شمارهٔ ۳
باشد رگ هر برگ چمن دام هوس ها رشک است به آزادی مرغان قفس ها کوتاهی پرواز بود لازم هستی پیچیده به بال و پر ما تار نفس ها خفتیم درین مرحله تا قافله ها رفت بیدار نگشتیم ز فریاد جرس ها...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
باشد رگ هر برگ چمن دام هوس ها رشک است به آزادی مرغان قفس ها کوتاهی پرواز بود لازم هستی پیچیده به بال و پر ما تار نفس ها خفتیم درین مرحله تا قافله ها رفت بیدار نگشتیم ز فریاد جرس ها...
لعلت به فسون نبرد از دل تب و تاب گر شکر لطف داد و گر زهر عتاب القصه که در عشق جگرسوز چو شمع از آه در آتشیم و از اشک در آب
دل نازک پر از خون است و رسوا می کند ما را غلط در بزم او ساقی به مینا می کند ما را ز داغ عشق شمع مرده ی دل می شود روشن غم آتش عذاران سینه سینا می کند ما را
کفی الدهر بردا لارتعاد مفاصلی ألست بکاف عبره للافاضل صعدت مراقی المجد و العلم والعلیٰ فلم أر رحبا لیتنی فی الاسافل سقانی کؤوس السم کفی سماحه حوتنی الرزایا باکتساب الفضایل و فی طخیه...
مولود عزیز قره العین کمال افزود کمال ماه فروردین را از سال ولادتش دهد نام خبر بشماری اگر میرضیاء الدین را
پیوند بود با رگ جان خار ستم را کو گریه که شاداب کند کشت الم را صد شکرکه در وادی تفسیده حرمان دارد قدمم درگره آبله یم را ای فتنه سر عربده بردارکه چون صبح ما تیغ کشیدیم و گشودیم علم ...
ای شور خیالت نمک زخم جگرها مجنون بیابان سراغ تو نظرها بی عشق ز دل ها نرود ریشه غفلت خورشید بر آرد رگ خامی ز ثمرها ای مرغ بهشتی به کدامین لب بامی پر می زند از شوق تو آغوش نظرها جایی...
هر چند سپهر فکرم اختربار است بر دوش زبان سخنوری سربار است از خامه تیره بخت خود ممنونم این ابر سیاهی ست که گوهربار است
قامت شده ست خم من دیرینه سال را باید به روی تیغ تو دید این هلال را چرخی که کاست وقت تمامی هلال را کی نقص شان ما ننماید کمال را مهر خموشیم سپر زخم ذلت است با دست رد چه کار لب بی سؤا...
افسوس که صاحبدل دانا ز جهان رفت نی نی غلطم بلکه جهان را دل و جان رفت پیرایه ده صورت و آرایش معنی مرآت دل و دیده صاحب نظران رفت یکتاگهر بحر فضیلت که ز عزت تا ساحل قدس از صدف کون و م...
ای نگاهت به صید دل بازی مژه ها جمله در سنان بازی هر چه دل می بری به عشوه و ناز بی نیازا نباز در بازی گر به ساغر کنم شراب بهشت نکند با نگاهت انبازی برفروزی ز باده چون به چمن گل سوری...
شبی ز هجر تو ما را به سر نمی آید که پاره جگر از چشم تر نمی آید به رنگ مو ز سرم خار پا برون آمد چه ها که در ره عشقت به سر نمی آید نکوست هرچه کند با من فلک زده دوست که بد به دیده صاح...
افسرده ایم جام می خوشگوار کو تنها نشسته ایم به گلشن هزار کو چون غنچه تا فشرده دل در قدح کند خونین دلیم ساقی گلگون عذار کو
عشق سرکش به فغان زین دل ناشاد آمد این سپندی ست کزو شعله به فریاد آمد تهمت آلوده عیشیم که گلشن زادیم پر و بالی نگشودیم که صیاد آمد طفل خامیم و ستمکاری ایام به ما ادب آموزتر از سیلی ...
سوخته جان دلم یکی سنبل مشک فام دو سختی کار عشق بین صید یکی و دام دو خونی دین و دل بود غمزه در ابروان تو معجز حسن را نگر تیغ یکی نیام دو ساقی غم به دیده ام خون دل این قدر مکن باده ب...
کند بر تخت عزت جا چو از تن جان برون آید به شاهی می رسد یوسف چو از زندان برون آید ز بس از درد هجران زندگانی گشته دشوارم رگ جان بی تو چون تار نفس آسان برون آید ز تیر غمزه او بس که دا...
خوش آنکه پیماید قدح چشم جفا پیمان تو از خویش بستاند مرا گیرایی مژگان تو صبر گران تمکین من کوه است و می بازد کمر چون بگذرد دامن کشان سرو سبک جولان تو
نقاب از چهره بگشا تا ز غربت جان برون آید برافشان زلف را تا زاهد از ایمان برون آید دهد گر لعل سیرابت منادی جانگدازان را خضر لب تشنه از سرچشمه حیوان برون آید فرو خوردم ز بیم خویت از ...
به عاشقی شده ام شهره جهان از تو ز سادگی غم دل می کنم نهان از تو
از ناز نقش پایت بر خاک مشکل آید هر جا قدم گذاری بر پاره دل آید کو قاصدی که آرد سویت دگر پیامم آواز دل به گوشت از ضعف مشکل آید از آب دیده شویم گر باشدش نشانی در حشر اگر به دستم داما...
چون لب نایی و نی پرده سرایان من و تو سر افسانه گشاییم به دستان من و تو خرم آن ساعت و آن روز که چون بلبل و گل بنشینیم به گلگشت گلستان من و تو
غرور ناز با کوه تحمل برنمی آید به خودداری من سیل تغافل برنمی آید نه آن مرغ است دل کآسان گذارد آشیان خود به افسون از خم آشفته کاکل برنمی آید بود هرچند گوش نغمه سنجان چمن سنگین صفیر ...
طرف نقاب اگر کشی از رخ نازنین فرو دل ز تپیدن آورد خانه عقل و دین فرو پت ز سرمه چشم تو طرح فرنگ تازهای یا شده این غزال را پای به مشک چین فرو هشته سمن عذار من طره یاسمین فرو کعبه به ...
تاکی ز جوی هر مژه ام اشک و خون رود یک ره ز در درآکه غم از دل برون رود در پیش چشم من نگهت با رقیب بود این داغ حسرت از دل آزرده چون رود خون می رود ز دیده ما دل شکستگان از شیشه شکسته ...