شمارهٔ ۳۰۶
مستی فزوده است تو را در بر آینه عکس لبت شراب بود ساغر آینه حیرت به جاست پیش تو گر رفته ام ز خویش مانده ست یادگار ز اسکندر آینه

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
مستی فزوده است تو را در بر آینه عکس لبت شراب بود ساغر آینه حیرت به جاست پیش تو گر رفته ام ز خویش مانده ست یادگار ز اسکندر آینه
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد از آه دردناکی سازم خبر دلت را روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت با صد امیدواری نا...
دل از وفا به خاطر جانان گران شده سود محبت است که ما را زیان شده
نالم به اثر گر غم او یار نباشد گریم به نمک دیده چو خونبار نباشد بخرام به بالین من ای آینه سیما دارم نفسی کآینه را بار نباشد لب می مکم از چاشنی درد ببینید خون در دلم از لعل لب یار ن...
ای خدا یار مرا میل خریدارش ده ور بگیرد کم ما عاشق بسیارش ده دل ما را هدف غمزه خونخوارش کن رگ جان را به کف ناز جفاکارش ده درد محرومی عاشق نه همین در هجر است محرم وصل چو شد طاقت دیدا...
خوش آنکه دلم آینه سیمای تو باشد در خلوت اندیشه همین جای تو باشد فردوس برد رشک برآن سینه گرمی کآتشکده حسن دلارای تو باشد جنت قفس تنگ بود مرغ دلی را کآموخته زلف چلیپای تو باشد از دید...
ای دل به زیر خاک تپیدن چه فایده بعد از هلاک سینه دریدن چه فایده ما را که نوبهار به افسردگی گذشت ای سبزه از مزار دمیدن چه فایده
از چاره عاجزم مژه اشکبار را ساکن چه سان کنم رگ ابر بهار را نتوان ستردن از دل خون گشته داغ عشق ناخن عبث مزن جگر لاله زار را دایم شمرده از دل روشن ضمیر خویش چون صبح می کشم نفس بی غبا...
ای ساقی عاشقان می ناب کجاست ای خضره ره سوختگان آب کجاست عمریست که بی تو تشنه خون خودم آن خنجر مژگان سیه تاب کجاست
گشتم اسیر جلوه آن خوش خرام را دارم به رقص از تپش خویش دام را غم بی شمار و همنفسی نیست در کنار در حیرتم که با که بگویم کدام را
عاقلی رنجه شد از طعن عدو قلت هذا عجب کیف یسوغ راست گر گفته چه رنجی از راست گر دروغ است چه رنجش ز دروغ
زده ام طبل عشق و رسوایی شهره شهرتم به شیدایی دل و دین داده ام به مغ بچگان همه جادو و شان یغمایی همه آرام جان دلشدگان همه درمان ناشکیبایی می زنم جرعه می کشم ساغر با خراباتیان هرجایی...
دل هر قطره ای دریای اسرار تو می باشد حباب بی سر و پا هم هوادار تو می باشد کجا پروای آه دل خراش بلبلان داری گل خونین جگر هم خاطر افگار تو می باشد کجا مغروری حسن تو و سودای خام من که...
دردت به دوای دل بی تاب رسیده از غیب رسولیست به اصحاب رسیده چون نی به خروش از نفس سینه خراشم تاری ست تن من که به مضراب رسیده دارد دلم از گریه مستانه طرب ها عید است که ویرانه به سیلا...
ز خاموشی دلم را پاس الفت مدعا باشد دمی هرگز نمی خواهم دو لب از هم جدا باشد نگه دارد چرا در سینه سالک عقده دل را در آن وادی که خارش ناخن مشکل گشا باشد فرو ریزد اگر ایوان گردون نیست ...
تا شانه خشک دستم بی زلف یار مانده کارم زدست رفته دستم ز کار مانده صبح جوانی ما بگذشت و شام پیریست ازکف شراب رفته در سر خمار مانده چون شمع آتشین دل خود را چرا نسوزم ایام عیش رفته شب...
مرا آزادگی شیرازه آمال می باشد گلستان زیر بال مرغ فارغ بال می باشد کتاب هفت ملت مانده در طاق فراموشی مرا سی پاره دل بس که نیکو فال می باشد سکندر گو نبیند دولت غم دستگاهان را سر زان...
مکن ای بلبل آزرده دل از خار گله گله از هر چه نمایی بود از یار گله
گر رخ به ما نمایی ای خوش لقا چه باشد ما را ز ما ستانی ای دلربا چه باشد از یار ناموافق دوری ضرورت آمد گر ساعتی نشینی از خود جدا چه باشد از وصل خود بریدی گویی چه جور دیدی خود فصل ماج...
صبح است و عزم کوی خرابات کرده ای ای پیر خانقاه کرامات کرده ای گر دیده ات به ساقی و رویت به ساغر است ایمن نشین که پشت به آفات کرده ای
خوش آن عاشق که شیدای تو باشد بیابان گرد سودای تو باشد سواد سومنات اعظم دل خراب چشم شهلای تو باشد من این دستی که افشاندم به کونین به دامان تمنای تو باشد گریبانگیر زهد پارسایان نگاه ...
به خاموشی سپندم گفت در بزم پریزادی نرنجانی اگر در دل گره داریم فریادی سبکباری نه آزادی ست در کیش جوانمردان توانی بار اگر از خاطری برداشت آزادی
از غم دل حیران چه خبر داشته باشد محو تو ز هجران چه خبر داشته باشد آن سرو گل اندام که دلها چمن اوست از خانه به دوشان چه خبر داشته باشد از حال تذروان پر و بال شکسته آن سرو خرامان چه ...
به بالینم نشستی قد به ناز افراشتی رفتی نهال حسرتی در سینهء من کاشتی رفتی ندادی فرصت آن تا بمالم دیده بر پایت به مشتی خاکساران سرگرانی داشتی رفتی به دنبالت نیارم تا نگاه حسرتی کردن ...