شمارهٔ ۳۱۶
جانان ز من آیا خبری داشته باشد آه دل سوزان اثری داشته باشد خورشید چو دود دل ما پرده نشین است این تیره شب آیا سحری داشته باشد ما شکوه ز بی رحمی صیاد نداریم کو در قفسی مشت پری داشته ...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
جانان ز من آیا خبری داشته باشد آه دل سوزان اثری داشته باشد خورشید چو دود دل ما پرده نشین است این تیره شب آیا سحری داشته باشد ما شکوه ز بی رحمی صیاد نداریم کو در قفسی مشت پری داشته ...
من بلبلم و گلبن من یار منستی آن طرف بناگوش سمن زار منستی میدان جهان تنگ بود کوکبه ام را منصورم و این دار فنا دار منستی گفتی دل و جان صرف شود در سر کارم این کار رقیبان نبود کار منست...
دل آزاده باخدا باشد ذکر نسیان ماسوا باشد دل چو خالی شد از خیال خودی حرم خاص کبریا باشد می رسد هر نفس نسیم وصال خنک آن دل که آشنا باشد ای رخت قبله گاه مشتاقان کس مباد از درت جدا باش...
سخنها از وفا می گفتی و جور و جفا کردی به ما دیدی چه ها می گفتی و آخر چه ها کردی هلاکت الفتت گردم که از جادو نگاهیها دل شوریده را از من مرا از دل جدا کردی حزین آتش زدی پروانه سان مح...
خورشید درین کلبه شب افروز نباشد خورشید رخی تا نبود روز نباشد در جعبه مژگان جفاکیش تو جانا یک تیر ندیدیم که دلدوز نباشد هرگز نزند بلبل شوریده نوایم از سینه صفیری که غم اندوز نباشد چ...
غم دل با تو زان گویمکه دانم شاد می گردی چو گنج از خاطر ویران من آباد می گردی ز جام حسن سرمستی به کار خویش هشیاری نه غافل از ستم نه آگه از فریاد می گردی
ضمیر جمع روشن بی صفا هرگز نمی باشد کدورت در دل بی مدعا هرگز نمی باشد قیامت آمد و رفت و نیامد وعده زودش وفا در یاد آن دیر آشنا هرگز نمی باشد یکی از وصل می گوید یکی از هجر می نالد بس...
دلم را کرده یک پیمانه خون لعل می آلودی به جان دارم ز شکر خنده ای داغ نمک سودی
حلاوت در مذاقم نیست آب زندگانی را نفس باشد رگ تلخی شراب زندگانی را پر پرواز باشد رنگ و بوی مستعار او وفا نبود گل پا در رکاب زندگانی را کس از سیل سبکسر پایداری چون طمع دارد عنان پیچ...
عهدیست که آشنا و بیگانه یکیست نرخ خزف وگوهر یکدانه یکیست در گوش گران خفتگان شب جهل آیات کتاب حق و افسانه یکیست
به پیری عشق سازد شوخ تر طبع جوانم را که آتش می کند پرزورتر پشت کمانم را
نمود این سوال از فلاطون یکی ز دشمن چه سان کینه باید کشید جوابش چنین داد روشن روان به فضلی که گردد تو را بر مزید
نظر کن در سواد صفحه ام تا گلستان بینی گذر کن دفترم را تا بهار بی خزان بینی صریر خامه ام در طاق هفتم آسمان یابی صفیر ناله ام را گوشوار عرشیان بینی شکوه عشق بخشیده ست اقبال فریدونم ق...
نشان وحشی من در دل بی کینه پیدا شد پی غارتگرم در خانه آیینه پیدا شد نهان درموج خود شد بحر و سر زد از حباب من گهر در آب خود گم گشت و در گنجینه پیدا شد برون از خود سراغ لیلی خود داشت...
گذشت آن دور کز ساغر کند یاری مرا یاری به اشک لاله گون زین پس نمایم چهره گلناری ز بار زندگانی در جهان چندان گران بارم که جان ناتوان آمد مرا بر لب به دشواری شب غفلت فروبست اختران را ...
فروزان چهره چون شمع آمدی دلها تسلی شد شب روشن سوادان از خطت صبح تجلی شد شنیدی شکوهام از شرم طاقت آب گردیدم به حرفم گوش دادی بر زبانم لفظ معنی شد به سویم گرم دیدی شبنم آسا از میان ر...
شد صید دلم بسته فتراک سواری شیرین دهنی لب شکری بوسه شکاری
ای سیل مرگ بی تو دل تشنه آب شد دیر آمدی و خانه طاقت خراب شد تفسیده تابه ای شده بستر ز تب مرا پهلو به هر طرف که نهادم کباب شد آورده است رشته جان رو به کوتهی از بس که صرف درگره پیچ و...
مطرب سرود شوق به مستان چه می بری شوریده ایم نام بیابان چه می بری شعر ترم به بزم خراباتیان خوش است این باده را به صومعه داران چه می بری ای دل خیال غمزه ی خون ریز یار کن رشک این قدر ...
سر رشته صبری که ز دل رفت و نهان شد ما را رگ جان گشت و تو را موی میان شد اورنگ نشین بوده ام اقلیم بقا را این جسم فرومایه مرا دشمن جان شد در شام غریبی مطلب لقمه بی رنج موسی چو برون ا...
خزان رنگ زردم را می نابی نشد روزی کسی را همچو من گلگشت مهتابی نشد روزی چرا باید امانت دار دنیای دنی باشم ز جنس عاریت شادم که اسبابی نشد روزی تمنا بود دل را جلوه های خانه پردازت خرا...
از سبزه سبز پشت لب جویبار شد باغ از بهار شاهد گلگون عذار شد دامن کشان ز هر طرفی ابر تر رسید چون خانه ی حباب هوا بی غبار شد شاخ از شکوفه صبح تجلی فروز گشت چون زلف یار ظلمت شب تار وم...
خوش آن ساعت که از فیض سحر شاداب برخیزی ز خواب صبح چون خورشید عالمتاب برخیزی
درکارگاه غیب چو طرح لباس شد گل را حریر قسمت و ما را پلاس شد حربا نکرد روی به محراب آفتاب در خاک نقش پای تو تا روشناس شد بر خاک حسرت از دم شمشیر ناز تو یک قطره خون چکید و دل بی هراس...