شمارهٔ ۳۲۵
ای خط لب یار نمایان شده باشی خضر ره سرچشمه ی حیوان شده باشی پر می زند از شوق تذرو مژه ی او در دیده ی هرکس که خرامان شده باشی تنها نه همین آینه حیران تو باشد دانم که تو هم زآینه حیر...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
ای خط لب یار نمایان شده باشی خضر ره سرچشمه ی حیوان شده باشی پر می زند از شوق تذرو مژه ی او در دیده ی هرکس که خرامان شده باشی تنها نه همین آینه حیران تو باشد دانم که تو هم زآینه حیر...
افزود خواب غفلت جاهل چو پیر شد موی سفید در رگ این طفل شیر شد روز فتادگی شدم از سعی بی نیاز پای ز کار رفته مرا دستگیر شد چشم تو تا پیاله ز خون دلم گرفت این نازنین غزال چنین شیرگیر ش...
ز مستی خون دل را باده می انگاشتم روزی خروش سینه را افسانه می پنداشتم روزی دل شوریده حالی بود کز من ناگهان گم شد به کف چیزی که از سامان هستی داشتم روزی کنون دارایی فوج معانی از که م...
پری گر وا کنم پروانه شمع تو خواهم شد سمندر ساز آتشخانه شمع تو خواهم شد شبی پروانه سان گرد سرت گشتم چه دانستم که برگرد جهان افسانه شمع تو خواهم شد سرم گرم عروج نشیه داغ است می دانم ...
نوای پرده سوزم از کجا پیدا کند گوشی زبان فهمی نمی یابم که از دل وا کند گوشی نمک ریزد به دامن داغ دل را پرده ی گوشش اگر بلبل به این گلبانگ شور افزا کند گوشی زبان ای خامه شیرین نوا خ...
فقرم کجا ز جلوه دنیا زبون شود موج سراب دام ره خضر چون شود سودای زلف یار به دیوانگی کشید فکری که در دماغ بماند جنون شود در سینه شکسته دلان تو آه نیست چون بشکند سپاه علمها نگون شود ب...
ببین که هست لبم بلبل بهار خطی کشیده دیده من سرمه از غبار خطی ز جام لاله و گل باده نشاط مجو دماغ تر نکند جز بنفشه زار خطی سیاه مستی کلکم بود ز جام لبی سیاه روزی من گرده غبار خطی
جگر تشنه ام از لعل تو سیراب شود چه غم است اینکه به کام دل احباب شود لاف عزلت زدن آن روز تمام است مرا که خم ابروی او گوشه محراب شود شمع روشن ننماید شب ظلمانی را ساقیا می به قدح ربزک...
سحاب خشک دیگر از کجا پیدا کند اشکی مگر اشک ترم در دامن دریا کند اشکی به کاویدن برون آرند آب چشمه ساران را به جز کاوش نیارد از گره دل وا کند اشکی
ز لوح سینه ستردیم علم فتوا را به آب میکده شستیم لوث تقوا را به بوی سنبل خلد آستین فشان بینم مقیدان سر زلف عنبرآسا را میان ما و تو مشکل حکایتی ست که نیست مرا دل و تو ندانسته ای مدار...
ساقی قدحی که دور گلزار گذشت مطرب غزلی که وقت گفتارگذشت ای همنفس از بهر دل زار بگو افسانه آن شبی که با یارگذشت
علاج عقده دلتنگی آسان است عاشق را گشادکار در چاک گریبان است عاشق را
ای دل به قدر خواهش در چشم خلق خواری آری به قدر حاجت طالب ذلیل باشد یک قطره آبرو را نتوان به زندگی داد لب تشنه جان سپارمگر سلسبیل باشد آزادی دو عالم در قطع آرزوهاست این نکته رهروان ...
قول و عمل زشت و نکو گرچه قضا کرد اما نتوان گفت چرا گفت و چرا کرد الماسم اگر بر جگر افشاند عطا بود خون دل اگر در قدحم کرد به جا کرد گر بار عمل بر سر جوقی ضعفا داد ور نقد دغل درکف مش...
خجل در برم عقل نادان نشیند چو زاهد که در بزم مستان نشیند نشیند خیال تو در گوشه دل چو یوسف که در کنج زندان نشیند همین بس که در فکر شبهای مجنون سر زلف لیلی پریشان نشیند دل آزرده شام ...
نشد از گریه مستانه ساقی دل کنم خالی من دریاکش این پیمانه را مشکل کنم خالی نوازش از غم جانان ز من قالب تهی کردن چو صاحب خانه آید بایدم منزل کنم خالی حزین از همت مردانه دارم شرمساری ...
بفشه چون ز بناگوش یار برخیزد خروش بلبل وبوی بهار برخیزد چه دولت است که در پای خم چو بنشینم به جلوه ساقی مشکین عذار برخیزد به این کرشمه که از خاک کشتگان گذری هزار ناله ز سنگ مزار بر...
دارم گل زخمی به جگر تازه و تر های ای دل بزن از سینه صفیری به اثر های بر بوم و برم تاخته سیلاب حوادث از خانه خرابان توام های هنر های آرام وطن گر سفری شد عجبی نیست ما را که چو دل رفت...
فروزان کن ز رخ کاشانهای چند بسوزان شمع من پروانه اى چند فغانم گوش کن امشب که فردا ز من خواهی شنید افسانه اى چند دلم داند به پاس آشنایی چها دید از وفا بیگانه اى چند گران خوابان غفلت...
ای که بر دیده اغیار خرامی داری یک ره از ناز نگفتی که غلامی داری از خمار من خونابه گسارت چه غم است تو که از لعل لب خویش مدامی داری مثل خاصان نشماری من دل سوخته را آخر ای ابر کرم رحم...
خوشا شمعی که سر تا پا بسوزد بسازد با خود و تنها بسوزد مرا پرورده عشق خانمان سوز شرار من دل خارا بسوزد دم گرمی که من دارم عجب نیست که در پیمانه ام صهبا بسوزد منم موسی دلم شمع تجلی ز...
ای برق حسن شعله به باغ که می زنی دامن دگر به آتش داغ که می زنی هشیار کو به مجلس ما ای پیام دوست داروی بیهشی به دماغ که می زنی
نگاه گرم چو رخسار آتشین تو بوسد عرق چو شبنم گستاخ یاسمین تو بوسد خدای را نخرامی به گشت باغ مبادا دهان غنچه کف پای نازنین تو بوسد چگونه زهر غم از رشک بر لبم نزند جوش که مور خط به دل...
گره ز ابروی مسکین نواز وا نکنی که چشم آینه را کاسه ی گدا نکنی اگر چه کاسه به دستم گدای میکده ام مرا غلط به گدایان پارسا نکنی غمت به وادی دل شد گران رکاب حزین عنان گریه مستانه را ره...