شمارهٔ ۳۳۵
روی تو به خورشید فلک نور فروشد زلف تو به بختم شب دیجور فروشد هر شب به خیال مژه ات چشم من از اشک الماس به زخم دل ناسور فروشد جنس ارنی مایه آن شد که تجلی نازی به خریدار سر طور فروشد ...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
روی تو به خورشید فلک نور فروشد زلف تو به بختم شب دیجور فروشد هر شب به خیال مژه ات چشم من از اشک الماس به زخم دل ناسور فروشد جنس ارنی مایه آن شد که تجلی نازی به خریدار سر طور فروشد ...
بی داغ عشق بر در دل ها چه می روی اهل نظر نیی به تماشا چه می روی کام نخست سوخت نفس برق خام را ای نوسفر تو بر اثر ما چه می روی جز نقد جان بها نپذیرد متاع حسن در چارسوی مصر به سودا چه...
در دیده من غیر رخ یار نگنجد در آینه جز پرتو دیدار نگنجد او گرم عتاب است و مرا غم که مبادا در حوصله ام این همه آزار نگنجد فریاد که غمهای تو ز اندازه برون است ترسم همه در سینه به یکب...
ناصح سخن چه بیهده از پند می کنی تعذیب گوش ها به زبان چند می کنی غم قوت عاشق است و تو امساک می کنی از لاف عشق سینه عبث چاک می کنی جز عرض و طول در نظرت ازکتاب نیست با این سواد دعوی ا...
نخست از عاشقان بی جرمی آن نامهربان رنجد به این زودی چرا کس رنجد و از دوستان رنجد نخواهم پاکشیدن از سر کویت به صد خواری کجا دل خوش کند گر عندلیب از گلستان رنجد ز منع اختلاط غیر گشتی...
ای دل ترحمی به گناهی نمی کنی افتاده توایم و نگاهی نمی کنی روشن سواد خط توام جرم من ببخش رحمی چرا به نامه سیاهی نمی کنی
قاصدی کو که پیامی بر دل دار برد سوی گلشن خبر مرغ گرفتار برد یوسفی کو که به گلبانگ خریداری خویش سینه چاکم چو گل از خانه به بازار برد قوتی داده به فرهاد و به مجنون ضعفی هرکه را عشق ز...
می رود صید دلم سخت کمانی در پی نیم جانی به لب و آفت جانی در پی این چه آیین خرام است نگارا که تو راست سرگران می گذری دل نگرانی در پی یا رب از چشم بد خلق گزندت مرساد چشم من می روی و ...
با تیغ بازی مژه ات جان که می برد از چنگ کفر زلف تو ایمان که می برد بر کف نهاده ام دل صد چاک خویش را این شانه را به زلف پریشان که می برد مشکل کشد دلش به سر کوی عاشقان این شمع را به ...
بستم چو دل به مهر تو نامهربان شدی سرگرم جام لطف شدم سرگران شدی
همسر بوالهوس مدان عاشق پاکباز را زهر چش جفا مکن مشرب امتیاز را سینه حریف چون شود آن مژه دراز را دشنه شکسته در جگر چنگل شاهباز را گر نبود قبول تو جنس کساد دین و دل از چه به غمزه داد...
عشق است که درد من و درمان من است دین من و پیر من و ایمان من است خون از بن هر مو نفشانم چه کنم زان نشتر غمزه ای که در جان من است
از آن روزی که گم کردم سراغ آرمیدن را نشان جاده دانم موج دریای تپیدن را به هر گلشن که بگشایم لب رنگین نوا بلبل کند نازکتر از گل پرده گوش شنیدن را نسازد شهربند عقل صید حلقه دامم غزال...
خوش آنکه دل به یاد تو رشک چمن شود زلفت سمن بهار خطت یاسمن شود ریزم ز بس به یاد عقیق لبت سرشک دامن زکاوش مژه کان یمن شود جز پرده های دیده یعقوب باب نیست پیراهنی که محرم آن گلبدن شود...
هر روز کز سرور تو ای شاه بگذرد روزی مرا هم از غم جانکاه بگذرد آخر نه راحت تو بماند نه محنتم این هر دو چون نسیم سحرگاه بگذرد بر هر که هست چون خوش و ناخوش گذشتنی است خرم کسی که با دل...
در صیدگاه ناز تو بسمل به خون تپد در خون تپد ولیک نه چون دل به خون تپد در شیشه خانه دل هر کس پری رخی ست از عشقت ای فرشته شمایل به خون تپد در راه عشق کز دم تیغ است تیزتر باید چنان تپ...
تا کی از عشوه فریب دل ناکام دهی جان ستانی گرو بوسه و دشنام دهی رنجه کن دست چو با تیغ و کفن آمده ام گفته بودی که مراد دل ناکام دهی ساغری نذر من دلشده بر خاک فشان ساقیا می چو به رندا...
دمی که از رخ ساقی خوی حجاب چکد مرا ز هر بن مو موج پیچ و تاب چکد به یاد آن لب میگون چو ناله پردازم به جای اشک ز مژگان من شراب چکد اگر ز جور تو نالم به چرخ سنگین دل سپهر خون شود از چ...
نی می دهد از اصل مقامات صدایی پیچیده ز کلکم به سماوات صدایی در مسجد اگر مست سماعم عجبی نیست خورده ست به گوشم ز خرابات صدایی در عین اشارات تو گویای خموشم معنیست مقامات و مقالات صدای...
بوی زلفی به گریبان صبا ریخته اند طرفه شوری به دماغ دل ما ریخته اند به سر کوی تو ای قبله ارباب نیاز نقش پیشانی دل تا به سما ریخته اند صفحه خاطر افلاک ندارد ز انجم اینقدر داغ که در س...
بنواخت نی را لبهای نایی ما بی نواییم آه از جدایی در کعبه دل مانده ست داغم چون فلس ماهی از ناروایی در شام هجرت چون شمع کشته مانده ست چشمم بی روشنایی
چو سنبل تو به طرف سمن فرو ریزد دل شکسته اش از هر شکن فرو ریزد به شیوه ای که ز گلبرگ تر چکد شبنم نمک ز لعل تو شیرین سخن فرو ربزد نقاب زلف ز عارض اگر براندازی صنم ز طاق دل برهمن فرو ...
شکیبایی بود کار دلم با گرمی خویی نمی گردد کباب من ز پهلویی به پهلویی سری آن زلف دارد با کف پای نگارینش رخ اخلاص می ساید به آتشخانه هندویی
مبادا رو کسی زان قبله ابرو بگرداند که کافر می شود از قبله هرکس رو بگرداند درین وادی به حسرت مردم و چشم از صبا دارم که گردم را به گردکعبه آن کو بگرداند محبت روشناس شهر عشقم کرد و می...