شمارهٔ ۳۷۴
تهمت برق تجلی ست که بر طور زدند آتش از جلوه مرا بر دل پرشور زدند عشقی از نو به کف خاک من افکنده بساط باز خرگاه سلیمان به دل مور زدند می شود از نفسم زخم جگرها تازه از نمکدان قیامت ب...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
تهمت برق تجلی ست که بر طور زدند آتش از جلوه مرا بر دل پرشور زدند عشقی از نو به کف خاک من افکنده بساط باز خرگاه سلیمان به دل مور زدند می شود از نفسم زخم جگرها تازه از نمکدان قیامت ب...
بیخودان بانگ اناالحق که درین دار زدند آتشی بود که در خرمن پندار زدند عاشقان را نرسد غیرگل داغ چو شمع آتشین لاله درین بزم به دستار زدند حال جان سوختگان سوخته جانان دانند رهروان زابل...
یاد وصلی که دل از هجر خبردار نبود در میان این تن ویران شده دیوار نبود حسن درپیرهن عشق تجلی می کرد پرده دیده حجاب رخ دیدار نبود داشت جا فاخته در جامه یکتایی سرو طوق گردن به گلو حلقه...
شب که در خلوت اندیشه تمنای تو بود گل داغ دل من انجمن آرای تو بود جلوه در آینه ام پرتو رخسار تو داشت سینه آتشکده حسن دلارای تو بود مژه بر هم نزدم آینه سان در همه عمر بس که در دیده م...
بزم وصل است و غم هجر همان است که بود دل پر از حسرت دیدار چنان است که بود نکهت وصل چه حاصل که چمن پیراشد بر رخ کاهیم آن رنگ خزان است که بود چه خماری ست که از خون دو عالم نشکست چشم م...
با چرخ سفله همت ما در نبرد بود گر روزگار پشت نمی داد مرد بود یک کس به غیر داغ به ما گرم برنخورد تا بود همدمی به نفسهای سرد بود چون زعفران خزان من آمد بهار من اکسیر شادمانی ما رنگ ز...
به هند گشته زمین گیر ناتوانی ما رسیده است به شب روز زندگانی ما به ما قفس وطنان نوبهار می خندد خزان رسید و نشد فصلگل فشانی ما کنار و جیب دو عالم به دست چاک افتد اگر ز پرده برآید غم ...
غمنامه ما خواند و جوابی ننوشت از لطف گذشتیم و عتابی ننوشت خاطر به امید ستمش خوش می بود بی رحم خراجی به خرابی ننوشت
دل بر سر تیر است گشاییم کمین را از خامه طرازیم صنم خانهء چین را هر شیوه ات ای شوخ ز بس ذوق فریب است هرگز نشناسد کسی از مهر تو کین را نه تنها می کند چون زهر صحبتهای شیرین را زبان تل...
تا دیده ز دل نیم قدم ره به میان است از پرده برآ چشم جهانی نگران است محروم مهل دیده امید جهان را ای آنکه حریمت دل روشن گهران است بی روی تو در دیده بود خار نگاهم بی وصف تو جان در تن ...
غیر آزاده خاطری که بود برتر از چرخ و انجمش پایه باقیان زیر آسمان هستند همچو در زیر ماکیان خایه گر سر از بیضه برکند باشد مادرش طبع و مرکزش دایه همه از طفلکی سبک تمکین همه در ناکسی گ...
محرومی وصال تو دل را نوید بود صبح امید آینه چشم سفید بود در دیده می تپید چو بسمل به خون دل کز تیغ دوری تو نگاهم شهید بود شب داشتیم بزم خوشی با خیال تو هوشم خراب باده گفت و شنید بود...
یاد آن زمان که باده عشرت به کام بود دوری که خوش گذشت به ما دور جام بود ساقی ز خود شدیم شرابی به کار نیست مستانه جلوه های تو ما را تمام بود از بس گذشت بی تو به ما تیره روزگار روشن ن...
طاق میخانه مستان خم ابروی تو بود صاف پیمانه عرفان رخ نیکوی تو بود خسرویها به هوایت دل مسکینم کرد گنج بادآور من خاک سر کوی تو بود صبح دیوانه ی آن چاک گریبان می گشت شب سیه مست خیال خ...
همت ما مدد پیر و جوان خواهد بود خاک ما خاک مراد دو جهان خواهد بود گرد عصیان اگر از چهره جان افشانی آستین کرمت را چه زیان خواهد بود عکس بیرون نرود ز آینه حیرت ما دیده تا هست به رویت...
امشب که دل در آتش آن گلعذار بود هر موی بر تنم رگ ابر بهار بود غافل نمود چهره و دیدار رو نداد چشمی که داشتم به ره انتظار بود محرومی وصال همین در فراق نیست تا یار بود دیده به حیرت دچ...
در دیده مرا بی تو پریشان نظری بود خونابه آغشته به لخت جگری بود در دام تو افشاندم و آزاد نشستم اسباب گرفتاری ما مشت پری بود چون شمع ز سرمایه هستی به بساطم سامان سبک خیزی آه سحری بود...
امشب که از فروغ رخش لاله داغ بود شبنم سپند مجمر گلهای باغ بود از بس نگاه از آن گل رو آب و تاب داشت اشکی که ریختم گهر شبچراغ بود رفت الفت وطن به خرابات از دلم ساقی غریب پرور و می در...
ز حشر مستی ما را چه باک خواهد بود چو نامه در کف ما برگ تاک خواهد بود ز دستبرد نگاهت چو صبح روشن شد که تا به حشر مرا سینه چاک خواهد بود زبان شانه سر حرف کی به چنگ آرد چنین که طره تو...
حاشا که دل به درد تو دادن نهان بود جان را کسی به هر چه خرد رایگان بود حکم نگاه مست تو ای سیل عقل و دین چون موج باده در دل رگها روان بود غافل - ز نشیه عشق کهن اسان چندانکه سالخورده ...
به قامت شاخ گل را از دمیدن باز می دارد به شوخی جاده را از آرمیدن باز می دارد رهایی کی توان از پنجه گیرای صیادی که تیغش خون ما را از چکیدن باز می دارد گران افتاد از بس پله تمکین خرا...
دهقان نبرد حاصلی از بوم و بر ما سرویم و بود عقده خاطر ثمر ما از ناز کله گوشه به خورشید شکستیم افکنده جنون سایه داغی به سر ما دیگر لبش از شادی دل غنچه نگردید هر زخم که خندید به روی ...
افسوس که درد عشق و درمان هم نیست داغ دل گرم و مهر جانان هم نیست خون در طلب نعمت الوان نخورم تنها نه که نان نمانده دندان هم نیست
حریف نقش کج گر نیستی این بدقماران را به تنهایی سرآور سیر دور روزگاران را