شمارهٔ ۴۰۱
مرغ اسیری که زخم خار ندارد هیچ نشانی ز عشق یار ندارد گر ز تو دل برکنم بگو به که بندم هیچکس این چشم پر خمار ندارد بحر چه داند که ابر قطره کجا ریخت دل خبر از چشم اشکبار ندارد دل عبث ...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
مرغ اسیری که زخم خار ندارد هیچ نشانی ز عشق یار ندارد گر ز تو دل برکنم بگو به که بندم هیچکس این چشم پر خمار ندارد بحر چه داند که ابر قطره کجا ریخت دل خبر از چشم اشکبار ندارد دل عبث ...
نکهت زلف تو را شمال ندارد بوی تو را نافه غزال ندارد گر به مثل سنگ طور آینه گردد طاقت آن حسن بی مثال ندارد جان جهانی فدای آن لب میگون خون مرا نوش کن وبال ندارد تخت سلیمان چو گرد درک...
دل بی جهت شکایتی از روزگار کرد هر کار کرد یار فراموشکار کرد از وعده وصال غم از دل نمی رود نتوان به بوی باده علاج خمار کرد گل گل شکفت داغ تو از دامن دلم این دشت برق تاخته آخر بهار ک...
من شعله ام به پیرهنم هر که خار کرد در جیب من شکفته تر از گل بهار کرد هر خون که کرد چرخ چو مینا به کام من بیرون ز دل به گریه بی اختیار کرد غافل زدیم آهی و از ما دلت گرفت ز آیینه بی ...
در دل سخت تو هر چند که جا نتوان کرد دامن وصل تو از دست رها نتوان کرد به همین جرم که از کوی تو دور افتادم ترک عاشق کشی و منع جفا نتوان کرد دم غنیمت شمر و جام صبوحی مگذار طاعت پیر خر...
طره ناز را دو تا کرد که کرد یار کرد دل به دو عالم آشنا کرد که کرد یار کرد قهر به لطف آشتی داد که داد یار داد عجز به ناز آشنا کرد که کرد یار کرد مهر به ما وفا به ما داشت که داشت یار...
بلبل به گلستان سخن از روی تو می کرد در جیب سمن باد صبا بوی تو می کرد ازکاوش ایام خبردار نبودیم هرجور که می کرد به ما خوی تو می کرد می بود به بازار تو گر یوسف مصری نقد دو جهان را به...
چند پرسی نگهش با دل افگار چه کرد برق بی باک عیان است که با خار چه کرد در بساطم اثری از دل و دین نیست به جا به من ساده دل آن طره طرار چه کرد گر بگویم دل سنگین صدف گردد آب که به روشن...
دلم از زمزمه عشق پریشان می کرد مرغ بی بال و پری یاد گلستان می کرد گرچه می داد لب تلخ عتابش زهرم دل تسلی به شکرخنده پنهان می کرد رخنه دام به رویم در فیضی می بود گر شکارافکن من یاد ا...
هرگز نرسد رشحه کامی به لب ما گردون کر و لال است زبان طلب ما ما همره بختیم و تو همسایه خورشید ساکن نتوان کرد به کافور تب ما با عشق چه سازد خنکیهای تو زاهد ای زلف مزن بیهده پهلو به ش...
یار آینه حسن دلارای خود است یک دیده محو در تماشای خود است این حسن غیور برنمی تابد غیر موسی و عصا و طور سینای خود است
عتاب تلخ او شیرین کن جانهاست مستان را نهان در پسته او شکرستانهاست مستان را فزون از شانه دارد سینه من چاک رسوایی چوگل در جیب عریانی گریبانهاست مستان را
به وصفت اگر خامه لب تر نماید تحکم به خضر و سکندر نماید رواق جلال تو شأن بزرگی به این کاخ فیروزه منظر نماید کند خاک خجلت به سر بحر و کان را کفت بس که ایثار گوهر نماید نسیمی که خیزد ...
ای فلانی شگفت نیست مرا از عجبهای هند و بنگاله عجب آید از این که زاییده ست ماچه خر مادر تو گوساله
از وصل دل بی سر و پا را که خبر کرد در خلوت خورشید سها را که خبر کرد من بودم و او فارغ از اندیشه غیری اینجا ادب ناصیه سا را که خبر کرد شاد است به جان دادنم از محنت هجران از حال من آ...
بار غم عشق تو مرا پشت دوتا کرد در شهر چو ماه نوم انگشت نما کرد مسکین چه کند طاقت دیدارش اگر نیست زبن جرم به عاشق نتوان منع جفا کرد نفرین دگر در خور این جور ندارم عاشق نشود هر که مر...
کف چون تهی ست جوهر انسان چه می کند خاتم چو نیست دست سلیمان چه می کند آتش زدی ز جلوه به خاشاک هستیم این برق را ببین به نیستان چه می کند از پرده حجاب برآ آفتاب من این دور باش حسن نگه...
سر زلفی به عالم دام کردند دل رم خوردگان را رام کردند چه جانها سوختند از داغ حسرت که تیغ غمزه خون آشام کردند دلم را داد ساقی باده عشق دربن بزم آتشم در جام کردند سحر خیزان صفای صبح م...
اشکم نمک به دامن ناسور می کند دربا ز رشک حوصله ام شور می کند بیداد ناوک مژه زهراب دادهای هرجا دلی ست خانه زنبور می کند ما را تن ضعیف چه باشد که کوه را غم ناتوان تر از کمر مور می کن...
آنها که خاک راه تو را توتیا کنند بی پرده گر به دیده درآیی چه ها کنند می بینم از تطاول سیمین تنان شهر پیراهن صبوری ما را قبا کنند گردی نمی شود ز نمکدان عشق کم بر خوان او اگر دو جهان...
لبت به پیرهن تنگ غنچه خار کند عبیر خط تو خون در دل بهار کند خراب نرگس شوخت شدم که از نگهی سراسر دو جهان را کرشمه زار کند رود چو موج ز دستش عنان خودداری خرام ناز تو آن را که بی قرار...
میگساران چو هوای گل و شمشاد کنید لختی از خون جگر خوردن ما یاد کنید خوش قدان خسرو وقت اید به اقبال بلند ملک دل زآن شما شد ستم آباد کنید به وفا خاطر عشاق توان داشت نگاه به جفا گر نتو...
شامی که مست صبح امیدش نمی کنند بخت سیاه ماست سفیدش نمی کنند صیدی نمی کشند بتان در کمند عشق تا سایه پرور گل و بیدش نمی کنند معجز نگر که کشته شمشیر عشق را صد غمزه می زنند و شهیدش نمی...
لب لعلت به پیامی دل ما شاد نکرد کلک مشکین تو از غمزدگان یاد نکرد می کند آنچه جگرکاو نگاه تو به دل به رگ جان کسی نشتر فولاد نکرد سرو ناز تو که عمر ابدی سایه اوست یک ره از لطف خرابی ...