شمارهٔ ۴۵ - این قصیده را به طریقهٔ خاقانی سروده است
ای پرتو جمال تو را مظهر آفتاب آیینه دار حسن تو نیک اختر آفتاب اول جبین ز خاک رهت غازه می کند چون صبح سر برآورد از خاور آفتاب حربا زلال عشق تو از مهر می کشد صاف شراب حسن تویی ساغر آ...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
ای پرتو جمال تو را مظهر آفتاب آیینه دار حسن تو نیک اختر آفتاب اول جبین ز خاک رهت غازه می کند چون صبح سر برآورد از خاور آفتاب حربا زلال عشق تو از مهر می کشد صاف شراب حسن تویی ساغر آ...
ای مژه و غمزه ات صفدر صاحب قران خود شکافد به تیغ درع درد با سنان منت سرو قدت فصل بهار خطت بار نهد بر زمین ناز کند بر زمان
ساقی به حریفان خط جامی نفرستاد دیری ست که مستانه پیامی نفرستاد از بوسه به پیغام تسلی شده بودیم این شهد گلوسوز به کامی نفرستاد چون سرمه به چشم من از آن طرف بناگوش مشکین رقم غالیه فا...
دیشب که چشم مست تو خاطر نواز بود تا صبح بر رخم در میخانه باز بود روزی که عشق خاک دیار نیاز گشت سرو تو خوشخرام به گلگشت ناز بود تا دلخراش بلبل من ذوق ناله داشت گلبن به سرفرازی و گلش...
زلف بی باک تو تا سلسله جنبانم بود سر سودازدگان ریگ بیابانم بود دستم از تنگی دل وقف گریبان شده است یاد آن روز که در گردن جانانم بود یاد باد آنکه به چنگ غم خورشید رخی صبح محشر خجل از...
با خاطر افسرده دلان چند توان بود با مرده به یک گور چه سان بند توان بود نه گریه ابری نه شکر خند صبوحی ست امروز ندانم به چه خرسند توان بود عقل است گران سنگ و جنون است سبک سیر کو طاقت...
خالی دمی ز درد تو این ناتوان نبود بی ناله های زار نی استخوان نبود گلزار حسن توست کز آدم دمیده است هرگز مرا به مشت گلی این گمان نبود زلف تو داشت جانب کوتاه دستیم هرگز ز نارسایی خویش...
یاد روزی که تو را میل به اغیار نبود غیر من با دگری عشق تو را کار نبود دل سودازده روزیکه گرفتار تو شد یوسف حسن تو را هیچ خریدار نبود همچو شیر و شکر آمیخته با هم بودیم غم هجری به میا...
بزمی که مست ناز مرا جلوه گاه بود بادام چشم نقل شراب نگاه بود مأوای حادثات شبستان زندگی ست فانوس شمع ما نفس صبحگاه بود مفتی ناز کرد جفا را چرا حلال در ملتی که شکوه عاشق گناه بود صحب...
مرا مجال سخن باده زلال دهد که شیشه ره به پریخانه خیال دهد فسرده از سخن سرد خود ستایانم سرود مطرب کج نغمه گوشمال دهد به غیر جذبه خاطر که خضر این وادی ست به بحر قطره ما را که اتصال د...
دور عذار تو خط وجود ندارد آتش سوزان برق دود ندارد بت ز فریبت گرفته کیش برهمن کیست که پیشت سر سجود ندارد نقش تعلق ضمیر من نپذیرد عکس در آیینهام نمود ندارد جلوه تلف می کنی به طور چه ...
خیالش گر چنین در خاطرم جاگیر می گردد پس از مردن غبارم گرده تصویر می گردد بود تا می جوان با او به صد جان عشق می ورزم مریدش می شوم از صدق دل چون پیر می گردد حذر کن ای سپهر از تیغ آه ...
تا شفقی کرده ای رخ نمکین را گل عرق آلود شرم کرده جبین را وحشت دلهای آرمیده عجب نیست غمزه صید افکنت گشاده کمین را کرده خرابات چشم باده پرستت خاطر پاک هزار گوشه نشین را عرش برین شد ز...
هند است و جهان به کام می باید اوا نیست پاس هر خاص و عام می باید اوا نیست تا حامله سازیم بزرگانش را یک مشت زر حرام می باید اوا نیست
اگر بینم شبی در خواب روز خردسالی را به عمری می کنم تعبیر این خواب خیالی را شه آراید به چشم ناقصان تمثال خالی را نمود رنگ و بو از پشم باشد شیر قالی را به هم طومار زلف یار را مشاطه م...
هر چند که دنیاست ره و ما همه راهی افتاده مرا زورق هستی به تباهی پوشیده شب ظلمت گیتی گهرم را من چشمه حیوانم و هند است سیاهی یا هست مضیق تن و من یوسف زندان یا خود من و چرخیم به هم یو...
آتش زده ایم اختران را افروخته شمع خاوران را پرورده در آستین مژگان اشکم دریای بی کران را از محشر داغ سینه من بیم است ستاره منکران را
شبی که سرو تو شمع مزار من گردد چو گردباد به گردت غبار من گردد به رهگذار تو چندان رخ امید نهم که وعده ات خجل از انتظار من گردد به جیب پیرهن از رشک گل نیفشانی اگر دلت خبر از خار خار ...
آماده است تا مژه ما به هم خورد سیلی کزو خرابه دنیا به هم خورد از دل تلاطم و ز تو دامن فشاندنی از یک نسیم لنگر دریا به هم خورد شد قیمتم شکسته ز انصاف طالبان لب در همین دعاست که سودا...
تا کی توان ز عمر فریب سراب خورد باید نهاد لب به لب تیغ و آب خورد پیمانه نگاه تو از ما اثر نهشت این طرفه مجلسی ست که ما را شراب خورد کوته تر است از نگه نارسای ما دور از تو بس که رشت...
هرکس به خاک میکده مست و خراب مرد آسوده از ثواب و خلاص از عذاب مرد چشمی به دور دهر سیه کاسه سیر نیست اسکندرش به حسرت یک جرعه آب مرد اوضاع زشت عالم دون دیدنی نبود آسوده آنکه در شب مس...
جلوه اش دامن نازی به دل ریش کشید پادشه رخت به ویرانه درویش کشید سر به جیب دل آتشکده بردم گفتم که چها ناوک آن شوخ جفاکیش کشید فلک افتاده من بود به هندم انداخت عاقبت کین ز من عافیت ا...
چه شد یا رب که ابر نوبهاران برنمی خیزد رگ موجی ز جام میگساران برنمی خیزد مگر دارد نشان بوسه لعل آبدار او که نقشی از نگین نامداران برنمی خیزد ز چشم سرمه آلودش سیه شد روزگار ما کدامی...
تا سرو را هوای قدت سرفراز کرد پا از گلیم ناز چو زلفت دراز کرد پیچید بوی جان به دماغ دلم ز دور مشاطه صبا سر زلفت چو باز کرد کونین را چو مردم چشمم به خون نشاند آه این چه نغمه بود که ...