شمارهٔ ۵۱ - تغزّل
بحری ست محیط غم که در خون یازد نفس شناوران را چون بیضه شکسته صعوه عشق پرواز عقاب شهپران را آن غنچه دهان که شرم لعلش بر بسته زبان سخنوران را آورده به جوش خون حسرت عناب تو بسته شکران...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
بحری ست محیط غم که در خون یازد نفس شناوران را چون بیضه شکسته صعوه عشق پرواز عقاب شهپران را آن غنچه دهان که شرم لعلش بر بسته زبان سخنوران را آورده به جوش خون حسرت عناب تو بسته شکران...
تا گشت عدل و رای تو معمار روزگار در هم شکسته شد در و دیوار روزگار از سیل بیخ و بن کن ظلمت نمانده است آسودگی به سایه دیوار روزگار غیر از فغان و شکوه نخیزد ترانه ای با زخمه مخالفت از...
عیش ار به دل آبله ناکم گذرانند خون مژه از دامن پاکم گذرانند ناگفته بدانند که از دست غم کیست از حشر چو با سینه چاکم گذرانند ارواح به خاکم همه سایند جبین را از کوی تو گر بعد هلاکم گذ...
مردان نظر از نرگس فتان تو یابند فیض سحر از چاک گریبان تو یابند عشاق جگر سوخته جمعیت دل را در سلسله زلف پریشان تو یابند یوسف صفتان با همه بی باکی و شوخی آسودگی ازگوشه زندان تو یابند...
من چشمم و عالم همه خار است ببینید چشمی که به خارش سر و کار است ببینید هرگز نشود پی نفس سوخته را گم دل تا لب من آبله دار است ببینید از نرگس او دیده وران مست و خرابند این نشیه که در ...
خمارین نرگسش می در رگ خمار نگذارد نگاه مست او در انجمن هشیار نگذارد اگر این است در هر گوشه دست اندازی زلفش به زاهد سبحه و با برهمن زنار نگذارد ز بس حیرت فزا افتاده نخل جلوه زیب او ...
سبک از جا رود هرکس که با ما یار می گردد نسیم گل چرا بر بی دماغان بار می گردد برهمن زاده ای برده ست ایمانم که در عشقش رگ جان جسم را شیرازه زنار می گردد سرت گردم اشارت کن به مژگان آش...
خوش آنکه یار کله گوشه وفا شکند صف کرشمه نگه های آشنا شکند به دیر و کعبه نماند درست پیمانی به دوش و بر اگر آن طره دوتا شکند شکسته رنگی عشقم رسیده تا جایی که شرم چهره من رنگ کهربا شک...
چون شمع ز خود گرم شتابم به دمی چند از قافله اشک فراتر قدمی چند حیف است تن و جان شود از وصل حجابت تا کی به میان فاصله بینی عدمی چند غم می دهد از هر طرفی عرض سپاهی کو پرچم آهی که طرا...
ز مرد کار دل روزگار می لرزد کمر چو راست کنم کوهسار می لرزد خروش بحر هماغوش اضطراب کف است ز ناله ام فلک بی وقار می لرزد به سرد مهری ایام تکیه نتوان کرد برون ز سنگ چو آید شرار می لرز...
ازین دهشت که هجرانی مبادا در کمین باشد ز حسرت هر نگاه من نگاه واپسین باشد گره سازد زبان شعله شمع انجمن پیرا به هر محفل که حرفی زان عذار آتشین باشد شود در موج آب زندگانی سبزه اش غلت...
تبسم شرمگین ز آن غنچه خودکام می بارد عرق چون موج شبنم زان رخ گلفام می بارد به قدر قابلیت میوه افشان است هر نخلی از آن سرو سهی زیبایی اندام می بارد ز شهد التفاتش موج لذت می زند کامم...
بلا شد گوشه چشم ترحم بی گناهان را نگه٬ تیغ سیه تاب است این مژگان سیاهان را ز چشم مست دارد یاد ساقی باده پیمایی در این مجلس که ساغر داد یا رب خوش نگاهان را سر تسلیم می سایم به خاک ع...
ای سینه بنال ناله کار من و توست ای ناله ببال روزگار من و توست ای دل برخیز تا ز دنیا برویم دهری ست که زندگیش عار من و توست
ز دورم دید اجازت داد عزم جان فشانی را نگاهش زود می فهمد زبان بی زبانی را فرامش کاریش تعلیم دادم از سبکروحی که زود از خاطر او رفتم و بردم گرانی را نسیم آسا امان از آفت واماندگی دارد...
جبهه بر خاک نه درین مسجد کز برای عبادت است اینجا بهر تاریخ این بنا هاتف گفت درگاه حاجت است اینجا
فسانه شب غم را چراغ می فهمد زبان آه مرا گوش داغ می فهمد به وصل در غم هجران نشسته بلبل ما فریب عشوه فروشان باغ می فهمد به بوی گل نکنم التباس بوی تو را نسیم پیرهنت را دماغ می فهمد ز ...
خورشید بنده توست اقرار می نماید داغت به جبهه دارد رخسار می نماید حربا زند به عشقت از مهر نعل وارون جوزا برهمن توست زنار می نماید تا رفتی از گلستان ای نوبهار خوبی در چشم عندلیبان گل...
از کارگاه نسبت هرکس لباس پوشد شاهد پرند و دیبا زاهد پلاس پوشد اول عطا که بخشد دل را متاع هوش است تشریف ارجمندی طفل از حواس پوشد بر قد پست قامت کوتاه جامه زیباست اندام ناقصان را دول...
نشد شبی که می خونم از سبو نچکد فشرده جگر از چشم تر به رو نچکد که قطره ای به لبم می چکاند از یاری اگر تراوش تبخاله در گلو نچکد ز باده ای که دماغ امید تر سازم اگر به ساغر من خون آرزو...
سپهر سفله پرور در شکستم راحتی یابد همانا این هما از استخوانم لذتی یابد به قتلم چون کمربندی مکن آگه ترحم را مباد این خصم سنگین دل مجال فرصتی یابد فرامش می کند ما را به وصلت چون رسد ...
بدآموز وفا کی قدر ناز یار می داند دل من لذت آن غمزه خونخوار می داند غم من می کند تکلیف چشمش باده پیمایی غبار خاطرم را ابر دامندار می داند به یک ساغر برافکن پرده شرم و حیا ساقی حجاب...
دستان زن عشرتکده فریاد نداند نالیدن ما مرغ چمن زاد نداند ترسم که خراشیده شود آن دل نازک آهسته بنالید که صیاد نداند می خندد و از دیده گریان خبرش نیست این نوگل خندان دل ناشاد نداند ن...
به سینه چون مژه او سنان بجنباند تپیدن دل من آسمان بجنباند بس است خامشیم وقت آن رسید که دل کلید ناله به قفل دهان بجنباند به گوش پنبه گذارد درای آهن دل هجوم ناله مرا آشیان بجنباند سم...