شمارهٔ ۵۸
از روی تو شمع سان نگاهم همه سوخت وز گرمی خویت اشک و آهم همه سوخت دامان از اشک سبزه زاری شده بود برقی بدرخشید و گیاهم همه سوخت

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
از روی تو شمع سان نگاهم همه سوخت وز گرمی خویت اشک و آهم همه سوخت دامان از اشک سبزه زاری شده بود برقی بدرخشید و گیاهم همه سوخت
ترانه کرد صریر نیم دراز اینجا که دیگری نشود داستان طراز اینجا درین دیار به حال هنر که پردازد فتاده در عدم آباد امتیاز اینجا سماع دیر مغان کن ز تار عود دلم گشوده ناخن غم پرده های سا...
چو موج می جدا از باده نتوان کرد پیوستش بود میخانه زیر دست مژگان سیه مستش چو آن کافر که اسلام آورد از بی نواییها ره دین می رود زاهد که دنیا نیست در دستش گذر کرد از گلویم ناوکش چون ق...
هرگل که پر از لخت جگر نیست کنارش بر سر نتواند زدن از شرم بهارش از پرتو رخسار جهانسوز تو دارم آن شعله به دل کآتش طور است شرارش در خورد زوالش نبود دولت دنیا این باده نیرزد به غم و رن...
گر تیر جفایی رسد از دوست نشان باش با خصم دم تیغ شو و پشت کمان باش آگاهی از اوضاع جهان جمله ملال است یک ساغر می درکش و از بی خبران باش مفتون نتوان بود به نیرنگ بهاران ای شاخ گل آماد...
سالک ز سراغ ره مقصود خمش باش هر سنگ نشان سنگ ره توست بهش باش با ساقی قسمت نتوان عربده انگیخت چون گل همه دم کاسه خون می کش و خوش باش بر بند زبان گوش سخندان چو نیابی جایی که خرد پرده...
از چشم خویش باشد باغ و بهار درویش صد رنگ گل برآرد اشک از کنار درویش گر سیل فتنه گیرد روی زمین سراسر از جای خود نجنبد کوه وقار درویش مهر آیت جمالش کین جلوه جلالش هستند چرخ و انجم در...
سپندآسا در آتشخانه می رقص به بال شعله چون پروانه می رقص بیفکن خرقه هنگام سماع است ز مستوری برآ مستانه می رقص سرودی نیست به از غلغل می به پای شیشه چون پیمانه می رقص اگر مست سماعی در...
هجران رسیده کی برد از روزگار فیض شاخ بریده را نبود از بهار فیض می پرورد نگاه تو هر ذره را چو مهر عام است دور چشم تو در روزگار فیض اقلیم بیخودی همه فصلیش خوش هواست دیوانه می برد ز خ...
ای تاب سنبلت زده بر مشک ناب خط حسنت کشیده بر ورق آفتاب خط رسم است موی را رسد از شعله پیچ و تاب زانرو نمی شود نخورد پیچ و تاب خط محرومیم ز رحم تو بسیار دور بود جایی که شد ز لعل لبت ...
عشاق را ز سیر گل و ارغوان چه حظ بی جلوه جمال تو از گلستان چه حظ دور از وصال یار چه لذت ز روزگار بی یوسف از مرافقت کاروان چه حظ از سیرگل به دیده خلد خار بی رخت دور از قدت ز جلوه سرو...
نی می سرود با دل پرشور در سماع افسانه ای که آمد از آن طور در سماع فتوا نویس شرع به خونش ترانه سنج دل از طرب به سینه منصور در سماع افکنده آتشی به جهان های و هوی من نزدیک مست بیخودی ...
کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش را گذارد نعل بر آتش سمند پرشتابش را دلی در دست بی پروا نگار غافلی دارم که در آتش ز خاطر می برد مستی کبابش را گران جان تر ز شبنم نیست جسم ناتوان...
از صومعه تا میکده پر راهی نیست از کعبه به بتخانه شبانگاهی نیست بخرام به طور عشقبازان و ببین کس نیست که در ذکر انا اللهی نیست
نخواهد برد جان از رشک ما خصم عنود ما سواد کلک ما مشک است بر زخم حسود ما
رخ برفروختی زدی آتش به جان شمع گل کرد در حضور تو سوز نهان شمع پروانه را به خلوت آغوش می کشد نازم به گرمی دل نامهربان شمع کی روشناس مجلس روحانیون شود تا جسم تیره را نگدازد روان شمع ...
ای نثار ره تیغ تو سرافشانی شمع داغ سودای تو آرایش پیشانی شمع تا سحر در حرم وصل تو پا بر جا بود کس درین بزم ندیدم به گرانجانی شمع آنقدر ضبط زبان کردکه در بزم تو سوخت رشک می آیدم از ...
کرده عشق شعله خوب ریشه در جانم چو شمع از زبان آتشین خود گدازانم چو شمع آستین نبود حریف دیده خونبار من کز تف دل آتش آلود است مژگانم چو شمع نیست غیر از تیغ محرابی سر تسلیم را می خورم...
چون لاله شد از باغ رخت قسمت من داغ بر سر زدهام جایگل از سیر چمن داغ چون شمع که در پرده فانوس درآید در عشق تو بردم به گریبان کفن داغ از مشک سوادیست به دنباله چشمش کز شرم کند نافه آه...
دایم به تلخ کامی یاران خورم دریغ بر خوان دهر سفله به مهمان خورم دریغ مشت استخوان به کام و گلوی هما کنند ز انعام چرخ بر لب و دندان خورم دریغ لیلی حرم نشین سیه خانه دل است بر سعی پوچ...
زندگی در جمع سامان رفت حیف صبح در خواب پریشان رفت حیف دانه اشکی نیفشاندیم ما عمر چون سیل بهاران رفت حیف نور جان در ظلمت آباد بدن چون چراغ زیر دامان رفت حیف از بیابان رفت تا مجنون م...
ای سر و سرور مغان خیز و بیار چنگ و دف جان مرا ز غم رهان خیز و بیار چنگ و دف مطرب عاشقان بزن راه حجاز تا کنم چهره ز اشک ارغوان خیز و بیار چنگ و دف کرده سرود بلبلان مست و خراب گلستان...
همه فیض است می پرستی عشق بی خمار است ذوق مستی عشق ما کجا دامن وصال کجا دست ما و دراز دستی عشق عاکفان صوامع قدسیم طاعت ما صنم پرستی عشق صوفی آسا به رقص می آرد توبه را های و هوی مستی...
ای نمک حسن تو شور نمکدان عشق زلف خم اندر خمت سلسله جنبان عشق ناز تو یک سو فکند پرده ی انکار را می چکد از دامنت خون شهیدان عشق شورش محشر دمید از دل دیوانه ام صبح قیامت بود چاک گریبا...