شمارهٔ ۵۹۹
نگردد غرق طوفان کشتی بی لنگر عاشق بود دریا نمک پرورده چشم تر عاشق به گوش جان صلای شهپر جبریل می آید دمی کز شوق جانان می تپد دل در بر عاشق تغافل تا به کی دیر آشنا بیرحم بی پروا چه م...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
نگردد غرق طوفان کشتی بی لنگر عاشق بود دریا نمک پرورده چشم تر عاشق به گوش جان صلای شهپر جبریل می آید دمی کز شوق جانان می تپد دل در بر عاشق تغافل تا به کی دیر آشنا بیرحم بی پروا چه م...
درعشق شد به رنگ دگر روزگار ما تغییر رنگ ماست خزان و بهار ما از خویش می رویم سبکتر ز بوی گل بر طرف دامنی ننشیند غبار ما ابر بهار در عرق شرم غوطه زد از مایه داری مژه ی اشکبار ما همچو...
ای مطرب عاشقان نوای تو کجاست ای ساقی جان آب بقای توکجاست گیرم دل ما از نظر افتاده توست گیرایی مژگان رسای تو کجاست
سمند جلوه او کرده تا غبار مرا چو گردباد بلند است از مزار مرا عشق کرده ست رسا ناله غماز مرا سرمه سوختگی ساخته آواز مرا
از چاک سینه چون جرس آوا برآورم تا شهریان عقل به صحرا برآورم کشتی دل فسرده به خشکی فکنده است این قطره را فشرده و دریا برآورم تا کار داغ عشق به سامان کنم تمام چون شمع ز آستین ید طولا...
شب گذشته فتادم به خاک کوچه غم هزار مرحله ز آرامگاه راحت دور دلی دیار محبت تنی خراب ستم لبی محیط شکایت سری لبالب شور ز گریه هر رگ مژگان چو ابر دریابار ز ناله هر سر مو گشته بود محشر ...
بیا مستانه چاک پیرهن پیش صبا بگشا در فیضی به روی دیده های آشنا بگشا ز ترک التفاتت کام زهر آلوده ای دارم به دلجویی زبان غمزه شیرین ادا بگشا هوا تا عطسه در مغز غزالان ختن ریزد به دام...
از خصمی مردمان مرا حال نکوست یاران همه دشمنند خصمان همه دوست با هر که دل آرمید از دوست رمید وز هر که بتافت روی دل جانب اوست
هرزه دراست در رهش سینه چاک چاک ما گوشزد اثر نشد ناله دردناک ما سرمه چشم مور شد سوده استخوان من کم نگهانه تا بهکی می گذری ز خاک ما
زلف پریشان نهد سلسله بر پای عشق بند دگر کوته است از پر عنقای عشق دایره آسمان زاویه خاکدان تنگ تر از نقطه ای ست در بر پهنای عشق چاکتر از جیب ماست سینه سینای دل پاکتر از چشم ماست دام...
یک مشت سفله مانده بجا از کرام خلق ننگ است در زمانه زبان را ز نام خلق چون زهر جانگزای گلوگیر می شود نتون زلال خضر کشیدن ز جام خلق امروز در لباس کمالند ناقصان پوشیده ناتمامی خود را ت...
چون وصل در نگنجد هجران کجاست لایق آری یکی ست اینجا معشوق و عشق و عاشق از عارض نکویان حسن تو جلوه گر شد کآمیخت عشق عذرا با جسم و جان وامق ندهد خداشناسی خود ناشناس را رو ما را به خوی...
تا شد سر غم گرم به طوفان من از اشک شد حلقه گرداب گریبان من از اشک تا رفته گرامی گهر من ز کنارم چون دامن دریا شده دامان من از اشک از بس که فرو ریخت ز مژگان من انجم شد صبح قیامت شب ه...
جاری چو به یاد رخ جانان شودم اشک گلپوش تر از صحن گلستان شودم اشک بی قدر شود رشته چو خالی ز گهر شد کو عشق که آویزه مژگان شودم اشک از جلوه مستانه آن سرو قباپوش چالاکتر از سیل بهاران ...
هندوستان غربت بادا به ما مبارک هان دوستان شما را مرگ وفا مبارک بوی بهار برخاست ما خود اسیر دامیم مرغان گلستان را برگ و نوا مبارک قربانیان نازیم در خاک و خون تپیده ای خیل نازنینان ع...
بر سر زدیم لاله داغی به جای گل داریم گریه ای که بود خونبهای گل ما و سرود ناله درد آشنای خوبش تا کی رسد به خاطر دیر آشنای گل الفت به ساده لوحی ما خنده می زند ما تکیه کرده ایم به عهد...
چو بر سر زند شاخ مستانه گل کند از لب توبه پیمانه گل گریزانده دی را به کوه وکمر دهد عرض لشکر دلیرانه گل سوار است بر اسب چوبین شاخ بود گرم بازی طفلانه گل چمن مجلس میگساران بود صراحی ...
رنگین سخنی چون کند از خامه ما گل باغ از گره غنچه دهد روی نما گل در انجمن صحبت ما باغ و بهاریست خاموشی ما غنچه سخن سازی ما گل بردار نقاب از رخ و بخرام به گلزار تا از دل صدپاره شود پ...
خط تو لوح صفحه طراز کتاب گل خال تو نقطه ورق انتخاب گل بفکن عنان جلوه گلگون ناز را تا موج سبزه می گذرد از رکاب گل هرکس شکسته است به جامی خمار خویش بلبل فتاده مست ز جام شراب گل در حی...
درین دریای بی پایان درین طوفان شورافزا دل افکندیم بسم الله مجریها و مرسیها مگر این بحر بی پایان حریف درد دل گردد که دارد در جگر دریای آتش حرص استسقا ز راه فیض نتوان دیده امید پوشید...
آن دیده که بازاری عشاقش خوست روی طلب راه نوردان با اوست پرسید که من این الی این تروح گفتم از دوست هم روم باز به دوست
که خواهد کرد یاد از خستگان بی نوا آنجا شکایت نیست اینجا محرم ومهر و وفا آنجا من سرگشته دور از کوی جانان با که درسازم دل آنجا دلبر آنجا مطلب آنجا مدعا آنجا
جهان ساده پر کار است از نقش و نگار دل سر زانوی حیرانی بود آیینه دار دل شود نازک تر از دل پرده گوش گران گل اگر بلبل نواسنجی کند در نوبهار دل چو مجنون کرده لیلی دستگاهان را بیابانی ک...
عشق اگر یار شود از اثر زاری دل سر زلفی به کف آرم به مددکاری دل چه کنم آه که بر بستر گل خوابش نیست عاجزم سخت حریفان ز پرستاری دل خویش را یک تنه بر قلب صف مژگان زد کس درین معرکه نبود...