شمارهٔ ۶۱۲
زهی ز صبح بناگوشت آفتاب خجل ز خط غالیه سای تو مشک ناب خجل به دل خیال تو آمد شبی و منفعلم که میزبان شود از کلبه خراب خجل دلم ز وعده بر آتش فکندی و رفتی نگشت آن لب میگون ازین کباب خج...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
زهی ز صبح بناگوشت آفتاب خجل ز خط غالیه سای تو مشک ناب خجل به دل خیال تو آمد شبی و منفعلم که میزبان شود از کلبه خراب خجل دلم ز وعده بر آتش فکندی و رفتی نگشت آن لب میگون ازین کباب خج...
ای از رخت مشاطه را صد چشم حیران در بغل مانند صبح آیینه را خورشید تابان در بغل هندوی خالت را بود چین و ختن زیر نگین زنار زلفت را بود صد کافرستان در بغل لعل قدح نوش تو را میخانهها در...
شدم ز توبه بی صرفه در بهار خجل مباد از رخ پیمانه میگسار خجل ز مایه داری اشکم خوش است خاطر دوست خدا کند نکند دل مرا ز یار خجل نکردمش گرو باده از گرانجانی شدم ز خرقه پشمینه در خمار خ...
حاجت اگر بری در دولتسراست دل محرم اگر شوی حرم کبریاست دل فتح دل شکسته میسر شود تو را در عرصه دو کون مظفر لواست دل تا زخمهای سینه بدوزم دماغ کو تا داغ عشق را بشمارم کجاست دل کو آن ز...
هرگه به یادش از جگر افغان برآورم آتش ز جان گبر و مسلمان برآورم چون سر کنم فسانه شب های هجر را آه از نهاد مرغ سحرخوان برآورم از آستین برآرم اگر شمع داغ را صد محشر از مزار شهیدان برآ...
چون طوطی اگر نام به گفتار بر آرم کام دل از آن لعل شکربار برآرم کارم به چمن وعده دیدار تو باشد باشد مگر از پای گل این خار برآرم پرگاله دل باشدش آویزه دامان آهی اگر از سینه افگار برآ...
با یاد نرگست چو می ناب می زدم پیمانه را به گوشه محراب می زدم آن کبک مستم از می مشرب که عمرها در چنگل عقاب شکر خواب می زدم آن بلبلم که از اثر رنگ و بوی عشق در خشک سال نغمه شاداب می ...
چون شاخ گل از باد سحر بار فشاندم در دامن مطرب سر و دستار فشاندم بنیاد هوس ریخت ز پا کوفتن دل بر هر دو جهان دست به یکبار فشاندم فیض کرم ابر سیه کاسه چه باشد مژگان تر خویش به گلزار ف...
زهی از خار خارت شعله در جان گلستان ها را ز لعلت مهر خاموشی به لب سوسن زبان ها را بهار عارضت هر گوشه صد بی خانمان دارد زدند آتش ز شوقت عندلیبان آشیان ها را نه در کنعان نه در بازار م...
دیوانه دلم یار دل آسایی نیست شوریده سرم دامن صحرایی نیست لحن داوود و حسن یوسف خوار است گوش شنوا و چشم بینایی نیست
از عکس رخش باده فروش است دل ما آیینه آن رهزن هوش است دل ما از سطر جبینش سخنم شد شکرآگین تلخی چش آن چشمه نوش است دل ما
از دیده ی دل پرده ی پندارگرفتیم تا رخصت نظاره دیدار گرفتیم بستیم چو از رد و قبول دگران چشم تشریف قبول نظر یار گرفتیم نشنیدکسی حرف زباد از دهن ما گفتار به اندازه کردار گرفتیم خون دل...
راه از همه سو بر خبر خویش گرفتیم در سنگ فروغ شرر خویش گرفتیم تا خیره ز نورش نظر مهر نگردد در گرد یتیمی گهر خویش گرفتیم هرگز نگرفته ست رگ ابر ز دریا این بهره که از چشم تر خویش گرفتی...
غافل دمی از جذبه صیاد نگردیم هر چند قفس بشکند آزاد نگردیم تا رخت به دریا نکشد قافله ما خاموش چو سیلاب ز فریاد نگردیم کام دل ما بسته به کام دل یار است آزرده دل از ناوک بیداد نگردیم ...
عشاق تو را قافله سالار نگردیم تا کشته مژگان سپهدار نگردیم از نرگس مخمور تو ای شور قیامت مستیم و چنان مست که هشیار نگردیم جانا نظر پاک تر از آینه داریم ظلم است که ما محرم دیدار نگرد...
به یک ایمای ابرو زنده جاوید گردیدم اشارت سوی من کردی هلال عید گردیدم قدم گر رنجه می گردد غباری مرحمت فرما به راه انتظارت دیده امید گردیدم گلاب از خوی به می آمیختی خونم به جوش آمد ب...
دل تنگ از ستمت رشک گلستان کردم لب زخمی ز دم تیغ تو خندان کردم سر شوریده دلان در خم چوگان من است بس که آشفتگی از زلف تو سامان کردم کام جانی که به زهر ستم انباشته بود به خیال لب نوشت...
عشق تو ملک خسروی داغ تو چتر شاهیم در صف سروران رسد دعوی کج کلاهیم کوثر تیغت ار کند رحم به حال مجرمان دوزخ جاودان شود خجلت بیگناهیم گرنه خوش است خاطرت با غم سینه کوب من گوش نمی دهی ...
برخیز سوی عالم بالا برون رویم از خود به یاد آن قد رعنا برون رویم مطرب رهی بسنج که از جا برون رویم تا دست دل گرفته ز دنیا برون روبم این خاکمال قطره ما را سزا نبود ما را که گفته بود ...
به وصل از خوی او نظاره دیدار نتوانم نگاهی گرد دل می گردد و اظهار نتوانم ز خجلت سر به پیش افکنده ام نه عجز و نه عذری گناه من اگر عشق است استغفار نتوانم گریبان پاره می آیم به کویت هر...
به صد جان غمزه ات مفت خریدار است می دانم که اندک التفاتی از تو بسیار است می دانم بحل کردم اگر خون من از بیگانگی ریزی که پاس آشنایی بر تو دشوار است می دانم نمی دانم زیان و سود سودای...
صبا از منزل سلمی سلام آورد مستان را ز زلفش نامه مشکین ختام آورد مستان را نسیم نو بهار آید پریشان طره چون سنبل صبوحی نرگس مخمور جام آورد مستان را دریدن های جیب غنچه از باد سحرگاهی ب...
مردی که میان دردمندان فرد است تنها دل ماست کز دیار درد است آنکس که دهد غسل ولادت خود را ز آلایش امهات سفلی مرد است
با اشک روان قطره زنان است دل ما ازکهنه سواران جهان است دل ما پرورده ز طفلی عوض شیر شرابش در میکده ها پیر مغان است دل ما از سرو روانت چه خیال است جدایی در پای تو چون سایه روان است د...