شمارهٔ ۶۳۰
سپاه فتنه با آن چشم جلاد است می دانم نگاهش را تغافل خواب صیاد است می دانم ز تیر غمزه ی سندان شکاف او خطر دارد به سختی گر دل آیینه فولاد است می دانم نمی دانم کجا وحشی نگاهم می کند ج...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
سپاه فتنه با آن چشم جلاد است می دانم نگاهش را تغافل خواب صیاد است می دانم ز تیر غمزه ی سندان شکاف او خطر دارد به سختی گر دل آیینه فولاد است می دانم نمی دانم کجا وحشی نگاهم می کند ج...
نگاهش با اسیران بر سر ناز است می دانم غرور مستی آن حسن طناز است می دانم چه حد دارم که نام پنجه مژگان او گیرم تذرو دل اسیر چنگل باز است می دانم به شمع انجمن خاکستر پروانه می گوید ک...
ز خود دور آن دلارا را نمی دانم نمی دانم جدا از موج دریا را نمی دانم نمی دانم دمید از مشرق هر ذره ای سر زد ز هر خاری نهان آن نور پیدا را نمی دانم نمی دانم لبالب از می دیدار بینم آسم...
غم دنیا ندارم در پی عقبا نمی مانم به شغل دشمنان از دوست هرگز وا نمی مانم نمی گردد گره مجنون صفت مشت غبار من خراب وحشتم زندانی صحرا نمی مانم ز امشب مگذران گر می کنی فکری به روز من م...
ای دوست به هر منزل همخانه تو را یابم در کشور جان و دل جانانه تو را یابم در دیده بیداران در جلوه تو را بینم در حلقه هشیاران مستانه تو را یابم خود باده و خود جامی خود رند می آشامی می...
موسی صفت به داغ ظهور تو سوختیم نزدیکی و ز آتش دور تو سوختیم برخاست از میان تو و من حجاب تن این خرقه را به نذر حضور تو سوختیم وقت است اگر به جلوه شبم را سحر کنی عمری چراغ دیده به طو...
پیش از ظهور جلوه جانانه سوختیم آتش به سنگ بود که ما خانه سوختیم لب ناچشیده از نفس آتشین خویش چون داغ لاله باده به پیمانه سوختیم دل بوده است محفل شمع طراز ما خود را عبث به کعبه وبتخ...
شیر و شکر ز تلخی ایام می کشم از زهر چشم روغن بادام می کشم در بزم عیش دور به ما دیر می رسد یکسال در میانه چو گل جام می کشم در موج خیز عشق گران است لنگرم باری که بر دل است به آرام می...
بود تا چند در دل حسرت آن خوش بر و دوشم هلال آسا کشد خمیازه خورشید آغوشم به باد دامنی از خاک بردارد شهیدان را قیامت جلوه افتاده ست آن سرو قبا پوشم سراسر می رود مژگان شوخش در رگ دلها...
سر تا قدم از خون جگر غیرت باغم گلرنگ تر از لاله بود پنبه داغم در میکده درد چو من نیست حریفی جوشد ز لب خویش چو تبخاله ایاغم دارم دلی آزرده تر از خاطر مجنون آشفته تر از طره لیلی ست د...
گران افتاده لنگر کوه درد سینه فرسا را خدا صبری دهد دلهای از جا رفته ما را به مجنون تنگ شد دشت جنون از شور سودایم به هم پیچد سر شوریده ام دامان صحرا را تب گرمی چو شمع داغ آتش طلعتی ...
دلبر بسیار و دل نگهدار کم است دلدار کم و چه کم که بسیار کم است گویند به عالم تو چرا بی یاری یاران چه کنم یار وفادار کم است
ندید از گرد راهش دیده هرگز سرمه واری را ازین ره کار دشوار است چشم انتظاری را
ترسم که پریشان شود از ناله غبارم در کوی تو خاموشی از آن است شعارم این مژده ز من بال فشانان چمن را کنج قفس امسال گذشته ست بهارم نارس نگهی دیدم و آشفته ترم ساخت ساقی می کم داد و فزون...
معنی کناره گیرد اگر از میان روم خالی شود جهان چو برون از جهان روم درکاروان شوق کسی بی دلیل نیست دنبال بوی گل سحر از گلستان روم پیش ره مرا نتواندکسی گرفت خون دلم که از مژه ی خون فشا...
طعنه هرگز به دل آزاری خاری نزدم خنده چون گل به وفاداری یاری نزدم بحر را حوصله ام غرق خجالت دارد موج بی طاقت خود را به کناری نزدم به چه تقصیر فلک خاک به چشمم ریزد هیچگه دامن مژگان ب...
برق آهی ز جگر در شب تاری نزدیم روز درماندگی دل در یاری نزدیم خرقه زهد نشستیم به آب ته خم آتش باده به ناموس خماری نزدیم بلبل خوش نفس گلشن قدسیم افسوس نغمه ای در شکن طره یاری نزدیم ش...
به پای خم اگر یکبار طالع بار می دادم به دست آسمان یک ساغر سرشار می دادم اگر اسلام را می بود ربطی با سر زلفش ز زاهد می گرفتم سبحه و زنار می دادم نهال طالعم روزی گل عشرت به سر میزد ک...
چون مهره ششدر شده رفتار ز یادم از چار جهت بسته فلک راه گشادم آب گهرم ساخته باگرد یتیمی جنس هنرم در همه بازار کسادم ممنون نبود شمع من از دست حمایت یاران وفا پیشه سپردند به بادم سر ر...
خراباتی نژادم دلق شیادانه ای دارم صراحی در بغل در آستین پیمانه ای دارم به ناقص فطرتان بخشیده ام دنیا و عقبا را گدای کوی عشقم همت مردانه ای دارم ز جانان می گریزم شور استغنا تماشا کن...
پریشان خاطرم از همنشینان عزلتی دارم خموشی صحبت خاصی ست با خود خلوتی دارم نمی آرد دل آزرده تاب نکهت زلفش دماغ آشفته ام از بوی سنبل وحشتی دارم سر خجلت به پیش افکنده ام از کرده های خو...
نیم صورت پرست اینجا تماشای دگر دارم درین آیینه ها آیینه سیمای دگر دارم نمی گیردکمند الفتم وحشی غزالان را که مجنونم ولی دامان صحرای دگر دارم تو درآغوش سرو ای قمری کوته نظر بنشین که ...
گرچه در سینه صد آتشکده آتش دارم لله الحمد که با سوزش دل خوش دارم بار عشقی اکه از آن چرخ به زنهارآمد کوه دردی ست که بر جان بلاکش دارم با سر زلف توگوبا شده گستاخ نسیم بی سبب خاطر مجم...
مپسند تشنه لب دل اندوه پیشه را یارب ز سنگ فتنه نگهدار شیشه را ظاهر شدی به عالمیان عجز کوهکن گر می فتاد با دل ماکار تیشه را عشق است چاره هوس خام و پخته ام آتش بود حریف تر و خشک بیشه...