شمارهٔ ۶۶۹
دو جهان است درکنار خودم خود خزان خود و بهار خودم مایه ور تر کنارم از دریاست خجل از چشم اشکبار خودم گاهگاهی دلم به خود سوزد شمع آدینه مزار خودم بسمل افتاده ام ولیکن نیست خبر از نازن...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
دو جهان است درکنار خودم خود خزان خود و بهار خودم مایه ور تر کنارم از دریاست خجل از چشم اشکبار خودم گاهگاهی دلم به خود سوزد شمع آدینه مزار خودم بسمل افتاده ام ولیکن نیست خبر از نازن...
سخن از من کشیدی شعله ورکردی جهانی را چرا انگشت بر لب می زنی آتش بیانی را کمی نبود خراش سینه ام را ای هلال ابرو به داغ دل چه ناخن می زنی آزرده جانی را مبادا پرده از دل آه خون آغشته ...
دیشب طربی بر دل غمناکم ریخت هر بخیه که داشت سینه چاکم ریخت شبنم به کنار چشم نمناکم ریخت ابری دو سه قطره اشک بر خاکم ریخت
مپرس از شورش صحرای دل دیوانه ما را نمک سایی بود در دیده کار افسانه ما را شراب آتش آلودی حریفان در قدح دارم در این محفل که می بوسد لب پیمانه ما را
بیا که با همه تن چشم انتظار توایم چو نقش پا به به ره شوق خاکسار توایم اساس صبر ز جور تو پایدارتر است اگر چه سر برود بر سر قرار توایم به بوسه ای لب ما موج خیز کوثر کن که شعله در جگر...
ما دامن وصل یار داریم از هر دو جهان کنار داریم ساقی قدحی می صبوحی از باده شب خمار داریم شوریدگیی که در سر ماست زان طره تابدار داریم در سینه خدنگهای کاری زان غمزه جان شکار داریم این...
لعل تو مسیحا شد بیمار چرا باشم با نرگس مست تو هشیار چرا باشم من کافر زناری زلف تو به دلداری سر رشته به دستم داد بیکار چرا باشم آمیخته شمع وگل با بلبل و پروانه تنها من دیوانه بی یار...
شمع سان شام غمت منت فردا نکشیم از سر کوی تو گر سر برود پا نکشیم شعله ناچار بود آتش افروخته را نتوانیم که آه از دل شیدا نکشیم منت از دست و دل خویش کشیدیم بس است دم آبی به لب تشنه ز ...
ای غاشیه شوق تو بر دوش نگاهم صد دجله خون بی تو هماغوش نگاهم زلفت ز تماشای دو عالم نظرم بست ای حلقه ی فرمان تو درگوش نگاهم محرومتر از من به وصال تو کسی نیست از باده وصل تو رود هوش ن...
گلستان محبت را ز دیرین عندلیبانم به گوش غنچه گستاخ است گلبانگ پریشانم اثر در زلف لیلی می کند آشوب زنجیرم نمک بر زخم مجنون می زند شور بیابانم سفال چرخ را بخشد طراوت دود آه من ز جوی ...
ز هند تیره دل چون شمع روشنگر برون رفتم به پای خود به این شهر آمدم با سر برون رفتم چو آن شبنم که گیرد جذبه خورشید دامانش سبکروحانه بی امداد بال و پر برون رفتم به من نگذاشت دوران سبک...
به یاد جلوه شوخی سبک ز جا رفتم چو بوی گل همه جا همره صبا رفتم میانه من و آن تیر غمزه عهدی بود به این نشانه که از خاطر وفا رفتم گدا سرشت وصالم گرسنه چشم نگاه ز کوی او همه جا روی در ...
در آب دیده یا در سینه پرآذر اندازم دل بیمار خود را بر کدامین بستر اندازم جهان افسرده شد از عشق خون آشام اشارت کن که این دل مردگان را در رگ جان نشتر اندازم کف خاکستر تفسیده ام در کا...
صبح آینه طلعت نیکوی تو دیدیم شب گرده گیسوی سمن بوی تو دیدیم نه سرو شناسیم درین باغ نه شمشاد ما جلوه پرستان قد دلجوی تو دیدیم تا چشم کند کار سواد دو جهان را یک گردشی از نرگس جادوی ت...
تا سرمه کشد چشم ملامتگر ما را غیرت سرپا زد کف خاکستر ما را خوش دردسری می کشم از درد ندانم بالین ز دم تیغ که باشد سر ما را این خامه که چون شمع ز آتش نفسان است رشک پر پروانه کند دفتر...
بسته ست زبانم و بیان در سیر است تن ساکن اگر بود روان در سیر است آواره تر از توست کلام تو حزین برگرد جهان گشت و همان در سیر است
به ما مگذار ساقی تقوی دیرینه ما را به آتش شست و شو کن خرقه پشمینه ما را
من آن غارتگر جان می پرستم غم جان نیست جانان می پرستم ز دیر هستی من گرد برخاست هنوز آن نامسلمان می پرستم دمید از تربتم صبح قیامت همان چاک گریبان می پرستم زمین گیر فنا شد دانه من هنو...
ما چاک به دامن زده تهمت عشقیم واعظ سر خود گیر که ما امت عشقیم عاری بود از عکس خودی آینه ما آتش به دل و جان زده غیرت عشقیم کس را نرسد درحق ما رد و قبولی ما گر بد اگر نیک که از حضرت ...
از بس غبار حسرت دیدار داشتم چشمی به رنگ رخنه دیوار داشتم آتش زدند مغبچگانش به میکده یک خرقه وار رشته زنار داشتم شاید غرور سبحه ام از دل برون رود ساغر به دست بر سر بازار داشتم از حی...
چقدر حوصله باید که گداز آموزم تا دو دل را روش راز و نیاز آموزم لبم از ناله مپرسید که خاموش چراست به دل تنگ نگه دری راز آموزم به رخش راه نظر اشک روانم نگذاشت چه گشاد از سبق گریه که ...
ساقیا رخ بنما تا همه از کار شویم آنقدر می به قدح ریز که سرشار شویم خبر از وضع جهان مرده دلی می آرد مصلحت نیست درین مرحله هشیار شویم ای خوش آن روز که دین در سر زلف تو کنیم فارغ از ک...
در زیر لب آه از دل ناشاد برآرم آن مایه نفس نیست که فریاد برآرم چون ساکن جنت شوم اندوه تو باقی ست کی دل دهدم تا غمت از یاد برآرم از یار به اغیار که برده ست شکایت هم پیش تو از جور تو...
عقل دور است از آن جهان که منم عشق داند مرا چنان که منم سره ام در قمار سربازی حبذا سود بی زیان که منم چشم صورت حجاب اگر نشود عین معنی شود عیان که منم نوبهارم خزان نمی داند خرم این ب...