شمارهٔ ۷۵۷
نمودی جلوه ای شیرین شمایل در خیال من حنای پای گلگونت شود خون حلال من گرانی می کشد از تار کاکل سرو ناز تو نداری طاقت بار دلی نازک نهال من به این ضعفی که نتوانم نمودن راست قامت را کش...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
نمودی جلوه ای شیرین شمایل در خیال من حنای پای گلگونت شود خون حلال من گرانی می کشد از تار کاکل سرو ناز تو نداری طاقت بار دلی نازک نهال من به این ضعفی که نتوانم نمودن راست قامت را کش...
بگشای زلف و طره سنبل به تاب کن در دامن نسیم صبا مشک ناب کن تنها ز باده رنج خمارت نمی رود یک جرعه خون گرم مرا در شراب کن مطرب کفت ز دامن مطلب جدا مباد دستی به تار طره چنگ و رباب کن ...
از اشک لاله رنگ گلی در کنار کن شاخ خزان رسیده خود را بهار کن مگذار رزق خاک شود مشت خون من ای شوخ سرگران کف پایی نگار کن از ساغر کرام نصیبی ست خاک را ته جرعه ای به کار من خاکسار کن ...
ستم از ملک دل بیرون کند فرمانروایان را ستمگر دشمن بیگانه سازد آشنایان را نماید دور بر کاهل قدم نزدیکی منزل ره خوابیده ای در پیش باشد خفته پایان را نمی گردد به مردم قدر مرد و مردمی ...
با تنگدلی حوصله ماست فراخ در دیده ما یکی بود گلخن و کاخ ما سینه زنیم بر در و بام قفس چندان که پرد مرغ چمن شاخ به شاخ
ای که در کشتن عشاق درنگ است تو را نیم بسمل شده مگذار که ننگ است تو را
تا هوا ابر است ساقی باده ای در شیشه کن قدر فرصت را بدان از آسمان اندیشه کن خون مشرب باش یکسان جوش زن با خار و گل نخل خوش پیوند شو در هر زمینی ریشه کن شاهد می می رسد آگاه گردان هوش ...
بالین نهاده ام به سر کوی خویشتن دارم سری چو غنچه به زانوی خویشتن آغوش دایه بود مرا کام اژدها در آتشم ز خیرگی خوی خویشتن تنها ز دوستان نیم امروز شرمسار دارد فلک مرا خجل از روی خویشت...
چشمت از ناز نبستهست در راز به من رسد از جنبش مژگان تو آواز به من مهر را ذره ناچیز نمی گردد بار چون خریدی مده ای شوخ مرا باز به من سرنوشت دلم از داغ سویدا پیداست روشن انجام شد از نق...
نقاب از چهره بگشا شور محشر را تماشا کن درآ در جلوه آه شعله پیکر را تماشا کن به جورم کوش و ظاهر کن عیار کامل صبرم به رنگم بین و عشق سکه بر زر را تماشا کن تکلم شیوه شو حسرت ده اعجاز ...
هان ای حریف میکده می در ایاغ کن شوریده غمیم علاج دماغ کن داغ مرا ز یک نگه گرم برفروز روغن ز خون شعله مرا درچراغ کن شمع توام مباد گل جنتم کنند آن جبهه کش نیاز تو کردیم داغ کن یک برق...
جانا میاموز فارغ نشستن باید دلی را از غمزه خستن بگذار ربزد آزادی اش خون صیدی که آموخت از دام جستن در وادی عشق گام نخست است از جان گذشتن از جسم رستن چون سبحه گیرم بر کف که ننگ است آ...
ز خون دیده باشد مایه دار اشک غم آشامان به آب خویش گردد آسیای گوهر غلتان به حال زار بیمار غم ای تیغ ستم رحمی سرم را بیش ازین مپسند بر زانوی غمخواران بهار حسن را شرط است ابر دیدهء عا...
چون شمع ما را هم زبان گرم سخن خواهد شدن امشب عجب هنگامه ای در انجمن خواهد شدن گاهی در آن زلف دو تا افتاده گه در دست و پا یارب نمی دانم کجا دل را وطن خواهد شدن زینسان که هست از هرگذ...
گر چنین پر رخنه از سوز جگر خواهد شدن نامه من دام مرغ نامه بر خواهد شدن دست بی صبری اگر از سینه ام فارغ شود هر قدر چاکی ست درکار جگر خواهد شدن رنگ غماز است و دل نالان و مژگان خون فش...
ساقی دم صبوح است خورشید جام گردان دور زمانه یکدم حسب المرام گردان بی می زلال کوثر زهر است در روانها تلخ است کام جانها عیشی به کام گردان مهر جهان فروزی فیضت کران ندارد از می هلال سا...
محبت خون گرمی بخشد این گلبن مثالان را به فرقم گستراند سایه نازک نهالان را در این محفل که ربط آشنایی نسبتی خواهد به آن موی میان الفت بود نازک خیالان را سرت گردم میفشان کاکل و رحمی ب...
ابنای زمانه لولیان آیینند مدخوله روزگار بی کابینند ابلیس بود عامل و تلبیس رییس در دهکده ای که خواجه تاشان اینند
افروخت بخت تیره ز اشک مدام ما چون داغ لاله بی شفقی نیست شام ما
بی تو چسان به سر برد جان امیدوار من ای بت دلفریب من صبر من و قرار من گوهر شاهوار من مایه افتخار من باغ من و بهار من راحت روزگار من جان من و جهان من امن من و امان من عین من و عیان م...
نگاه گرم آتشپاره ای برد اختیار من بود در پنجه ی برق تجلی مشت خار من شکوه بحر را در قطره گنجایی نمی باشد نمی دانم چه سان گنجیده جانان در کنار من جگرهای جراحت دیده را شور قیامت شد سر...
ز درویشی بقا دارد دل روشن ضمیر من زند پهلو به آب زندگی موج حصیر من کهن تاریخی عشقم که با داوود مدتها زبور ناله می سنجید کلک خوش صفیر من به خواب مرگ نگذارد هجوم لرزه خسرو را زند بر ...
پیری به راه حرص نتابد عنان من تن در نمی دهد به کشاکش کمان من افسرده دل تر از دیم اما توان نمود سیر بهاری از مژه خون فشان من صرصر چه در خرابی من اضطراب داشت بر شاخ گل نبود گران آشیا...
خارم که نیست گلشن صورت سرای من دهرم نمی خرد که ندارد بهای من گوی نه آسمان سرپا خورده من است روی فلک کبود شد از پشت پای من آوازه مرا نکند بخت تیره پست در سرمه چون نگاه نخوابد صدای م...