شمارهٔ ۷۷۵
که خواهد رسانید پیغام من به بیگانه آشنا نام من که چون با حریفان خوری باده ام به سنگ جفا نشکنی جام من به کار آیدت چون رگ تلخ می به یاد آوری تلخی کام من تو خوش زی که فرخنده مرغ مراد ...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
که خواهد رسانید پیغام من به بیگانه آشنا نام من که چون با حریفان خوری باده ام به سنگ جفا نشکنی جام من به کار آیدت چون رگ تلخ می به یاد آوری تلخی کام من تو خوش زی که فرخنده مرغ مراد ...
با این تنک سرمایگی زحمت مکش زاری مکن همچشمی مژگان من ای ابر آزاری مکن شاید کزین خون بحل یاد آرد آن بی رحم دل ای تیغ هجر جان گسل زخم مرا کاری مکن در عشق خونها خورده ام رنگی به رخ آو...
ز رخ چون آتش موسی نمودی سینه سینا کن لبت را چون دم عیسی ست این دل مرده احیا کن چو نگذاری به عقلم رهنمون کن شور سودایی ز شهر آواره ام چون می کنی مجنون صحرا کن فروزان چهره چون شمع آم...
روی که جلوه کرده که حیرانم این چنین زلف که دیده ام که پریشانم این چنین دست غم که بر زده است آستین ناز رسوا نبود چاک گریبانم این چنین مژگان شوخ چشم که دل را فشرده است رنگین نبوده دی...
نامه ات خواندم و می بایدم افشان کردن قطره ای چند سرشک از مژه غلتان کردن بعد ازین شکوه کنم پیشه که معلومم شد در دلت کرده اثر شکوه هجران کردن زده ای طعنه به حالم که چرا صبرت نیست هجر...
دل دریا گهر سرمایه بخشید ابر مژگان را نماند حسرتی در یاد مهمان کریمان را نسیم آشنا کو تا ز گل بی پرده تر گردم نهم چون غنچه تا کی در بغل چاک گریبان را نمک پرورده عشق است آه سینه پرد...
گر طالع پست نارساییها کرد ور اشهب عمر بادپاییها کرد رسم عجبی نبود و آیین نوی گر قحبه دهر بی وفایی ها کرد
بهار آمد که می در جام میخوران شود پیدا مرا از سینه داغ لاله رخساران شود پیدا مغنی مصرع شوخی ز من باید سراییدن که شور میکشان در بزم هشیاران شود پیدا
ای طلعت سیمین بران آیینه رخسار تو صبح بناگوش بتان یک پرتو از انوار تو شد ملک دل ها سر به سر از طره ات زیر و زبر گبر و مسلمان خیره سر در حلقه زنار تو شبهای هجران شمه ای از بخت ظلمت ...
دل در پریدن است چو شبنم ز روی تو خون مشک می شود به رگ گل ز بوی تو باید به سینه نیشتر ناله بشکنم نازکتر است از دل عشاق خوی تو یک صبح سینه چاک گذشتی ز گلستان گل پاره کرده است گریبان ...
ای آب خضر سایه سرو روان تو آتش به جان گل از رخ چون ارغوان تو محو سبک عنان مژه کافرت شوم رنگین نشد به خون دو عالم سنان تو باشد به رنگ جوشش پروانه گرد شمع دلها به دام طره عنبرفشان تو...
بنگر چه می کند مژه های دراز تو آخر بگو چه شد نگه دلنواز تو در پرده حباب نگنجد شکوه بحر افزون بود ز حوصله سینه رازتو غم نیست جان اگر برود در ره وفا بادا دراز عمر غم جانگداز تو افسان...
به طوطی نکته آموزد لب شیرین کلام تو به طوبی می فروشد جلوه سرو خوش خرام تو ز سر تا پا نیازم چون هلال از دولت نازت جبینی کرده ام دیوزه از ماه تمام تو نمی گنجد خیال دیگری در سینه تنگم...
هدف سینه ز من ناوک مژگان از تو سخت جانی ز من و سستی پیمان ازتو کرد روزی که قضا شادی و غم را قسمت چشم خونبار ز ما شد لب خندان از تو گبر دیرینه عشقم به حرم کارم نیست دارم آتشکدهای در...
من نه حریف وعده ام طاقت انتظار کو تا به اجل سپارمش جان امیدوار کو می رسی ای صبا اگر از سرکوی یار من بویی از آن چمن چه شد برگی از آن بهار کو در صف منکران کنم دعوی عشق و زنده ام تلخی...
کام دلی به عالم ناپایدار کو گیرم که زه کنیم کمان را شکار کو سودای عشق دست و دل از کار برده است دستی که واکند گره از زلف یار کو مست گذاره است درین بزم هر که هست در دور چشم سرخوش ساق...
ساقی می عارفانه ات کو جان داروی جاودانه ات کو گیرم که نیم سزای احسان بخشایش بی بهانه ات کو ما را سر تاج خسروی نیست پای خم خسروانه ات کو شب را به امید صبح کردیم صبح است می شبانه ات ...
جان را سپند ساز و به آتش نثار شو با دل قرار عشق ده و بی قرار شو هر سو چو موج قطره خود را عنان مده سر را به جیب کش گهر آبدار شو خواهی ز سنگ حادثه نخل تو وارهد در گلشن جهان تهی از بر...
دیدم صنمی های صلا کعبه نشین ها بیعانه ببازید به یادش دل و دین ها در عشق دل از کوثر و رضوان نگشاید از دوست تسلی نتوان گشت به این ها صید دلم افتاد به صحرای رمیدن صیاد نگاهان بگشایید ...
خورشید رخ تو تا دل افروز نشد ما را شب بخت تیره فیروز نشد از داغ تو سینه راحت اندوز نشد هرگز به چراغ شام کس روز نشد
به بازاری که دلق میگساران می شود پیدا بهای خرقه پرهیزگاران می شود پیدا موثر جلوه سازی می کند جایی اثر جایی ز دلها دود این آتش عذاران می شود پیدا چنین گر گریه را از خوی او در دل گره...
دارد ستاره ریز مرا آفتاب تو عالم خراب چشمم و چشمم خراب تو هشیاریم غنوده بالین بیخودی ست هوش از سرم برد نگه نیم خواب تو چون آمدی به کلبه ما روز کن شبی اینک دلم کباب تو خونم شراب تو ...
زند بر خرمن شادی و غم برق جمال تو نباشد عشق را کاری به هجران و وصال تو قدح پیمای دیدارم نه خون است اینکه می بارم می آلود است جام دیده ام از رنگ آل تو چه فیض است این تعالی الله که د...
هله من جان جهانم تنه ناها یاهو مظهر آیت شانم تنه ناها یاهو سرو دلجوی تو تا دیده ام ای نخل مراد همه در رقص روانم تنه ناها یاهو چون تو را می نگرم جمله تو را می نگرم همه بینم همه دانم...