شمارهٔ ۸۰۹
خوش تلخ عتاب آمده ای حرف به جا چه نوشین لبت اغیار مکیدند به ما چه منت چه گذاری تو به ما پیش حریفان شمع دگرانی به مزار شهدا چه خونم به تو ثابت شده حاشا چه نمایی چشم تو نزد تیغ گرفتم...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
خوش تلخ عتاب آمده ای حرف به جا چه نوشین لبت اغیار مکیدند به ما چه منت چه گذاری تو به ما پیش حریفان شمع دگرانی به مزار شهدا چه خونم به تو ثابت شده حاشا چه نمایی چشم تو نزد تیغ گرفتم...
رنگینی دکان شود آن چشم سیه را از خونم اگر غازه دهد تیغ نگه را آن غالیه گون خال ندانم به چه تقصیر در نیل کشد اختر این بخت سیه را یک تشنه جگر را به زنخدان تو ره نیست خضر خط سبز است ک...
در هجر تو ناله سینه فرسایی کرد ابر مژه خون دیده پالایی کرد فرهاد غم تو آهنین بازو بود بیهوده دل صبور خارایی کرد
گذرد گرم ز دل آه سحرگاهی ما باربر جاده نگردد قدم راهی ما
دوشین چو شفق بودم خون جگر آلوده کان ماه به شهر آمد گرد سفر آلوده از خیل تماشایی گردش حشری پویان آیینه رخسارش نور نظر آلوده گرد خط مشکینش چون کحل سلیمانی خال لب نوشینش مور شکر آلوده...
مژگان نگر چو عربده جویان برآمده خنجر به دست بر زده دامان برآمده شمشیرکین به کف نگه کافر از فرنگ آیا پی کدام مسلمان برآمده زان آب تیغ لاله هر زخم پیکرم شاداب تر ز لعل بدخشان برآمده ...
نمی بینم کسی از آشنارویان به جا مانده در این غربت همین آیینه زانو به ما مانده جدا از نعمت دیدار آن شیرین دهان چشمم تهی چون کاسه دریوزه در دست گدا مانده به حسرت تا کشید از سینه ام ص...
گر غمزه اش به یغما دل را ز ما گرفته پیکان او به از دل در سینه جا گرفته در مکتب محبت روشن سواد حسنم تا از غبار خطش چشمم جلا گرفته نتوان به سر رسانید بی عشق زندگی را از یاد قامت او پ...
دل داغ تو را به جان گرفته جان درد تو جاودان گرفته حال دل ناتوان چه پرسی حیرت زده را زبان گرفته بر من شده تنگ کوه و صحرا سودای توام عنان گرفته بر شیشه دل صبا بود سنگ دل بی توام از ج...
در دیده نگاه تو که از جوش فتاده مستی ست که در میکده خاموش فتاده مشکیست که دارد جگر نافه پر از خون خالی که بر آن عارض گلپوش فتاده غارتگر جمعیت دلهاست ببینید زلفی که پریشان به بر و د...
رسید از عرق آن شاخ گل گلاب زده چو لاله عارض گلبرگش آفتاب زده روان ز هر رگ مویش می مغانه ما سر از چغانه خوش و طره مشک ناب زده نهال سرشکن سرو قامتان چمن خرام سیل صفت راه صد خراب زده ...
رگ در تنم ز شورش سودا گسیخته پیوند من ز جان شکیبا گسیخته یارای عقل نیست عنان داریم دگر زنجیر من بهار به صحرا گسیخته الفت کم و غرور فراوان و عهد سست سررشته امید ز صد جا گسیخته اشک ر...
به جلوه های رسا سرفراز می آیی مگر ز غارت عمر دراز می آیی ز خون مهر و وفا تیغ ناز غماز است که از کمینگه خیل نیاز می آیی به عجز شمع تجلی به خاک می غلتد تو چون به این رخ طاقت گداز می ...
سر چه باشد که تو در راه وفا نگذاری همه جا ریزه ی دل ریخته پا نگذاری می کند جلوه بی بود حباب آگاهت تا درین آب وهوا طرح بنا نگذاری چون کمان شد قدت از تیر سبکروتر باش قامت خم شده بر د...
نوشیده چمن دردی جام طربش را با دامن گل پاک نموده ست لبش را خوش کرده ام ای دیده به پیوند دل خویش از سلسله ها طره عالی نسبش را در رهگذر پیرهن ار دیده سفید است نگذاشته ام دست ز دامان ...
شاخ گل من نظر به خاری نکند رحمی به دل سینه فگاری نکند ترسم نبرد دل از خروشیدن سود ما خوار شویم و ناله کاری نکند
به این شوخی اگر ریزد سخن مستانه زان لب ها فرو ریزد شکست توبه از آغوش مشرب ها چو ابر از فیض ریزش گرمی حرص و هوا بشکن علاجی از عرق کردن ندارد بهتر این تب ها
ای آنکه غم هجرکشیدن نتوانی ترسم که رخش بینی و دیدن نتوانی سخت است گرفتاری و آوارگی ای دل وحشت نگذاری و رمیدن نتوانی بسمل شدی از هجر و به جایی نرسیدی از ضعف چنانی که تپیدن نتوانی در...
گاهی به نگاهی دل ما شاد نکردی حیف از تو که ویرانه ای آباد نکردی صد بار ز گلزار خزان رفت و گل آمد وین مرغ اسیر از قفس آزاد نکردی ای خسرو شیرین دهنان این نه وفا بود یک ره گذری جانب ف...
ای عهد شکن با تو اگر کار نبودی کار دل ما این همه دشوار نبودی نگذاشتمی آینه ی روی تو از دست گر باعث حیرانی دیدار نبودی گر کفر نمی خواست ز ما پیر خرابات بر گردن جان زلف تو زنار نبودی...
سیمین بدنا شمع شبستان که بودی من سوختم آرایش ایوان که بودی نگذاشته ای دین به خرابات نشینان در صومعه غارتگر ایمان که بودی خار عجبی بود به چشم از ره خوابم دوشینه گل جیب و گریبان که ب...
به قید جسم ز جان جهان چه می دانی تو دل نداده ای از دلستان چه می دانی نگشته در ره یوسف سفید دیده تو را غبار رهگذر کاروان چه می دانی چو طفل در طلب مدعا فشانی اشک بهای این گهر رایگان ...
لوح دل را اگر از نقش دوبی ساده کنی خاطر از خانقه و میکده آزاده کنی هر سر خار بیابان شجر طور بود دیده گر آینه حسن خداداده کنی در خرابات به یک ساغر می نستانند تکیه تا چند به این خرقه...
در پرده خط خال به صد ناز گرفتی از مرغ دلم دانه چرا بازگرفتی کردی ز شکنج قفس امروز برونم کز بال و پرم قوت پرواز گرفتی دست تو به تعمیر دل ای عشق مبارک هر رخنه که بود از گهر راز گرفتی...