شمارهٔ ۸۲۷
تنگی از دل نرود تا تو میان نگشایی مشکل آسان نشود تا تو زبان نگشایی بی خم زلف مکن مرغ نوآموز مرا رشته از پای دل بال فشان نگشایی چاک از آن تیغ نگه تا نکنی سینه ما در امید به روی دل و...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
تنگی از دل نرود تا تو میان نگشایی مشکل آسان نشود تا تو زبان نگشایی بی خم زلف مکن مرغ نوآموز مرا رشته از پای دل بال فشان نگشایی چاک از آن تیغ نگه تا نکنی سینه ما در امید به روی دل و...
یک نفس نیست که خون در دل شیدا نکنی آتش آه مرا بادیه پیما نکنی می توانی به نگه پاسخ صد مسأله داد که حوالت به لب لعل شکرخا نکنی تا ز دل زمزمه یاصنمی می آید گوش بر نغمه ناقوس کلیسا نک...
بر هر زمین که جلوه کنی آسمان کنی می زیبدت که ناز به کون و مکان کنی این لطف جلوه ای که ز سرو تو دیده ام بر خاک اگر گذر فکنی پرنیان کنی هر جا گشایی از پی دل زلف پرشکن مرغان سدره را ه...
به آب از آتش می داده ام خاک مصلا را به باد از ناله نی دادهام ناموس تقوا را جبین را سجده فرسای در پیر مغان کردم به بام کعبه دل می زنم ناقوس ترسا را برهمن زاده زناربندی برده ایمانم ک...
دل در غم عشق کامرانی نکند تا ناله درفش کاویانی نکند با یار گرانباری دل گفتم گفت بار غم ما به دل گرانی نکند
زهی ز خط تو خرم بهار مشرب ها حلال بر همه کس خون توبه زان لب ها چه جادوی است ندانم که می کند با دل به یک کرشمه نگاه تو طیٓ مطلب ها هوای ابر غنیمت بود که می ترسم نمک به باده کند چشم ...
تو و زهد خشک زاهد من و عشق و می پرستی تو و عیش و هوشیاری من و گریه های مستی سر برهمن ندارد دل بی وفاش نازم صنمی که برد از دل هوس خداپرستی به ره وفا برآید چه ز بخت کوته ما مژه تو گر...
کشیدی تیغ و ساغر گشتی آتش گفتیم چونی سرت گردم چه سانم زندگی را تشنه خونی اگر خواهی بگو تا آستین از پیش بردارم که در هر دیده دارم از فراقت رود جیحونی به جیب قاصد اشکی به صد حسرت روا...
چو چشم آینه حیرانم از جمال کسی پری به شیشه دل دارم از خیال کسی درین چمن به گل و لاله نازها دارم که خون من چو حنا گشته پایمال کسی نمی شود نکند جلوه حسن بی پروا چه شد که آینه آب است ...
من رند خراباتمسر مست و خراب اولی وین عقل نصیحت گر مغلوب شراب اولی در خرقه نمی گنجم با سبحه نمی سازم ایام بهار آمد ساقی می ناب اولی بی عشق چه فیض آخر از عمر توان بردن هر جاکه دلی با...
زان نور دیده شد مژه خون فشان تهی از طایر مراد مباد آشیان تهی رشک محبتم نگذارد نفس کشم دل از حدیث شوق پر است و زبان تهی ترسم رود ز یاد تو یکباره نام ما ازکین ما مکن دل نامهربان تهی ...
که گفتت گرد سر آن طره عنبرفشان بندی ز ابر خط به خورشید قیامت سایه بان بندی نمی آموزمت منع نگاه از دشمنان کردن خدا ناکرده میترسم که چشم از دوستان بندی کلید فتح مطلبها لب خاموش می با...
سرت گردم نمی پرسی تو هم دیوانه ای داری نه آخر ای چراغ چشم من پروانه ای داری نشد از یک نهانی دیدنی برداری از خاکم چه بی پروا نگاه آشنا بیگانه ای داری نمک در ساغر حسنت نریزد شور محشر...
خوش آنکه بزم حریفان کنون بیارایی ز عکس چهره می لاله گون بیارایی برون ز پرده گر آیی جهان بیاساید به خاطری که درآیی درون بیارایی همین قدر ز تو نامهربان طمع دارم که خاک تربت ما را به ...
ای روی تو را موج عرق آینه سازی آیینه ز عکس تو پریخانه نازی در چنگل مژگان تو گردون قویدست گنجشک ضعیفی ست به سر پنجه بازی ای گلشن نظاره ز رخ پرده برانداز تا شبنم این باغ کنم اشک نیاز...
افشاند نسیم سحری زلف نگاری می خواست دماغ دل ما بوی بهاری تا بخت نصیب نظر پاک که سازد برداشت صبا از سر کوی تو غباری بی فایده رفت آن همه اشکی که فشاندم سیراب نکردم گل باغی سر خاری در...
در بغل آرزو کند تیغ تو تندخوی را عرضه کنم اگر به گل زخم شکفته روی را مشک به کوی بیزدت طره به باد اگر دهی دل به کنار ریزدت شانه کنی چو موی را رشک ریاض خلد شد دیده ز فیض عارضت یاد قد...
پیوسته دی و تموز دم سردی کرد با دردکشان زمانه بی دردی کرد آه سحر و ناله به جایی نرسید طالع پستی و دهر نامردی کرد
ای از تو داغ بر جگر لاله زارها سرگشته در هوای تو بوی بهارها در پا فتاده سر زلف تو سروران از دست رفته نگهت اختیارها
ای سوخته عشق چرا کم ز سپندی از خویش برون آی به یاهوی بلندی بر خویش نبالیم به درویشی و شاهی بر دوش نداریم پلاسی و پرندی با سوخته جانان چه کند آتش دوزخ من ساخته ام با تب هجران تو چند...
بر دیده کشم سرمه ز خاک کف پایی شاید که دهد اشک مرا رنگ حنایی می در قدح و باد صبا بر سر لطف است دارد چمن امروز عجب آب و هوایی دولت طلبی دامن دل را مده از دست شاید که برون آید ازین ب...
ای کعبه جان از تو کلیسای فرنگی بی یاد تو دل را دو جهان سینه تنگی جان دیده از آن نرگس عیار فریبی دل خورده از آن غمزه خونخوار خدنگی دیری ست که شرمنده ام از سبحه چه سازم زنار به چنگی ...
اگر از دیده ابنای زمان مستوری خوش بیاسای که از جمله بلاها دوری در شبستان فنا شمع تجلیت کجاست تو هم ای بی سر و پا موسی جان را طوری نشکنی تا بت هستی ظفری نیست تو را گر برآیی به سر دا...
کمند جذبه اش نگذاشت مجنونی به صحرایی سواد شهر بند حلقه زلف دلارایی درین بستان سرا غیر از تو بی پروا نمی بینم به رنگ و بوی گل در پرده ای بی پرده پیدایی نمی دانم کجا سودا کنم نقد دل ...