شمارهٔ ۸۶۳
برده ست غمت دست و دل ازکار کجایی ای مونس دلهای گرفتار کجایی هر غنچه ز بویت به شکرخند بهار است ای چشم و چراغ دل بیدارکجایی تا چند سرآریم به تاریکی هجران ای شمع فروزان شب تار کجایی ن...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
برده ست غمت دست و دل ازکار کجایی ای مونس دلهای گرفتار کجایی هر غنچه ز بویت به شکرخند بهار است ای چشم و چراغ دل بیدارکجایی تا چند سرآریم به تاریکی هجران ای شمع فروزان شب تار کجایی ن...
در قید غمم خاطر آزاد کجایی تنگ است دلم قوت فریاد کجایی دیری ست که دارم سر راه نگهی را صیدی سر تیر آمده صیاد کجایی بیرون وجود امن و امان عجبی بود هستی ره ما زد عدم آباد کجایی کو همن...
خرابم از ادای شیوه مستانه چشمی خمارآلوده ام از گردش پیمانه چشمی شراب شوق هر کس جلوه در پیمانه ای دارد که مجنون محو لیلی بود و من دیوانه چشمی چه کیفیت بود در ساغر این چشم سخن گو را ...
طبیب من چرا از خسته جان خود نمی پرسی توان پرسیدنی وز ناتوان خود نمی پرسی قلم کی محرم و قاصد کجا درد سخن دارد چرا احوال ما را از زبان خود نمی پرسی مگر آگه نیی از سوختن ای شمع بی پرو...
به دستم داده دستی برده در خونم فرو دستی به چاک سینه دارد غمزه دستی در رفو دستی خوشا عهدی که با کوتاه دستان لطفها بودش حمایل داشتم در گردن آن تندخو دستی کدامین دست خالی داشتم تا سبح...
بود می خانه ها در چشم شهلای تو ای ساقی هلال جام می گردد به ایمان تو ای ساقی ز رنگت آتشین شد گل ز لعلت ارغوانی مل نگه را می کشد در خون تماشای تو ای ساقی شکر بفکن قدح بشکن به شیرین خ...
ابرکفت بنازم فیضی ببار ساقی گرد سرت بگردم جامی بیار ساقی برخیز و جلوه سرکن بگشای جعد مشکین باد از دم بهاران شد مشکبار ساقی ساغر بده که آید آبی به روی کارم از زهد خشک دارم بر دل غبا...
گذشته است ز گردون لوای رفعت ما گرفته روی زمین آفتاب شهرت ما شکسته رنگی تن کرده بر جهان روشن که خاک زر شود از کیمیای صحبت ما فلک فکنده سپر در مصاف ناله من بلند کرده دست دل است رایت ...
آمد به برم یار و چه زیبا آمد آرامش جان ناشکیبا آمد عاری ز خودی شدم حیاتم بخشید آن کهنه پلاس رفت و دیبا آمد
آشفته چو من نبود سنبل به گلستان ها شوریده سرم دارند این طره پریشان ها شرح غم دل گوید پروانه به خاموشی بلبل به چمن سنجد این پرده به دستان ها شور لب محبوبان افزود ز عشق من حق نمکی دا...
ابر تر دامن و سرد است هوا ای ساقی خوش بود باده خورشید لقا ای ساقی دردسر می کشی از ناله مخمور چرا می توان بست به جامی لب ما ای ساقی به در میکده از خشکی زهد آمده ایم نشود تر نشود دام...
بساط سرو گل افسرده شد در گلشن ای قمری خروشی ساز کن با بلبل دستان زن ای قمری به طوق بندگی مخصوصی از خیل گرفتاران چه منتهاست از جانان تو را برگردن ای قمری تو در آغوش سرو خویش و من خا...
خموشی گزین در دبستان معنی که لفظ است خارگریبان معنی ندارند ربطی به هم آتش و نی قلم کی بود مرد میدان معنی بریدیم پیوند لفظ آشنایان کشیدیم سر در گریبان معنی وفا نیست در گلشن حسن صورت...
من صیدم و دام زندگانی زندان مدام زندگانی باشد به مذاق پخته مغزان اندیشه خام زندگانی کام از لب یار برنیامد کردم ناکام زندگانی جمشید منم اگر برآید با ساقی و جام زندگانی بی شهد لب شکر...
توکز رخ شمع طور و چشم جان نور نظر باشی چه خواهد شد سرت گردم شب ما را سحر باشی دو عالم از فروغ روی او یک چشم بینا شد نبینی روی هجران را اگر صاحب نظر باشی سروش مقدم جانان رسید از بال...
با یار گفتم از غم بسیار اندکی گفتا که هست حوصله درکار اندکی تاکی به ناز دیده فروبستهای ز من یکبار دامن مژه بردار اندکی گفتا نگه به خواب بهار تغافل است از ما بپوش دیده خونبار اندکی ...
دو خصم داده به هم دست و این فگار یکی یکی تو دشمن جانی و روزگار یکی به خون من دو زبردست هم زبان شده اند نگاه مست یکی چشم میگسار یکی دو فتنه گر به کمین دل رمیده ماست کمند طره یکی زلف...
حیران لقایی شدم امروزکه دانی باقی به بقایی شدم امروز که دانی یار آمد و جان گشت فدای قدم او قربان وفایی شدم امروز که دانی فیض نظر پیر خرابات بنازم خاک کف پایی شدم امروز که دانی زنگ ...
ز عاشق شکوه ای جز مهر ورزیدن نمی دانی عبث رنجیده ای اسباب رنجیدن نمی دانی از آن لب زیر دندان ندامت داری ای عاقل که چون دیوانگان زنجیر خاییدن نمی دانی گل داغی ز باغ زندگانی نیست در ...
هجر در دامن دل ریخته خار عجبی گلبن حسرت ما کرده بهار عجبی ناخنم تیشه شد وسینه من کوه غم است زده ام دست دلیرانه به کار عجبی سودی از دولت همسایگی ماه نکرد زلف هندوی تو دارد شب تار عج...
به سر گسترده دارد ظل عالی خیل نازش را مخلد باد یا رب سایه مژگان درازش را فسون عاشقی ماست با خال و خم زلفش که بازی می تواند برد مار مهره بازش را قبول سجده را لازم بود محراب ابرویی ب...
عالی گهران و خوش عیاران رفتند از نقد وفا خزینه داران رفتند بی یار نیم اگر چه بی یار منم من ماندم و غم چو غمگساران رفتند
چو تر هرگز نگردید از می وصل تو دامان ها ز مخموری بود خمیازه ای چاک گریبان ها خیال توبه نقشی بود بر آب فراموشی در آن عهدی که با پیمانه می بستیم پیمان ها
چون خود اگر عشوه گری داشتی از دل زارم خبری داشتی پا به سر من ننهادی به ناز گر ز من افتاده تری داشتی مفت نرفتی زکفم زلف تو گر شب بختم سحری داشتی عمر به هجرت گذراندم تمام کاش به خاکم...