شمارهٔ ۱۱۲
در ماتم تو ملک و ملک شیون کرد گردون کفن کبود در گردن کرد دست غم تو ز ما مصیبت زدگان هر جیب که داشت چاک تا دامن کرد

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
در ماتم تو ملک و ملک شیون کرد گردون کفن کبود در گردن کرد دست غم تو ز ما مصیبت زدگان هر جیب که داشت چاک تا دامن کرد
دیوانه عاقلانه به هامون گریخته ست یعنی ز بیم خلق به گردون گریخته ست صیدی که بوی خون شنود رام کی شود خوبم ز دام دیده پرخون گریخته ست
به آب خضر مفروش آبروی پارسایی را مغانی باده باید کاسه کشکول گدایی را شکست قدرم از سنجیدگی هموار می گردد ز مغز خویش دارد استخوانم مومیایی را ز هجران دیده ام کاری که کافر از اجل بیند...
دل می بری و خبر نداری که چه شد زهرم دهی و به رو نیاری که چه شد در ساغر بوالهوس که خاکش ستم است خونین جگر مرا فشاری که چه شد
بر لبم حرف دهان تنگ یار افتاده است بخیه راز نهان بر روی کار افتاده است
آتش زده آن لعل قبا خانه زین را بر خرمن ما برق گشاده ست کمین را همچون کف خاکی که برد سبزه ز جایش کردند به ما سبز خطان تنگ زمین را چون مهره بازیچه دهد طرح به طفلان کفر سر زلف تو دل ب...
دل در غم هجر بی قراری ها کرد وین دیده طوفان زده زاریها کرد با دامن وصل او نیفتاد حریف این دست شکسته پایداریها کرد
روشن از حیرت دل شد که دلارایی هست در بر این آینه را آینه سیمایی هست پای آوارگیم رهبر دامن نشود گر بجز کوی تو پنداشته ام جایی هست وسعت آباد دل افتاده حزین در پیشت برو از خویش که خوش...
گلرنگ اگر خواهی این چهره زرین را امروز دو بالا کن پیمانه دوشین را آویخته دل هر دم در زلف تو با تاری بیمار همی خواهد گرداندن بالین را بی باکتر از تیغت مژگان بلای تو خون ریز چه آموزی...
اول نگه تو فتنه انگیز نبود بر هم زن هنگامه پرهیز نبود تا نقش نبسته بود یاقوت لبت با آب قران آتش تیز نبود
بال و پر گر به اسیری نبود پروا نیست گوشه خاطر ما هیچ کم از صحرا نیست درکار خانه دهر چیزی به مدعا نیست نعمت بود فراوان جایی که اشتها نیست با یاد قامت او سازد دل شکسته در دست پیر چیز...
شایدکه دهد آگهی از بوی تو ما را دیشب سر ره تنگ گرفتیم صبا را با سینه افروخته آغوش گشادیم کای دیده به راهت دو جهان بی سر و پا را دیری ست که از دوری خاک سرکویی در دیده و دل ریخته ام ...
آنجا که رسوم ما و من برخیزد ناسازی شیخ و برهمن برخیزد پرچین نشود جبهه یکتایی او موجی اگر از بحر کهن برخیزد
طوفان فتنه است و کسی دستگیر نیست ساقی بیار کشتی می را گزیر نیست لخت جگر همین به مذاق من آشناست از خوان دهر قوت دگر دلپذیر نیست جز پیر می فروش که امروز بی ریاست پیری ندیده ایم که آب...
در دل تنگ بود جلوه جانان ما را یوسفی هست درین گوشه زندان ما را صبح رسوایی ما دامن محشر دارد ندهد تن به رفو چاک گریبان ما را جلوه حسن تو چون می به رگ و ریشه دوید آتش این برق بلا زد ...
هر جلوه که آن نرگس عیار کند خوبان طراز را دل افگار کند گر چشم فسونگر نبود بر سر کار جادوی که در بابلیان کار کند
چون شمع بی سبب نفسم جانگداز نیست داغم که حسن لاله رخان دلنواز نیست یک ره به تربتم قدمی می توان گذاشت من خاک راه گشته ام این وقت ناز نیست
مزار فیض بخش ماست گلگشت چمن ما را رگ ابر بهاران است هر تار کفن ما را به خاک آستانی آشنا گردید پیشانی اگر غربت جدا افکند از خاک وطن ما را مپرس از دل کباب در نمک خوابانده ای دارم جگر...
سامانی و ثروتی نشد جمع چه شد بازیچه دولتی نشد جمع چه شد گر عاقلی از فقر پریشان نشوی سرمایه حسرتی نشد جمع چه شد
زاهد خمیده است چو چنگ و ملول نیست یک تار موی بر تن او بی اصول نیست دارد ز مرشدان طریقت خلیفه ها ایمن به شهرها نتوان شد که غول نیست
پخته به حکمتی کنم باده نارسای را بر سر خم نهاده ام خشت کلیسیای را گر بودت به عاشقی لخت دلی نیازکن توشه ببند بر میان ناله ره گرای را محمل لیلی از نظر رفت و نشان پی گم است گوش به راه...
شاهنشهی خلق جهان نتوان کرد حمالی این بار گران نتوان کرد سر در ره این گنده کسان نتوان کرد پاکاری این کون خران نتوان کرد
مستمع گر نکند فهم غم اینم نیست سیر چشم سخنم رغبت تحسینم نیست زاده ی دل همه حوران بهشتی نسبند ذوق آرایش گفتار در آیینم نیست
دایم وصیت این است از ما معاشران را کز کف نمی توان داد زلف سمنبران را چیزی نمی تواند قطع یگانگی کرد نتوان ز هم بریدن با تیغ دوستان را صد کوه غم به خاطر از سیل گریه دارم کز دیده می ز...