بخش ۴۹ - سوگ نیواسب در چین
ایرانشان ابن ابی الخیروز آن روی لشکر چو آمد به چین
یکایک نهادند سر بر زمین
که شاها ز دوزخ یکی دیو رست
بیامد همه سروران را بکشت
هر آن کس که از ما مر او را بدید
دلش بی گمانی ز تن برپرید
که رویش یکی هول بد جانگزای
ز بیمش همی سست شد دست و پای
نه شمشیر بران بر او کرد کار
نه تیر و نه زوبین زهرآبدار
ز گفتارشان شاه چین شد دژم
برآمد همه شهر و برزن به هم
خروش آمد از کوی وز بارگاه
به درگاه شاه آمد از چین سپاه
بپرسیدشان خسرو سرکشان
که این دیو دوزخ چه دارد نشان
چنین گفت گوینده را دیو زوش
همانا که از پیل بستد دو گوش
بگسترد بر روی پهن و دراز
لبانش هیون داد و دندان گراز
دو دندان پیشین چو دندان پیل
