بخش ۷۰ - گفتگوی پدر و پسر در بزم
ایرانشان ابن ابی الخیرهمان شب یکی بزمگه ساخت کوش
برآمد خروشیدن نای و نوش
به روی پسر جام می کرد یاد
به دیدار و رویش همی گشت شاد
اگر چند فرزند را روی زشت
به چشم پدر روی او چون بهشت
چو سرمست گشتند گردان ز می
به فرزند گفت ای گو نیک پی
چه نیرنگ سازیم با آتبین
کز او تنگدل گشت شاه زمین
چنین داد پاسخ که شاها تو دل
از این کار غمگین مدار و خجل
من این رنج بردارم از شهریار
از این ناسپاسان برآرم دمار
که ایشان بر آن کوهپایه برند
ندارند راهی کز او بگذرند
یکی راه دارند بر تیغ کوه
که دیو از گذشتن بماند ستوه
به ماچین کشد تنگ و دشوار راه
نیاید به کار اندر آن جا سپاه
اگر شاه گیتی بفرمایدم
