بخش ۱۵۴ - دیدن آتبین آفتاب را در خواب
ایرانشان ابن ابی الخیرپراندیشه خسرو شبی خفته بود
جهان دید کز میغ آشفته بود
زمین تیره گشتی چو دریای قیر
به پرده درون ماه و کیوان و تیر
شب آشفته بودی هوا هولناک
گرفته جهان سربسر آب و خاک
از آن هول ترسان شدی مرد و زن
نیایش نمودی همی تن به تن
کشیده همه دست بر آسمان
تن اندر نژندی دل اندر غمان
همی خویشتن دید جایی بلند
به دل شادمان و به جان ارجمند
جهانی بدو اندر آورده روی
کشیده همه دیدگان اندر اوی
یکی آفتاب از رخانش بتافت
کز آن روشنی هر کسی بهره یافت
رمید از جهان سربسر تیرگی
برفت از دل مردمان خیرگی
نهادند سر یک به یک در زمین
بسان شمن پیش شاه آتبین
سپیده چو برخاست با کامداد
مر آن خواب را یک به یک کرد یاد
