بخش ۲۰۶ - رفتن قبادِ کاوه به کارزار کوش
ایرانشان ابن ابی الخیرفریدون برآشفت از آن دیوزاد
بفرمود تا پیشش آمد قباد
سپاهی گزین کن بدو گفت زوش
سوی چین روان کن به پیگار کوش
دوساله همی راست کن سازشان
از اندیشه دل ها بپردازشان
نگر تا نباشی چو نستوه خام
که ما را به ننگ اندر آورد نام
چنان کن که قارن برادرت کرد
که از روم و خاور برآورد گرد
چنین پاسخ آورد فرخ قباد
که فرمان خسرو گرفتم به یاد
کنم هرچه گویی و افزون کنم
هم از فر شاه همایون کنم
سپاه آن که بر در همه بنگرید
کسی را که شایسته تر برگزید
یلان را که بر دفتر افگند نام
خروش آمد از شهر و از بارگاه
به صحرا برون رفت یکسر سپاه
همی بر قباد آفرین کرد یاد
سپهبد زمین پیش او بوسه داد
وز آن جا سپه برگرفت و برفت
بنه بر نهاد و ره اندر گرفت
سپهبد همی راند لشکر چو باد
که بر ماورالنهر بگشاد شاد
وز آن جا سوی کوش از ایرانیان
بپرداخت و بگشاد بند از میان
یکایگ به کوش آمد این آگهی
دل از رامش و کام کرد او تهی
سپه را طلب کرد و خواندش پگاه
چو مور و ملخ پیشش آمد سپاه
همه چین و ماچین شدش سوی دشت
سراپرده بیرون زد از شهر کوش
از ایشان گزین کرد سیصد هزار
بر آن دشت تا دشمن آمد به تنگ
چو کوش اندر آمد به دو روزه راه
همان شب طلایه برون کرد و گفت
کزاین پس تن آسان نشاید بخفت
شب و روز هشیار بودن رواست
که بر راه دم کش یکی اژدهاست
بدان تا بداند که چند است مرد
طلایه ز ناگه بدو باز خورد
که این را به ره برگرفتیم دوش
همانا کز ایران سپاه آمده ست
که شوریده نزدیک شاه آمده ست
بدانست چون روی وی دید زرد
که جاسوس ایران سپاه است مرد
همی خواست تا بازگردد به راه
که درویش مردم گرفتی چه سود
شما را که فرمودی بی روی کار
یکی مرد بیچاره کز گاه بام
بگردد ز بهر خورش تا به شام
نشان چیست کارآگهان را براین
تهی کرد نتوان ز مردم زمین
بدو گفت هر جا که خواهی بگرد
تن مرد را تازه تر شد روان
نیایش نمود و برون شد دوان
به لشکرگه اندر بگشت و بدید
به دانش نگه کرد و برگشت زود
سپهدار را بازگفت آنچه بود
گرفت و به نزدیک کوشم کشید
مرا هیچ نشناخت آن خیره سر
رها کرد و بیرون دویدم ز در
بدان سان که پایم شده ست آبله
گزیده سپاهی ست افزون ز مور
بران تیغ و برگستوان ور ستور
سوار است جوشن ور و نیزه دار
بدین ساز و آرایش و دستگاه
سوی روم رفتند از این انجمن
همین مایه بود و همین ساز بود
سپاهی که با آن سرافراز بود
چو این داستان کرد جاسوس یاد
که جاسوس را زآن یله کرد کوش
بدان تا ببیند سپه را به هوش
که دانم که چندان نباشد سپاه
که ضحاک را بود در رزم شاه
ببین تا فریدون فرخ چه کرد
من امروز با این سپاه آن کنم
چنان برکنم بیخ ایشان ز جای
که کس نیز بر رزم ایرانیان
از آن پس به کینه نبندد میان
همانگه تنی چند را برنشاند
یلان سپه را همه پیش خواند
چنین گفت کاین دیوزاده ز چین
کشیده ست بر ما سپاهی گزین
چنان بینم اکنون که امشب پگاه
دو رویه دو لشکر بر این دشت کین
که من بی گمانم که آن دیوزاد
چو آن بار پیشین به نستوه کرد
دل شاه ایران پر اندوه کرد
هم از راه در کنده افتند پاک
سپه از چپ و راست تیغ آخته
دهد مر مرا داد از آن دیوزاد
من اکنون فرستم فرستاده ای
بدارم به گفتارشان روز چند
بدان تا شود کنده ژرف و بلند
نباید که آگه شود زآن سپاه
بزرگان بر او آفرین خوان شدند
وزآن دانش و رای شادان شدند
همان شب گرفتند بیراه و راه
به پهنا و بالا ده اندر چهل
سرش راست کرده به خاشاک و گل
چنین بی گمان کرده هر جای راه
که بیگانه نشناختی جز سپاه
بخش ۲۰۶ - رفتن قبادِ کاوه به کارزار کوش - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهید