بخش ۲۲۷ - پشیمانی کوش از کشتن نگارین
ایرانشان ابن ابی الخیرجهان را چو شعر سیه چاک شد
ز می مغز بی هوش و بی باک شد
دلش آرزوی نگارین گرفت
ستایش به چشم خمارین گرفت
فراوان بخواند و بجستش بسی
نیارست گفتن مر او را کسی
سرانجام کز کارش آگاه شد
بپیچید و شادیش کوتاه شد
پشیمان شد و گریه آغاز کرد
در درد بر خویشتن باز کرد
سراسر مرا بود گفت این گناه
که گفتم ز ما آرزویی بخواه
کنون خواست پادافره من کشید
ز خون چادر سرخ بر سر کشید
بیامدش نوشان بیدار بخت
که از خاک برخیز و بر شو به تخت
سرشت آمد اندر تو این بدخوی
همی کرد نتوان که یکسو شوی
نه دوری توان از نهاد و سرشت
نه زآن کایزدت داد بر سرنوشت
ز خوبان همی جست پنهان نشان
ز شاه و دلیران و گردنکشان
