بخش ۳۰۳ - فرستادن باژ و کنیزکان و غلامان زیباروی به نزد کوش
ایرانشان ابن ابی الخیرفرستاده چون پیش فاروق شد
ز شادی کلاهش به عیوق شد
هم اندر زمان پاسخش کرد باز
که ای شاه گردنکش رزمساز
همه هرچه درخواستی آن کنم
بدین آرزو جان گروگان کنم
جز آن آمدن مر مرا پیش شاه
همی دل ز اندیشه گردد تباه
اگر شاه بیند نفرمایدم
به چشم بزرگی ببخشایدم
دگر هرچه گوید میان بسته ام
چو از خشم شاه جهان رسته ام
چو کوش آن چنان خواهش و لابه دید
بر او بر ببخشود و دم درکشید
فرستاده را گفت کای مرد راست
بگویش که گر تو نیایی رواست
