بخش ۳۱۶ - کشته شدن مردان خورّه به دست قارن
ایرانشان ابن ابی الخیرسپیده دمان قارن رزمخواه
بفرمود تا صف کشید آن سپاه
غو کوس برخاست و آواز نای
چو دریا سپاه اندر آمد ز جای
بفرمود تا شد به جایش قباد
چو سالار بر میمنه بایستاد
گزین کرد برگستوان ور هزار
نبرده دلیران خنجرگزار
چنان پیش قلب اندرون تا گروه
رده برکشیدند مانند کوه
وزآن پس جهاندار باهوش کوش
بیاراست لشکر به آیین دوش
درفشش به مردان خوره سپرد
کز ایران گوی بود با دستبرد
پسندیده بودش به هنگام رزم
گرامی بد او نیز هنگام بزم
به شاهی به طنجه ش فرستاده بود
همه سوس الاقصی بدو داده بود
به قلب آمد از میمنه شهریار
برآمد ز هر گوشه ای رستخیز
به تندی به روی اندر آورده روی
به نیزه به یکدیگران تاختند
گهی گرز و گه تیغ کین آختند
چو برگ از درختان سواران ز زین
همی ریختند اندر آن دشت کین
ز خون خاک تیره همی مست شد
دژم گشت گردون از آن دشت رزم
فروماند مر زهره را دل ز بزم
چو شد خاک گرم از دم آفتاب
سر جنگیان گرم گشت از شتاب
به لشکر نگه کرد کوش از میان
بر او حمله آورد و آمد به پیش
تبه کرد کوش از سواران اوی
دمان و دنان بر لب آورده کف
همه قلب دشمن به هم برزدند
گهی بر بر و گاه بر سر زدند
چو مردان خوره چنان دید زود
که بودند با او ز ایران سوار
کمر بسته بر کین چهاران هزار
فزون از هزاران دلیران بکشت
چو دید آن چنان پهلوان سپاه
که از دست مردان سپه شد تباه
خروشان برآن نامور حمله کرد
همی تاخت باره همی کشت مرد
چنین تا به مردان خوره رسید
از ایران زمین روی برگاشتی
براندی به یکباره از بود و زاد
بیابی تو پاداش این بد ز من
چو تو چاکرم بود بیش از هزار
به گاه کیان تا بدین روزگار
رها کرد خشتی پر از خشم و کین
گذر کرد بر زین و شد در شکم
هم اندر زمان بارگی جان بداد
از آن پس که مردان از او درگذشت
نشست از برش پهلوان بی گزند
ز کینه برآشفت و تندی نمود
سپه را برانگیخت مانند دود
میان سپه چون به مردان رسید
بزد دست و گرز گران برکشید
کجا رفت خواهی تو از چنگ من
گهی خنجر و تیر بر بر زدند
که مغزش ز بینی برون شد روان
چو شد پهلوان از برش زاستر
از اسب اندر افتاد پرخاشخر
به خواریش بستند از آن جا به اسب
به راه اندرون جان شیرین بداد
سرانجام کار اندر آید به گرد
چو مردان بیفتاد برخاست شور
ز دشمن بکشتند چندان که دشت
سراسر که چندان تل و توده گشت
به رزم اندرون داد مردی بداد
زمانی بکوشید و چاره ش نماند
خروشان تگاور ز پیشش براند
هزیمت شد از میمنه هر که بود
چو سلم آن چنان دید مردی نمود
به یاری فرستادشان صد هزار
چنین تا شب آمد چکاچاک بود
زمین پر زخون چرخ پر خاک بود
شب آمد جدا شد دو لشکر ز هم
همه کوفته دل پر از رنج و غم
فزون کشته بود از سپاه قباد
دو ره ده هزار آن یل نامدار
گشاد از میان کوش جنگی کمر
وزآن رزم هرکس همی کرد یاد
ز مردان چو آگاه شد شاه کوش
که بر دست قارن برآمدش هوش
که فردا نیارامم اندر نبرد
فراوانش بستود و گرمی نمود
به خوردن نشست آنگهی با سران
وزآن روی با مهتران و گوان
ز دشمن بکشتیم چندان که دشت
سراسر به خون تن آلوده گشت
دو دیده ز خون کرده چون قهرمان
به یک زخم کردم مر او را تباه
تو گفتی نه آن بود جنگی سوار
کز ایران برفت از بر شهریار
دو چندان فزون بود شاها به زور
فراوان به هر گوشه ای تاختم
ندیدمش و افزون شدم کین و خشم
چنین گفت با سلم و قارن قباد
که آن کینه کش بدرگ دیوزاد
همه روز با ما همی رزم کرد
ز گردان فراوان برآورد گرد
به کوشش چو با او برآویختیم
سوی ما به یاری ز قلب سپاه
نه سالار ماندی و نه یک تنه
بدو گفت قارن که فردا ببین
کز او خون ستانم به شمشیر کین
گر او جان رهاند ز شمشیر من
دروغ است خواندن مرا رزم زن
بخش ۳۱۶ - کشته شدن مردان خورّه به دست قارن - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهید