بخش ۳۲۰ - رفتن شاه سقلاب به جنگ و کشته شدن او به دست کوش - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۳۲۰ - رفتن شاه سقلاب به جنگ و کشته شدن او به دست کوش
ایرانشان ابن ابی الخیرچو یک هفته بگذشت بر کارزار
ز هر سو تبه شد فراوان سوار
سوی سلم شد شاه سقلاب و گفت
که با تخت تو مشتری باد جفت
بر آسای فردا تو این رزم سخت
مرا ده تو ای شاه فیروزبخت
که با کوش اگر من نبرد آورم
سرش بی گمان زیر گرد آورم
برآسود سلم و بکرد آفرین
برو گفت هشیار باش اندر این
بیامد همه شب همی ساز کرد
چو خورشید بر چرخ پرواز کرد
ز درگاه باسوز بر شد خروش
وز آن آگهی شد به نزدیک کوش
بخندید و گفت این شگفتی نگر
که باسوز بندد بدین سان کمر
به ما کرده روی از پی رزم و کین
به خون سرخ دارند دامن همی
کنون شاه سقلاب برخاسته ست
ز سلم آرزو رزم من خواسته ست
ببینیم تا چون زند تیغ جنگ
بیاورد ازآن لشکر مایه دار
دلیران و جنگاوران صد هزار
ز هر دو سپه خاک بر شد به ابر
ز بس تیغ و زوبین و باران تیر
نه بهرام ماند و نه کیوان نه تیر
برآن دشت تا گرم شد کارزار
به خون ریختن تیز بشتافتند
برون تاخت باسوز شاه از میان
چنان با دلیران یکی حمله کرد
ز هامون به گردون برآورد گرد
به هم برفگند آن سپه را درشت
چه مایه بخست و چه مایه بکشت
چنان برگرفت آن یلان را ز جای
چنان تیز برزد به قلب سپاه
که برکند قلب از چنان جایگاه
چو باسوز را کوش دید آن چنان
به یال تگاور سپرد او عنان
چنان با دلیران بر او حمله کرد
که از گاو و ماهی برآورد گرد
چپ و راست لشکر همی تیغ زد
ز خون ژاله از تیغ بر میغ زد
همه رزمگه کشته و خسته بود
ز خسته همی راه ها بسته بود
همی خواست باسوز رزم آزمای
کز آن رزمگه بازگردد به جای
رسید اندر او شیر درنده کوش
بدو گفت کای مرد با جنگ و جوش
همی بازگردی به ناکرده کار
زمانی در این رزمگه پای دار
که تخمی که کشتی برش بدروی
چو بینی به زخم یلان نگروی
برآویختند آن دو جنگی به هم
بکوشید باسوز چندان به جنگ
که از تن شدش توش وز روی رنگ
چو دید آن که با او نباشدش تاب
به راه گریز آمد او را شتاب
گریزان وز پس دوان پیل مست
یکی سفته پولاد زوبین به دست
چو پران شد آن خشت از انگشت او
ز کینه برآن سان برآویختند
که از خون گردان گل انگیختند
همه خیره ماندند کوش و سپاه
به سقلابیان اندر این رزمگاه
که گر کوشش از پیش بودی چنین
که سالارشان زنده بد بر زمین
مگر کار دادندی این بی بنان
چنین کینه جویان و آهرمنان
همی رزم کردند تا شب ز دشت
برآمد دو لشکر به هم بازگشت
سه روز آن دلیران به جنگ آمدند
به جنگ از پی نام و ننگ آمدند
همی کرد ده روز پیوسته جنگ
برآن دشت بی کشته راهی نماند
ز بس دست و سر جایگاهی نماند
نماند از دو لشکر یکی تندرست
بدان برنهادند پس هر دو شاه
که یک ماه باشد تن آسان سپاه
برآساید از رنج مرد و ستور
که از چرخ گردان کشیدند زور
به رزم اندر آیند هر دو سپاه
بخندید و تازه شد او را روان
به زین اندر آیم به زور خدای
بپردازم از دیو وارونه جای
که شاه این جهان را برآن نام کرد
بدین رزم ها کاندر این چند روز
همه هرچه باید به کشتی بساز
همانگه یکی زورقی را بساخت