بخش ۳۲۹ - سوگند خوردن تور و سلم و کوش، و مبادلهٔ اسیران
ایرانشان ابن ابی الخیرفرستاده تور شد پیش تخت
بدو گفت کای شاه فرخنده بخت
به فر تو این کارها شد تمام
ز کوش دلاور برآمدت کام
فرستاد با من یکی استوار
بدان تا بجوید دل شهریار
به سوگند و پیمان بگوید درست
که دانا به سوگند کژی نجست
پراندیشه شد زآن دل سلم و تور
که گردد از آن آشتی کوش دور
که از سلم از آن سان بیازرده بود
دمار از سپاهش برآورده بود
همی گفت ترسم که با شهریار
یکی گردد و کار خیزد ز کار
فرستاده کوش را خواندند
به نزدیکی تخت بنشاندند
بپرسید هر یک مر او را ز شاه
ز گردان و آن لشکر و بارگاه
