بخش ۳۵۰ - دیدن کاخی آباد و گفتگوی کوش آفرینندهٔ جهان با پیری فرزانه - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۳۵۰ - دیدن کاخی آباد و گفتگوی کوش آفرینندهٔ جهان با پیری فرزانه
ایرانشان ابن ابی الخیرچهل روز بر گرد آن بیشه کوش
همی تاخت نیرو نماندش نه توش
ز ناگاه روزی به تلی رسید
عنان تگاور بدان سو کشید
یکی کاخ آباد دید از برش
ز سنگ سیه برنهاده سرش
جهاندیده کوش از در آواز داد
که این در به ما بر بباید گشاد
برآمد یکی پیر با فر و هوش
بدید آن سر و روی و دیدار کوش
بدو گفت کای اهرمن روی مرد
بر ما تو را رهنمونی که کرد
چه چیزی بگو وز کجا آمدی
بدین بیشه اندر چرا آمدی
خداوند روزی دهم گفت کوش
به دست من است از جهان زهر و نوش
پس ایدر چرا آمدی و چه کار
چهل روز بیش است گفتا که من
جدا ماندم از لشکر و انجمن
در این بیشه گم کرده ام راه خویش
جدا مانده از کشور و گاه خویش
دگر باره از وی بخندید مرد
بدو گفت کوش از دلی پر ز درد
که خندیدن تو در این جای چیست
ورا گفت از این روی و دیدار تو
که یک بار گویی که هستم خدای
دگر باره گویی که راهم نمای
چرا راه خواهد ز مردم نهان
که بیراه را او به راه آورد
شب و روز و خورشید و ماه آورد
مر آن مردمان را که روزی دهد
چنین داد پاسخ که دستور هست
که روزی به مردم رساند فراخ
بدو گفت دانا کز این پرورش
تو را داد بایست لختی خورش
که تا اندر این بی سپاه و کسی
ز تو دور گشته ست نیروی تو
وز این شکل زشت و چنین خوی تو
که چون تو نبودی در آن روزگار
که بود و کرا دانی ای بدگمان
چنین داد پاسخ که دیگر بدند
خدایان که با تخت و افسر بدند
چنین داد پاسخ که از مرد و زن
پدید آمدند آن همه تن به تن
مگوی آنچه نپذیرد او را خرد
نشاید که آن کاو جهان آفرید
پدید آمد از جای تنگ و پلید
که همچون من و تو بود بی گمان
تو را کی رسد دست بر آسمان
بدو کوش گفت ای سخنگوی مرد
مرا مغز گفتار تو خیره کرد
اگر من نه روزی دهم پس چه ام
یکی بنده ای گفت خودکام و زشت
به تن ناسپاسی و دور از بهشت
گنهکار و بیره به فرمان دیو
کشیده دل از راه گیهان خدیو
بدو کوش گفت این سخن ها ز چیست
که بر یافه گفتار باید گریست
چنین پاسخش داد کای شوربخت
همی بر تو بخشایش آریم سخت
جهان را و ما را همان آفرید
که این بی کران آسمان آفرید
بر او ماه و خورشید کرده ست چند
ستاره که هرگز ندانی که چند
زمین کرد و کوه بلند از برش
تو را بر زمین کرد سالار و شاه
بزرگی و فرمانت داد و سپاه
به گیتی چنین زندگانیت داد
تو باشی سوی راه او رهنمای
تو را هرچه داد ایزد ای اهرمن
شدن اندر این نیکویی ناسپاس
تو را گر تبی آید ای یافه گوی
میان تو گردد چو باریک موی
نبینی کس از خویشتن خوارتر
نه بیچاره تر نیز و غمخوار تر
نه رنجی کشیدم نه دردی شبی
اگر بنده ام چون کسانی دگر
بدو پیر گفت ای سبکسار مرد
بجای تو آن نیکوی پس که کرد
تن آسان شدی مست گشتی چنان
که سیر آمدم من ز گفتار سرد