بخش ۳۵۲ - سخنان پیر فرزانه با کوش دربارهٔ آفریدگار جهان و جهانیان
ایرانشان ابن ابی الخیربدو گفت این خود نشاید شنود
خداوند را ره ندانم نمود
گرت ره نمایم بدین گمرهی
خداوند من باشم و تو رهی
اگر تو خداوندی ای تیره هوش
چرا برنداری تو دندان و گوش
نبایستی این از بنه آفرید
کنون آفریدی نباید برید
که با این چنین روی و دندان و گوش
به آهرمنی مانی ای تیره هوش
بدو گفت بشنو سخن ها درست
که این هم ز یافه سخن های توست
مرا چون چنین آمد از بن سرشت
چگونه شوم دور از آیین زشت
روا دارمی گر نبودیم گنج
وز این زشتی ام دل نبودی به رنج
بدو پیر گفت ای نبهره خدای
چو گفتار بیهوده مانی به جای
من این زشتی از روی تو بسترم
اگر روزگاری بباشی برم
همان از دلت زنگ برداشتی
زدایم همی ناموی راستی
