بخش ۳۵۵ - هفت پند پیر فرزانه به کوش، و دادن چند دفتر دانش به او - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۳۵۵ - هفت پند پیر فرزانه به کوش، و دادن چند دفتر دانش به او
ایرانشان ابن ابی الخیربدو گفت خواهی که از نزد من
کنون بازگردی از آن انجمن
که گر زندگانیت مانده ست بیش
نمیری تو بی نام و فرزند خویش
بدو گفت خواهم که باشدت رای
که این مهربانی تو آری به جای
بدین از تو دارم فراوان سپاس
که از تو شدم پاک و یزدان شناس
بدو گفت کاکنون تو را هفت چیز
که آن را ندانیم هشتم بنیز
ز من یاد داری که اندر نخست
که گنجی روان است هریک درست
اگر کار بندی تو این هفت پند
تو باشی به هر دو جهان سودمند
چنانچون شدی بهره ور زین سرای
که یارد برون شد ز پیمان تو
همه هرچه گویی به جای آورم
ز فرمان و رای تو بر نگذرم
بدو گفت فرزانه کاکنون نخست
تو باید که این کار داری درست
چو باشد مرا و تو را کردگار
خداوند ما باشد از هر شمار
چو باشد خداوند ما بنده ایم
سپاسش به جای آر بر بدخویی
که کرد او به جای تو این نیکویی
که از نیست هستی چنین آفرید
در او کرد پس جان روشن پدید
دو دیده تو را داد و گوش و زبان
پس آن به که تو نیکویی را سپاس
به جای آری از دل شوی حق شناس
خوش آمدش یکسر بدو داد هوش
بدو گفت برگشتم از کار خویش
پشیمانم از زشت گفتار خویش
شد آن بادساری ز مغزم برون
بدو گفت فرزانه کاکنون بدان
به گیتی چنان بود باید همی
که دانی که بر تو سرآید همی
یکی راه باریک پیش اندر است
چو رفتی جهانی جز این دیگر است
به پاداش کردار هر خوب و زشت
چو زشتی نمایی تو کیفر بری
همان یابی آن جا کز ایدر بری
پس آن به که آن مایه ور هفت چیز
به هر دو جهان تا تو باشی بنیز
که مردم بدین گوهران مردم است
گر این نیست از مردمی او کم است
از این گر یکی نیست در آدمی
خرد دان که تاج خرد برتر است
که داند که پاداش روز شمار
رساند به جان و به تن کردگار
بپرهیزد از کار و کردار زشت
رساند روان را به خرم بهشت
دوم گوهر مایه ور دانش است
کجا یار دانش همه رامش است
به دانش توان یافت راه خرد
به دانش نیارد فریبنده دیو
نه بدخواه از ترس گیهان خدیو
بجوید همی کار را نیک و بد
چو کاریش پیش آید از کم و کاست
بداند که آغاز آن از کجاست
کجا راستی بهتر از گوهر است
چو گفتار تو راست و کردار تو
همه راه تو راست و گفتار تو
روانت بدان راستی کام یافت
دل مردمان بر تو آرام یافت
ششم مهر هر کاو بود مهربان
به خوشی و خوبی گشاید زبان
زمان تا زمان خواهد آن نیکدل
که خواهد به خود تا نماند خجل
به سگ بر دریغ آیدش زخم تیغ
ز داد است و آزادگی هفتمین
کز این هر دو آباد بینم زمین
وز این هر دو آزاده را بی گمان
چو خواهی به هر راه بردن توان
کجا این همه را نیاید به جای
چو رخنه بود در حصاری سرای
نه در آدمی باشد آن کس تمام
نه مردم بود زو به دل شادکام
چو برگردی از بیشه و مرز من
جز از دانشش چند دفتر بداد
شد از دانش و دفترش کوش شاد