بخش ۶ - خواب دیدن شاه صور و تعبیر کردن کتایون - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۶ - خواب دیدن شاه صور و تعبیر کردن کتایون
ایرانشان ابن ابی الخیرچنان دید کز سوی ایرانیان
یکی کره ای شد پی مادیان
بیامد دوان تا بر تخت اوی
نکرد ایچ اندیشه از بخت اوی
لگد زد فراوان که نتوان شمرد
یکی پایه تخت بشکست خرد
ز خواب اندر آمد جهاندیده شاه
رمیده دل و هوش گشته تباه
همی گفت کاین هم نشان بدست
همانا درین خواب حکم ایزدست
بر دختر آمد هم اندر شتاب
بدو باز گفت آنچ دیدش به خواب
کتایون بدو گفت جز خرمی
نباشد نگر تا نباشی غمی
ازین خواب نآید تو را بیش و کم
به ایران رسد مر مرا این ستم
دگر روز شه موبدان را بخواند
ز رستم فراوان سخن ها براند
از ایشان در آن کار تدبیر خواست
نه با شاه گفتن که دختر بده
نه گفتن که جنگ از چنین ننگ به
نگفت ایچ کس از پی نام و ننگ
که گر رستم آید بسازیم جنگ
از ایشان چو پاسخ نیامد پدید
جهاندار باد از جگر برکشید
بدیشان چنین گفت پس شهریار
دلیری ز لشکر به هر جایگاه
نیاید پس آنگاه بدخواه راه
مرا گر چنین کار پیش آمدست
شما را ز من نیز بیش آمدست
چو در خانه آتش رسد ارچه دیر
به شهری که سیل آید از کوهسار
نباشد کسی را به جان زینهار
اگر لشکر آید از ایران زمین
نه تنها مرا باشد آن رنج و کین
من از بددلیتان هم آگه بدم
همه روز و شب من بدین ره بدم
که گر لشکر آرد ندارید پای
نمانید از پیش دشمن به جای
به یک نامه کز دشمن آمد پدید
من از لشکر این رنج برداشتم
همه هر چه دختر بدو گفته بود
بدان موبدان گفت همچون شنود
نهادند سر بر زمین پیش تخت
که ای شاه پیروز فرخنده بخت
همه بیم از این بود و این خامشی
که گر باشد از دخت شه سرکشی
هوا گردد از تیغ بهمن بنفش
اگر هفت کشور زمین سر به سر
به کوشش نکردی کسی رای سست
ولیکن چو با رستم افتاده کار
ز ما کیست کو را به روز نبرد
بخواند دل ما نیارد به درد
چنان است آیین و تدبیر راه
که با شاه گفته ست فرزند شاه
چو دختر بدین کار خستو شود
که با او همی بود لؤلؤ به نام
که هم راز او بود و هم مهرجوی
به عشقش بدی روز و شب گفتگوی
چو آگاه شد لؤلؤ از کار شاه
غم و فرقت از بوی او یافته
به مهر اندر افتاده و گشته کوز
چنان مهربان گشته بر یکدگر
که جانشان یکی گرچه دو بود سر
وفا رفته و کرده سوگند یاد
که در کام هرگز نباشند شاد
کنار و می و بوس باشد میان
جر آنگه کجا دختر از سوی خویش
دو بیدل به دیدار بنهاده دل
به خردی به یکدیگران داده دل
کتایون چو رخسار لؤلؤ بدید
شده سرخ گل زرد چون شنبلید
بدانست که آگاه شد زین سخن
بپرسید و گفت ای نیازی چه بود
که گشتی چنین تافته سخت زود
شنیدم که شاه جهان کرد رای
کجا از تو پردخت ماند سرای
تو را بی بهانه به دشمن دهد
به ایران شوی تو بدان مرز شوم
نبینی دگرباره این مرز و بوم
من از تو جدا مانم و تو ز من
چو جانی که یک ره جدا شد ز تن
که باشد که روزی مرا بر دهد
کنون تخم بی بر شد و رنج باد
همی گفت بر گل همی راند اشک
تو دانی که شاهان مرا خواستند
نه از من کسی پاسخی یافت نرم
نه گردن نهادم به فرمانبری
به دیدار و دانش به فرهنگ و سال
به من بود تا بر رسیدم به جای
بسا کینه جویا بیامد که من
کنون گر نه جوینده رستم بدی
زبان را به آری کجا راندمی
کسی را که هوش است و فرزانگی
که بیگانه گر چه یگانه بود
بود خوار گرچه به خانه بود
شوند آگه از راز و دستان ما
بترسم که این راز بیرون شود
جهان را ز ما دیده پرخون شود
به بادافره شاه و بیداد شاه
نه شادی بدین دل گذر یافته
به بیگانه باری چو بیرون شویم
چنین گفت فرزانه دهقان پیر
که هر جا که خوش تر مرا خانه گیر
ز بدگوی و گفتارش ایمن شوم
چو هر کس بدین نام بگشاد لب
تو خواهی به روز آی و خواهی به شب
بدو گفت لؤلؤ که این روی نیست
به ایران مرا آب در جوی نیست
یکی ژرف تو بنگر و این ببین
بود این فرستاده ای استوار
مرا باز دارد ز تو گاه بار
که من با تو آیم ز هندوستان
همان نیز گیرم که رفتیم و بود
ز رفتن مرا باز گو تا چه سود
من از در برون زار و درمانده ای
ز دو دیده رود روان رانده ای
کتایون چنین پاسخش کرد یاد
که در گیتی آن روز هرگز مباد
که بی تو ز دروازه بیرون شوم
تو جانی و بیجان برون چون شوم
به من بر گرامی تر از بهمنی
همان برهمن کو نشستی به کوه
در آن انجمن پارس را پیش خواند
سخن را بدان نامه آغاز کرد
از آن نامه چون هرکس آگاه شد
روان ها ز اندیشه کوتاه شد
که گویی چه دارد به دل شاه ما
از این کشور آواره شد مرد و زن
جهاندار چون دیدشان سست رای
چو برخاست از تخت با انجمن
چنین کار پیش آمد از روزگار
زمانه چو خواهد که پیش آورد
ازین سان بهانه به پیش آورد
نیامد کسی پیش من کینه خواه
که او را نه از پیش برداشتم
نبد دشمنان را به ما دسترس
گرفت این چنین کشور و بوم و بر
ز یزدان شناسیم و او را سپاس
همه نیکویی ها ز یزدان شناس
که مر کارها را پس و پیش گیر
که از وی همه کار روشن بدی
کنون گر شود او ز کشمیر دور
کجا شاد گردد به کشمیر صور
نه آبست هرگز که نتوانش بست
نه آتش که در پیش نتوان نشست
نه مردان و نه خواسته کم بدی
که یک ره ز پای اندر آییم زود
که فرزند خود را همی پند داد
به دست خود افتادن اندر هلاک
ز بی باکی آید تو می دار باک
گزاینده زهرست و پازهرش این
که دختر فرستم به ایران زمین
بگردانم این بد ز کشمیریان
نخواهم که باشد شما را زیان
چه پاسخ کنید و ببینید رای
که همواره شاه جهان شاد باد
نباشد دریغ از جهاندار چیز
تن و جان و فرزند و با مال نیز
ولیکن تو دانی که این ژرف کار
نه دیوست رستم که نام خدای
بخوانی برو ره نماند به جای
نه آتش همی بارد از تیره ابر
که برگردد او چون بپوشید گبر
تو آن کن که روشن روان تو دید
که چون او جهان آفرین نآفرید
چو بشنید شه گفته های ردان
ابا پارس پیمان که ده پاره شهر
از ایران بگیرد کتایون به مهر
ز بس های و هوی و ز بس مشغله
چنان بد که کوه اندر آمد ز جای
در و بام و دیوارشان جامه بود
دو هفته چنان بود شهر از نثار
که باران ببارد به گاه بهار
چنین گفت با پارس پس شاه صور
که بر کام رستم بکردیم سور
که از من کتایون شدی زاستر
مرا دیده گریان و سوزان جگر
چو رفتی بگویش که این ماه را
سپردم تو را من نه جز شاه را
چنان دار او را که از تو سزد
نمانی که بادی بر او بر وزد
بپذیرفت پارس و برون شد ز در
ز بیگانه پردخته کرد آن سرای
نشاند از برون خادم رهنمای
به جز خادمان کتایون و شاه
نبد دیگران را در او هیچ راه
چنان کآمدی هر گه و هر زمان
رخان لؤلؤ از درد دل زرد کرد
چو خواری رسیدش دلش درد کرد
همی گفت با خویشتن کاین سزاست
ز مهر کتایون مرا این جزاست
همان پیشم آمد که اندیشه بود
کنون بودنی بود گفتن چه سود
به خادم چنین گفت مهتر سرای
که این را مدارید چندین به پای
به هم بوده این هر دو تا بوده اند
همانا که نپسندد این داستان
بدو گفت خادم که فرمان پارس
چنین است و اینست پیمان پارس
که در کارها سست رایی و خام
به رویش چنین خواری آری همی
کسی کو مرا تاج و افسر بود
ز من باز داری تو نپسندم این