بخش ۷ - در آمدنِ لؤلؤ پیش کتایون و شکایت کردن از پارس - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۷ - در آمدنِ لؤلؤ پیش کتایون و شکایت کردن از پارس
ایرانشان ابن ابی الخیرچو لؤلؤ در آمد بر دخت شاه
بدو گفت کاین از تو بینم گناه
مرا این فرستاده زشت کیش
نخستین قدح دردی آورد پیش
چو ایدر مرا پیش تو نیست راه
به ایران که راهم دهد پیش گاه
ز هر سان که اندیشم این نیست روی
که بر سنگ خارا زنم این سبوی
کشم پارس را یا تن خویش را
به خنجر بکاوم دل ریش را
کزین بیش خواری نباید کشید
نخواهم دگر بوی وصلت چشید
کتایون چو بشنید رخ بر فروخت
دلش از سخن های لؤلؤ بسوخت
چنین گفت کای مر مرا جان و هوش
مکن هر زمان تندی و بر مجوش
به خیره مشو هر زمانی ز جای
بسا گونه گون رنج کایدت پیش
که مان هر دو را سیری آید ز خویش
گزند فراوان به مهر اندرست
ز چاه آب بی ساز نتوان کشید
نه بی رنج مهری توان پرورید
همه چاره ها را بکردند جای
پس آنگه نهادند در مهر پای
هنوز این سخن رفت ز آغاز کار
تو را خر بیفتاد و بفکند بار
اگر بنده ای مر ترا بد شناخت
به پرده درون با تو گفتار ساخت
تو را هر دو یزدان بدان داد گوش
بدین گوش بشنو به دیگر نیوش
نه مردست کو مهر نارد به سر
مگر بر من و تو بپوشند راز
هر آن را که بار آبگینه بود
به ایران تو را پارس با خادمان
مگر دوست به دوستیشان بمان
نه خرمن به دو دست خود سوختن
مرا بردباری هم از بهر توست
همین مرد در خانه و شهر توست
گر این خانه در جای دیگر بدی
به نیروی یزدان کیهان خدیو
بسازم من این کارها را چنان
که گویی به ما داد دولت عنان
ازین کار چون آگهی یافت پارس
به خادم چنین گفت کای ناسپاس
نگفتم که کس را به پرده درون
مده راه چون رفت لؤلؤ کنون
کزین بار بخشیدمت این گناه
نیندیشی از زخم و خواری همی
چو زی پرده آید مرا کن خبر
بیایم میانش کنم بر دو نیم
ز صور و کتایون مرا نیست بیم
نخواهم که رخ را نماید به کس
بدو گفت این پارس از بدخویی
به زشتی کند این همه نیکویی
گر او کارها می سگالد چنین
نخواهم شدن من به ایران زمین
هنوز ایدرم بر سر گاه خویش
به ایوان خویشم بر شاه خویش
مرا نیست فرمان که لؤلؤ برم
در آید به ایران چگونه ش برم
به ایران شدن نیست بی او مرا
که با او شب و روز خو کرده ام
به یک جای با او بپرورده ام
سخن ها که از پارس بشنیده بود
همان داوری ها که او دیده بود
همه شاه را یک به یک باز گفت
ز پرده برون داد راز از نهفت
چو زن سوی بی شرمی آورد روی
نیندیشد از مام و از باب و شوی
چو از دیده برداشت آزرم آب
همه جز تباهی نبیند به خواب
همی گفت و در دیدگان شرم نه
بفرمود شه تا بشد پارس پیش
چنین گفت کاین بی خرد خادمان
که از مه ندانند این مردمان
که باشد شب و روز اندر سرای
ز پستان به یک جای خوردند شیر
وز او دور نتوان شدن خیر خیر
بیازرد از ایشان کتایون کنون
سزد گر یکی بانگشان بر زنی
کسی را که این کرد بیرون کنی
بدو گفت شاها مگو این چنین
که در دین روا نیست بهتر ببین
چنان است فرمان که نیش مگس
نشیند به دیوار او زین سپس
میان من و او به جز تیغ تیز
مرا گفت رستم که چون شاه صور
به تو داد دختر وزو گشت دور
چنان دان که خورشید رنگ رخش
نبیند نه گفتار و نه پاسخش
تو گویی که لؤلؤ شود پیش اوی
وگر هست لؤلؤ خود از پشت شاه
نر و ماده چون آب و آتش بود
که هر یک به کردار سرکش بود
به یکجایشان داشتن بد توان
به ویژه زن خوب و مرد جوان
چو دختر بدادی تو نیک و بدش
چو از پرده تو برون شد به کوی
همه نام و ننگش بود پیش شوی
زنان را بد آمد نهاد و سرشت
به زن تا توانی تو ایمن مباش
همان ایمن از مرد ریمن مباش
بدو گفت شه این خود انکار توست
مگو بیهده کاین نه گفتار توست
تو مر دخترم را مبر بد گمان
نه بیگانه باشد نه اندر خورش
ندانی که بر من چه رنج آمدست
که با او بدین کار خستو شدست
همی تا کنون کایزدش نرم کرد
که یارست بردن برش نام مرد
چنان دان که خر رفت و بردش رسن
به دام آمده مرغ بیرون شود
مرا نامه ای کرد باید به شاه
وزین روی بر تو نهادن گناه
که از جان بگشتم من ای شاه سیر
اگر ناگزیرست و زو چاره نیست
مرا زین بتر هیچ پتیاره نیست
ابا او به ایران شدن رای توست
که فرزند توست و دلارای توست
جدا باشد او تا شود پیش شاه
ز لؤلؤ مر او را تو آگاه کن
به نامه درون قصه کوتاه کن
تو دانی که من چاکرم شاه را
نخواهم که بیند کسی ماه را
که بیغاره از شاه نتوان کشید
نه بادافره ش نیز نتوان چشید
بدو شاه گفتا که ایدون کنم
که اندیشه از دلت بیرون کنم
وز آن پس به دستور فرمود شاه
که بر ساز و نیکو کن آیین راه
که آورده بود او ز هر کشوری
پر از عود هندی پر از مشک بوی
همان صد شتر را دگر بار بود
صد اسب گرانمایه زرین ستام
نشست از بر هر یکی یک غلام
به زرین کلاه و به زرین کمر
همی سوخت هر کس به زیرش سپند
کتایون نشست اندر آنجا چو ماه
که بیرون خرامد ز ابر سیاه
چو خورشید کآید به برج حمل
دگر ده کنیزک چو مه پرفنون
نشستند با او به مهد اندرون
همه ماه بودند و او مایه بود
جهان را یکی فر و پیرایه بود
مه او بود ایشان ستاره بدند
بد او هور و ایشان نظاره بدند
ز کشمیر بیرون شد آن دلربای
گهی های و هوی و گهی هوی و های
چه دل بود کان روز بریان نبود
کدامین دو دیده که گریان نبود
همه شاه را خویش و همسایگان
چو دل خسته لؤلؤ مر او را بدید
بسی باد سرد از جگر بر کشید
کجا مهد او دید بر پشت پیل
ز دیده چنان اشک خونین براند
همی شد نه آگاه بر پشت اسب
به بدرود کردن جهاندار صور
ز کشمیر با او برون رفت دور
همی گفت کاین خود چه روز بد است
که از من دلارام من بستدست
به منزل چو آن شب فرود آمدند
یکی دست جامه پر از گوهران
که گفتی درو بافتند اختران
که هرگز ندارد کسی آن به یاد