بخش ۹ - آگاهی یافتن شاه بهمن از آمدن پارس با دختر شاه کشمیر - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۹ - آگاهی یافتن شاه بهمن از آمدن پارس با دختر شاه کشمیر
ایرانشان ابن ابی الخیرچو آگاهی آمد سوی شهریار
که آمد ز ره پارس پرهیزگار
به جاماسپ فرمود تا با سپاه
پذیره برون رفت یک روز راه
همه شهر سرتاسر آذین ببست
زن و مرد و کودک بر آنجا نشست
سپه را چو بر مهد چشم آمدی
ز فرش همانگه پیاده شدی
جهاندیده جاماسب آن نامدار
بیامد بر مهد و کردش نثار
به بلخ اندرون نامداری نماند
که نه بر سر مهد گوهر فشاند
ز بس گوهر افشان در آن چار میل
نیامد همی بر زمین پای پیل
ز دروازه تا نزد بیت العروس
ز انبوهی مردم و پیل و کوس
به یک روزه یک شب بپیمود راه
در آمد نشست از بر تخت و گاه
بیاراست او را بت آرای چین
پر از چین دو زلفش دگر داده چین
به عنبر درش مشک و سنبل نهاد
نگارش چه باید که بود او نگار
ز زیور تو گفتی پر از اخترست
بدید آن رخ خوب و آن پیکرش
کسی را کز آن سان شکرلب بود
چو بهمن بدید آنچنان فر و زیب
شد از دیدنش در زمان ناشکیب
همی گفت با خویشتن کاین پریست
کدامین پری کو بدین دلیریست
کزو یافتم این چنین ناز و نوش
به جای من از رستم پیش بین
نکردی دگر هیچ کاری جز این
به پاداش او کی توانم رسید
بسا رنج ها کو به جایم کشید
چو بر تخت بنشست با او به هم
تو گفتی که ناهید با مشتری
به جوزا درون رفت بی داوری
ز شه بازی و شادی و فر و زیب
ز مه غمزه و ناز و خشم و عتیب
چو مرکز به پرگار اندر نهاد
مر آن مهر پاکیره را در گشاد
چو نسرین و گل بر هم آمیختند
می و شیر در یک قدح ریختند
همه شب به خودکامگی با عروس
نه دل شد ز پیوندشان پر شتاب
نه دو دیده شان آرزومند خواب
بر ایزد فراوان نیایش گرفت
همانگاه جاماسب را پیش خواند
در آن پیشگه با پشوتن نشاند
بدیشان چنین گفت کاین دل فروز
شما بزم سازید و شادی کنید
بخوانید گردان و شادی کنید
بگفت این و برجست و شد ناشکیب
به پرده درون پیش آن دل فریب
به روی وی آورد یکباره روی
شب و روز شادی کنان پیش اوی
همی بود شادان دو ماه اندرون
یکی روز با ماه بر تخت ناز
به بازی و خنده بدان ماه گفت
که در کار تو من بماندم شگفت
زمین هفت کشور به شاهی مراست
مرا هر چه هست آن همه مر تو راست
ندانم که خود بر چه راهی همی
چو خورشید شد دل گدازش ز شرم
نهان کرد لب را به زیر قصب
ز فرش مبادا تهی تاج و تخت
به بخت شهنشاه با فر و خوی
به ویژه که دیدار شاه جهان
بدو گفت شاه آنچ خواهی بخواه
ندارم دریغ از تو شاهی و گاه
کتایون بدو گفت اگر شهریار
ندارد گران این بر او هست خوار
بیامد که پیوند از او نگسلم
به یک جای ما هر دو همشیره ایم
هم از مهر یکدیگران خیره ایم
مر او را به جای برادر شناس
بدو گفت بهمن نه کان خوارتر
که فرمان دهد بر سر همگنان
زمین را ببوسید و آن شب ببود
چو پیدا شد آن گوهر نابسود
به سالار فرمود تا بار داد
چو داننده جاماسب آن پیش بین
که تابان بدی از دلش داد و دین
که در بارگه صف کشیدی چهار
تو گفتی به مشک اندر آغشته اند
ز مادر به یک شب جدا گشته اند
که هر چت بفرمایم اکنون بیار
ز دینار ده بدره وز سیم بیست
ز یاقوت ده جامه فیروزه بیست
هم از تخت دیبای چین ده شمار
به رنگ گل و بوی چون حور عین
از اسبان تازی که دارند نام
وز آن پس به گردان بفرمود شاه
که چون لؤلؤ آید به نزدیک گاه
بر او یک به یک آفرین گسترند
چو لؤلؤ در آمد به درگاه شاه
ز انبوه لشکر که را بود راه
از اسبان به پیش اندرون بی شمار
چو جاماسب دید او نمازش نبرد
پشوتن همان زیر لب بر شمرد
نه پیشش نهادند سر بر زمین
از ایشان بر آشفت بهمن به درد
به جاماسب گفت ای فرومایه مرد
شما را که داد این بلندی و رای
که نآرید فرمان ما را به جای
بزرگی شما را نه من داده ام
چو پاداش کردار من این بود
هر آن کس که او برد خر را به بام
چنین داد پاسخ که شاها مرا
از آن پس که شاهان روی زمین
چو کیخسرو آن شاه با آفرین
وزان پس گرانمایه گشتاسب بود
مرا پایه دادند و هم برتری
نگر تا به من سر به سر ننگری
مرا این بزرگی از ایشان رسید
درین دولت اکنون رسیدم بدان
که فرمان لؤلؤ کنم کی توان
مرا مرگ بادا به پیران سرم
که خود بر زمان بر چه رانی همی
فکندی تو تخمی که فرداش بر
فراوان بیابی تو انده مخور
بگفت این و پس با پشوتن ز جای
برون شد به اسب اندر آورد پای
چو کام دل از روز برداشتند
مهان را همه خلعت و هدیه داد
چو از باده خرم شد از تن بکند
به سرمستی از پیش شه بازگشت
که ببرید مهرش کتایون ز من
بتی کو به بالای سروی رسید
به خودکامگی هیچ مردی ندید
نه از خوبرویان کسی کام یافت
نه با او کسی هیچ آرام یافت
نه هرگز کسی دید ازو این بزه
کنون که جهاندار بهمن بدید
مرا کی کند یاد و این کی سزد
به من باد پیوند او کی وزد
مرا دل بدین خواسته هست خوش
مرا باشد و تاج و تخت و نگین
همانا که بی او نخواهد دلم
چه باید مرا تشت زرین که جان
بدو در نهم چون سر آید زمان
ز جایی گشاید چنین کار سخت
شب آبستن است و بزاید کنون
که داند که از شب چه آید برون
مرا چاره صبر است و دیگر شکیب
مگر باز بینم من آن فر و زیب
همی بود و در دل همی داشت راز
دل اندر نهیب و تن اندر گداز
به مست و به هشیار با کس نگفت
تو گفتی که بسترش پرخار بود
دو انگشتش اندر دم مار بود
دلی کو به دریای مهر اوفتاد
شد آسانی و شادی او را ز یاد
دگرباره بهمن به پرده سرای
درون رفت و بنشست با دلربای
دو چشم از کتایون نه برداشتی
کسی را به نزدیک او بار نه
دو ماه دگر بود هم زین نشان
شب و روز با ماه در گلفشان
شبی شادمان خفته با دل فریب
در آمد به بازی و ناز و عتیب
بخواه امشب از من یکی آرزوی
بدو گفت ماه ای گرانمایه شاه
تو را بنده گشتست تابنده ماه
که زادیم و رستیم هر دو به هم
هر آن نیکویی کو بیابد ز شاه
چنان کردم او را که گنداوران
به فرمان اویند و هم مهتران
دو دستور پاکیزه و نیک رای
مرا پادشاهی از ایشان به پای
ز من خوار گشتند و بگریختند
به جایی رسانم من او را بلند
که هرگز نکرده به کس هیچ شاه
بر آرم سرش را ز ماهی به ماه
به شادی سرآمد بدان هر دوان
چو خورشید بنمود روی از سپهر
بزرگان به درگاه شاه آمدند
کمر بر میان با کلاه آمدند
چو لؤلؤ در آمد بر شاه پیش
بجنبید شاه از بر گاه خویش
فراوانش بنواخت و آنگه بخواند
بیاورد و بر دست راستش نشاند
سپرده به هر یک ز گنجش دو گنج
به روز و شب از بخشش او به رنج
به فرمان او کرد شاه آن همه
شبان گشت لؤلؤ و ایشان رمه
کجا گرد کرده بد از رنج خویش
بیاورد و یکسر به لؤلؤ سپرد
چنین گفت پس ای دلیران گرد
من آن کرد خواهم که فرمان اوست
دلم مهربان بر تن و جان اوست
شما هر کسش نیز فرمان کنید
چه گوید ببینید و پس آن کنید
بزرگان شگفت اندر او ماندند
وز آن کار خیره فرو ماندند
نهادند سر بر زمین پیش شاه
که بردند در پیش لؤلؤ نماز
جهاندار از آن پس به خوردن نشست
ببخشید چیز از کران تا کران
به گردنکشان و به رامشگران
ز دینار و دیبا و خز و حریر