بخش ۱۸ - گفتار اندر رزم شاه بهمن با دختر شاه مصر به میدان
ایرانشان ابن ابی الخیرسپیده دمان پارس و شاه دلیر
برفتند تا پیش میدان چو شیر
چو مرد فرستاده آنجا رسید
مر او را بدید و بر شه دوید
که هست ایستاده همان جا که دوش
نهاده به گفتار خواننده گوش
بفرمود کو را ببارید شاه
نهاده دو چشم اندر ایشان سپاه
چو بهمن بشد پیش شاه زمین
ببوسید و بر شاه کرد آفرین
بدو گفت شاه ای سرافراز مرد
چه گویی بدان آرزوی نبرد
بدو گفت بهمن که فرمان شاه
بدین آرزو گر دهد هیچ راه
یکی بخت را آزمایش کنیم
به کوشش هنرها نمایش کنیم
به بهمن چنین گفت اسبت کجاست
چو تو مرد بی اسب بس بی نواست
که رو زود سالار آخور بخواه
به رخساره بر سود آن خاک راه
به سالار آخور نهان گفت شاه
که اسبی به او ده گران و تباه
یکی اسب باید از این لاغری
در آن برز و یال و در آن هوش و سنگ
ابا خویشتن گفت این نامجوی
یکی اسب باید مر او را سزا
که داننده آن را نداند بها
از آخور یکی اسب را برگزید
که چون او دو دیده به گیتی ندید
جهان همچو برق و دوان چون براق
همانگه به اسب اندر آورد پای
بر آمد چو باد آن تکاور ز جای
به سالار آخور چنین گفت شاه
که ای مرد بدکیش و مرد گناه
بر آخور بتر زین تو را اسب نیست
اگر بازگشت این به بخت کسیست
به یزدان که دارنده جان ماست
که هرگز ندانم که او از کجاست
نه این مرد بیگانه یار منست
نه خویشست و نه دوستدار منست
چو بهمن در آمد به آوردگاه
دگرباره برگشت و شد پیش شاه
نمود او هم از پشت اسبش نماز
بدو گفت بهمن که ای سرفراز
تو دانی دو تن چون به کشتی شوند
یکی زان دوگان اندر آید ز پای
تو از من مشو شهریارا ز جای
چنین داد پاسخ که ای شیر زوش
برو سخت باش و به مردی بکوش
یکی از دوگان اندر آید به گرد
که بهمن بترسید و برگاشت روی
چو پیش آمدش باز گفت ای جوان
چه بودت کجا اسب کردی دوان
که گر بفکنم مر تو را من به زیر
چنین داد پاسخ که ای خیره گوی
چه دانی کجا آمدستی به بزم
بدو گفت بهمن تو را دیده ام
به جنگ و نبردت پسندیده ام
ولیکن چو شیر آمد آهو رمید
رمیده کسی شیر از آهو ندید
برانگیخت اسب و برانداخت گوی
که در هم رمید آن سپاه گران
ز پیشش ربود آن هنرمند گوی
نه بگذاشت کان ماه چوگان زند
به پا او همی داشتی گوی را
نهاده بر آن سیم تن روی را
چو اندر کشیدی بدو راه تنگ
سه بار این چنین تا به پایان رسید
چو دختر بدان سان دلیری ندید
چو بهمن چنان دید برگشت زود
یکی نیزه از پارس بستد چو دود
بر او حمله کرد آن بت سیم بر
سر نیزه بر سینه اش راست کرد
تو گفتی ز پشتش گذر خواست کرد
چو تنگ اندر آمد بت از زین بگشت
یکی حمله کرد او ازان پس چو باد
چو تنگ اندر آمد بدو پیل مست
سنان باز پس کرد و بگشاد دست
بن نیزه زد بر میان دو نار
فرود آمد آن سرو نازان ز بار
بیفتاد بر خاک و اسبش بجست
به ناکام بر خاک تیره نشست
چو برگ درختان به وقت خزان
چنین گفت با موبدان شاهزاد
که ناموس این کار ما شد به باد
ز بیگانه مردی که نام و نژاد
ندارد نیارد کس او را به یاد
به پیشم بدین سان هنرها نمود
مرا ننگ داد آن هنرمند سود
چو با این هنرها گهر داشتی
هنر ماند اندر جهان یادگار
مرا باب فرزانه گفت ای پسر
دو گوهر یکی چیز و دیگر نژاد
که هر دو چنانند چون خاک و باد
هنر داد هرکس به فرزند و رنج
هنر ماند و اندر زمین ماند گنج
به شهر اندر آمد دگرباره باز
بماند او به جا اسب و ساز ای شگفت
چنان بود از غم دل دخت شاه
که کس را نداد از بر خویش راه
نخورد و نخندید و با کس نگفت
دلش بود با درد و اندوه جفت
که این مرد گویی که شاید بدن
بخش ۱۸ - گفتار اندر رزم شاه بهمن با دختر شاه مصر به میدان - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهید