بخش ۲۷ - آمدن جاماسب و پشوتن پیش شاه بهمن - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۲۷ - آمدن جاماسب و پشوتن پیش شاه بهمن
ایرانشان ابن ابی الخیرچو تنگ اندر آورد جاماسب بود
که فرزانه دستور گشتاسپ بود
پشوتن که بد شاه را خویش خون
به دلتنگی از بلخ رفته برون
در آن روز کآن شهریار جوان
ز مهر کتایون بدی ناتوان
چو فرمان لؤلؤ روان کرد شاه
دو تا گشت پیشش سراسر سپاه
نکردند فرمان او این دو کس
سوی سیستان ره گرفتند پس
چو شاه آن دو فرزانه را بازیافت
رخانش ز شادی چو آتش بتافت
فرود آمدند آن دو دانای دین
بسودند رخسارگان بر زمین
مر آن هر دو را شاه در برگرفت
ز رستم سخن گفتن اندر گرفت
همانگاه جاماسب فرزانه گفت
که شاه جهان باد با داد جفت
تو جاوید بادی که رستم گذشت
رسید از گلستان به تابوت و دشت
دلش تنگ شد شاه را زین سخن
نیابد کس از تو همی زینهار
همانگه از آن جایگه پیش رفت
بزرگان نشستند بر خوان شاه
ز یک دست جاماسب دانش فزای
دگر سو پشوتن که بد رهنمای
بماندند ازان نامداران شگفت
بدو گفت جاماسب گر داد شاه
نکو کرد کان بدگهر را بکشت
که گشتی از آن نام نیکوش زشت
زمان زیر کی آورد بار و بر
چو بر جای باشد گرانمایه سر
شهنشاه خورشید را پیش خواند
به نزدیکی تخت خویشش نشاند
از او نیکویی گفت بسیار شاه
که چون کشته شد رستم پهلوان
بدانگه که شد روزگارش درشت
شغاد بداندیش شد کم و کاست
گمانی چنان برد کان باژ و ساو
چو هنگام باژ آمد او باژ خواست
چنان چون همه ساله چیزی نکاست
همی گفت او را ز من شرم نیست
به روی زمین بر چه باید مرا
به راه گلستان یکی چاه کند
از آن سو که بد راه نخجیرگاه
یکایک گذشتی بر آن ره سپاه
یکی راه باریک و چاهی فراخ
ازین روی و آن روی ره سنگلاخ
بن کنده پر تیغ و خنجر گذاشت
وزین کار او آگهی کس نداشت
همانا که بد چاه را شصت پی
بدان سان که پیدا نیامد به راه
برادر مدار ای فلان چون شغاد
که کس را بدین سان برادر مباد
فرو شد به چاه آن گرانمایه رخش
نشست اندر ایشان همه تیغ تیز
چنان دید رخش از بن چه بجست
به یک جستن از چه به هامون نشست
شده خون روان از تن هر دوان
برادرش چون دید کو سست گشت
ز کابل نخواهی از این بیش سیم
نه شاهان ز گرز تو دارند بیم
سپاس از خداوند خورشید پاک
که بر دست دشمن نگشتم هلاک
به جان و دل او را نکوخواه باش
بماند آن تن خسته را او به جای
که یکباره دل را ز مهرم مشوی
چو تو رفت خواهی همی ناگریز
کمان پیشم آور و دو چوبه تیر
نباید که من زنده از دام و دد
تن اندر دم مار و در تیره خاک
یکی باشد آنگه که شد جان پاک
کمان برد پیشش و دو چوبه تیر
تهمتن کمان دید و تیر خدنگ
برآورد خسته کمان را به زه
برافکند از انگشت بر زه گره
گریزان شد از پیشش آن شوربخت
سپر کرد پیش خود اندر درخت
گذر کرد پیکان برون شد ز پشت
به یک زخم اندر درختش بکشت
وزین روی رخش و تهمتن بمرد
جهان را به شاه دلیران سپرد
شگفتی بماندند گردان و شاه
ز زور و هنرهای آن کینه خواه
نرفت از جهان تا نبرد او بدل
ازان پس به جاماسب فرخنده گفت
که این درد تا کی کنم در نهفت
کزان سو یکی کرد خواهم گذار
بگفت آن زمان شاه جاماسب را
که پیش آر گردان گشتاسب را
بدو گفت جاماسب کای نامجوی
چه خواهی تو از سیستان بازگوی
بخواهم من از بدکنش زال زر
که او رهنمون بود بر خون شاه
نبود اندر آن هیچ کس را گناه
که کس را به کینه بنگذاشتم
می و رود و رامشگران خواستند
سر سرکشان چون شد از باده مست
به بخشش جهاندار بگشاد دست
ز خوبان چین پنج پنج از غلام
خود از تن قبا و کلاه و کمر
به خورشید داد آن همه سر به سر
مهان را که بودند در رزمگاه
همه هر چه کردش ز سود و زیان
چنین گفت با شاه دستور شاه
که ای شاه نیکودل و نیکخواه
بگو تا چه کردی تو با اردشیر
گناه کتایون تو از کس مگیر
بدو شاه گفتا به بند اندرست
ز دشمن به رنج و گزند اندرست
که شاه جهان این همه داد کرد
کنون گر ندارد به دل بر گران
که از وی به دل مر مرا نیست کین
که با شاه کارش به جان اندرست
که در رزم فرزند شه را بکشت
دلش گشت یکباره بر وی درشت
بباید شدن تا به ایوان شاه
دگر روز بهمن به ماتم نشست
یکی هفته به سوگ رستم نشست
ببخشیدش اندر زمان شاه پیر
مرا گفت چون نیست فرزند پیش
ز خون کشنده چه کم و چه بیش
زمین را ببوسید و کرد آفرین
سر افکنده در پیش شاه زمین
نه دل داشت کز پیش او بگذرد
نه دیده که در روی او بنگرد
چه خواهیم کردن به روز شمار
نه برداشت از خاک دیده ز شرم
مر او را بسی خلعت و هدیه داد
به بلخ اندرون رفت با ناز و کام
به گردون گردان رسانیده نام
که حوران ز بلخ آرزو خواستند
وزآن پس نشست از بر تخت خویش
شد از تخت خشنود و از بخت خویش
همای همایون به ایران زمین
روان گشت فرمان او تا به چین
جز از شادی و رامشش کار نه
جهان را ندیدم بدین سان دژم