بخش ۲۷۳ - بازگشت به مغرب و کشتن قراطوس
چو آمد به دشت اریله فرود سراپرده و خیمه زد پیش رود چنان یافت مغرب که هرگز نبود همه باغ و پالیز و کشت و درود درخت برومند و آب روان همه سبزه اندر خور خسروان همه مرغزارش پر از گوسفند ...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
چو آمد به دشت اریله فرود سراپرده و خیمه زد پیش رود چنان یافت مغرب که هرگز نبود همه باغ و پالیز و کشت و درود درخت برومند و آب روان همه سبزه اندر خور خسروان همه مرغزارش پر از گوسفند ...
چو آن خواسته سوی ایران رسید به نزدیک شاه دلیران رسید همی خیره گشتند از آن خواسته هیونان و آن بار آراسته همی هرکسی گفت اگر در جهان میان کهان و میان مهان فریدون بدان خواسته بنگرید از...
سر سال دیگر خبر یافت شاه که کوش بداندیش در بزمگاه قراطوس بیچاره را پاره کرد دل مردم از درد غمخواره کرد دژم گشت و از غم نخندید و گفت که آن دیو را خاک بادا نهفت که بس ریمن و تند و گر...
چو در باختر پنج سال دگر ببود و بگشت آن زمین سربسر سوی اندلس باز ره برکشید به دریا گذر کرد و کشور بدید چنان یافت آباد و خرم که چین نبود آن چنان و نه ایران زمین که این اندلس کشوری دی...
چو نادیده جایی ز کشور نماند سپه را سوی کوه طارق بخواند بدید آن همه کوه ها را که چون که گفتی شده ست آسمان را ستون ز دریا برافراخته هفت کوه که از دیدنش دیده گردد ستوه پس آخر یکی راه ...
پس از کار مغرب سیاهان زفت شدند آگه از راز جوینده گفت که مغرب به جایی رسیده ست باز ز زرین و سیمین و هر گونه ساز هم از چارپایان و کشت و درود که هرگز بر آن سان نباشد شنود نهانی سپاهی ...
بدان مرز یک هفته آمد فراز وز آن جا به راه سوان گشت باز به راه اندرون زر رسته بیافت که از ریگ همچون چراغی بتافت فرود آمدند اندر آن ریگ گرم که از تابش او همی سوخت چرم بجست و بیاورد ا...
سیه مرد با نامور سی هزار برفت و سر راه کرد استوار فرامرز زان سوی با خواهران چنین گفت کاین رنج باشد گران زمانه به ما دست بد برگشاد وزین بیش دیگر نباشیم شاد نبینم یکدیگران را دگر مگر...
در آن بیشه آن مردمان روز و شب گریزان خلیده دل و خشک لب ببودند یک چند تا شاه چین سوی رزم مهراج شد پر ز کین به مهراجیان اندر آمد شکست از آن نامداران سواری نرست پسرش اندر آن رزمگه کشت...
وزان پس به دستور داننده گفت که کاری ست مانده مرا در نهفت یکی جایگه کرد خواهم ز سنگ گر آیند دیگر سیاهان به جنگ بجوشند وز کینه جنگ آورند در آن جای مردم درنگ آورند زن و بچه و هرچه دار...
دو کان گزیده به چنگ آمدش که زر گرامی چو سنگ آمدش یکی کان از آن سوی شهر سوان به دو هفته در زیر ریگ روان کشیده به عیذاب و مرز حبش چنان گوهر پاک خورشیدفش به راهی که گر تیر برداشتی چنا...
فرستاد نامه بدان آگهی به نزدیک آن بارگاه مهی که از نوبیان مرز کردیم پاک برآوردم از شهرشان تیره خاک به فر شهنشاه والاگهر چنین کردم این کشور باختر چه با باز قمری هم آشیان همی خانه دا...
وزآن پس دبیران و گردان شاه که با کوش رفتند از آن پیشگاه فرستاد هر کس همی آگهی از آن تخت و آن بارگاه مهی ز کوه کلنگان و دریای ژرف از آن شهرهای بزرگ و شگرف وزآن گنج پرمایه و کان زر و...
از آن پس چو نیروی خود دید کوش ز گنج و ز مردان پولادپوش همان کان زر کآن خدای آفرید که اندر جهان هیچ شاهی ندید وز آن کوه سر برکشیده به ماه وز آن استواری و چندان سپاه دلاور شد از کشور...
چو بگذشت از این گونه ده سال بیش دبیر شهنشاه پاکیزه کیش پیاده یکی مرد را از نهان فرستاد نزدیک شاه جهان که این بدگهر سر ز فرمان بتافت از آن پس که کام دل از تو بیافت ز گنج و ز لشکر سر...
بفرمود تا قارن آمد برش سر پهلوان همه لشکرش بدو گفت گفتم تو را من ز پیش که از ره بتابد چنان زشت کیش چو آمدش گنج و بزرگی به دست شد از گوهر خویش یکباره مست بدو گفت قارن که شاه جهان ند...
وزآن پس بدو گفت کای شهریار از ایران گزین کن یکی نامدار یکی نامه فرمای کردن بر اوی همه مهربانی همه رنگ و بوی ز شاه جهانگیر والا گهر سوی خسرو کشور باختر چنان کز تو خشنودم ای نامدار ز...
یکی پاسخش کرد از آن پس به مهر که از نامه شاه خورشیدچهر ز شادی ببالید بر رخ گلم ز رامش بخندید جان و دلم ز روی دگر شد دلم ناتوان ز مهراج هندو هم از هندوان مرا خواند شاه از پی کار او ...
چو بنهاد پاسخ در آن پیشگاه نگه کرد و برخواند دستور شاه فریدون همه جستنی باز جست یکایک بگفت آنچه دید او درست از آن افسر و تخت زرین اوی وزآن بارگاه به آیین اوی وزآن استواری آن جایگاه...
سر نامه از بنده شهریار جهان را چو خورشید پروردگار سپهر روان زیر فرمان او همه درد نیکو به درمان او من آن دردمندم که گر شاه زوش ندارد به گفتار این بنده گوش ز من بی زمانه برآید دمار گ...
ازو داشتند آن دلیران سپاس چنینست پاداش نیکی شناس به رفتن نیامد بر ایشان درنگ شب و روز پویان به سان پلنگ بریدند آن راه دشوار و دور به کشمیر رفتند نزدیک صور سیه مرد از آنجا بر شاه تا...
بفرمود تا نامه کردش دبیر دبیری نویسنده ای یادگیر که برخواندم این نامه تو درست درستی نمود آنچه گفتی نخست تو آن مردمان را نگهدار باش ز دستان دشمن نگهدار باش سپاهی که با تو بیامد ز را...
ببردند و بر کوش کردند یاد دژم گشت از ایشان و پاسخ نداد وزآن پس چنان گفت کاری رواست کند هرچه خواهد که او پادشاست مرا نامه کرده ست هم زین نشان که زی ما فرست آن همه سرکشان کنون کرد با...
برآمد بر این بر بسی روزگار ندیدند گردان جز آن روی کار کز آن جا گریزنده گردند باز همی هرکسی از نهان کرد ساز از ایشان به کوش آمد این آگهی نشست از بر تخت شاهنشهی همه مهتران را بر خویش...