بخش ۱۲۷ - گفتگوی کوش با نوشان
دگر روز دستورش اندر رسید بسی خوردنی پیش خسرو کشید زمین را ببوسید و بردش نماز بپرسیدش از رنج و راه دراز بدو گفت با آتبین کار تو نگویی که چون بود پیگار تو سخنگوی نوشان زبان برگشاد هم...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
دگر روز دستورش اندر رسید بسی خوردنی پیش خسرو کشید زمین را ببوسید و بردش نماز بپرسیدش از رنج و راه دراز بدو گفت با آتبین کار تو نگویی که چون بود پیگار تو سخنگوی نوشان زبان برگشاد هم...
همان گه یکی نامه فرمود گفت به نام خداوند بی یار و جفت که چندان مرا داد گنج و سپاه که بدخواه بگریخت از گرد راه شنیدم کزآن بر تن ایرانیان چه مایه کشیدی تو رنج و زیان زیان تو را من به...
بهک بدگمان شد ز کردار کوش به کار اندرون تیزتر کرد هوش زن و بچه و هرچه بودش به کار سراسر فرستاد سوی حصار سپه برگرفت و به کیماک شد از او مرز ماچین و چین پاک شد تن آسان چو نتوان نشستن...
در گنج بگشاد یزداد گو سپه را همی ساز دادند نو جو آگاه شد بهمن از کار اوی از آن لشکر گشن و کردار اوی در گنج های کهن برگشاد سپه را بفرمود تا عرض داد سپاهش بر آمد سه پنجه هزار دلیران ...
تهی کرد بیشه ز درندگان هوا کرد خالی ز پرندگان نه آگاه کش تخت لؤلؤ گرفت نه آگاه کش یوز آهو گرفت چو آگاهی آمد به لؤلؤ که شاه همی بازگشت او ز نخجیرگاه سپه را بفرمود تا ساز کرد پذیره ش...
غریو آمد از نامور درگهش پر از ناله و گریه لشکرگهش ازیشان چو آگاه شد تندبر به چشمش جهان گشت زیر و زبر خروشید و نالید و انده فزود دو دیدش چو ابر بهاری ببود دگر روز با سرکشان سپاه بیا...
وزان روی زال و فرامرز و سام برفتند با شادی و ناز و کام به راهش نشستند در نیمروز به شب خوردن و روز نخجیر بوز ز رزم سیوم در گذشتیم نیز فرامرز را تنگ شد رستخیز یکی داستان یاد دارم ز خ...
از او آگهی رفت نزدیک شاه فرستاد پیشش پذیره سپاه ز زندان بفرمود تا چند تن بیاورد دژخیم با خویشتن به درگاه پیش سیاهان فگند بدان تا بیابند از ایشان گزند همی هر سیاهی یکی بردرید چو دست...
فرستاد نامه به ضحاک شاه که چو من بدین جا کشیدم سپاه به فر شهنشاه گیتی خدای ز دشمن سواری ندیدم به جای ز دارای ماچین رسید آن گزند که بر لشکر ما شکن برفگند نهان سر یکی کرد با دشمنان ب...
ز دشمن چو ایمن شد و کام یافت شب و روز آرام و شادی بیافت همه ساله با دل پرستان خویش در ایوان و باغ و گلستان خویش به پیشش سرود و می و نای بود که گردون به کامش دلارای بود ز شاهان تورا...
وز آن روی چون آتبین بازگشت بسیلا ز شادی پر آواز گشت همی کوی و بازار برخاستند بسیلا به دیبا بیاراستند همی تا به نزدیک دربند تفت جهاندیده طیهور و لشکر برفت به بر درگرفت آتبین را به م...
زنان بسیلا همی دید شاه به بالا چو سرو و به چهره چو ماه فرع را به مستی یکی روز گفت که باید که داری تو رازم نهفت من اندر جهان تا زنان دیده ام زنان بسیلا پسندیده ام بتانند گویی ز کافو...
دگر روز برخاست جوینده شاه چو بیدل همی رفت تا بارگاه به طیهور گفت ای شه نیکخوی مرا گوی و چوگان شده ست آرزوی اگر رای داری که فردا یکی بگردیم و بازی کنیم اندکی چنین داد پاسخ که فرمان ...
ز شادی خورش خواست طیهور و می به شمشیر می رنج را کرد پی به رویش همه روز شادی نمود همه خوبی و مهربانی فزود کشیدند چندان برش پای رنج که گفتی زمانه تهی ماند و گنج برابر یکی کلبه بست از...
وز آن پس گهی آتبین پیش شاه گهی شد به ایوان او بی سپاه روان چون ز باده دژم ماندی پس از راه دانش سخن راندی فرع ترجمان در میان دو شاه به دل هر دوان را شده نیکخواه سخن رفت روزی ز یزدان...
سر سال نو هرمز فروردین در اختر نگه کرد شاه آتبین ز رازش چنان آگهی داد شاه که گفتی به فرمان او بود ماه چنان کامگاری به کار سپهر که گفتی مر او را نموده ست چهر شمارش چنان بود و رازش ن...
فرع را فرستاد با کامداد بدان سان که بایست پیغام داد چو هر دو بر شهریار آمدند به گفتار و پیغام یار آمدند زمین بوسه دادند و برخاستند همی آفرینی نو آراستند نگه کرد خندان سوی کامداد که...
به سرمستی اندر فرع را چه گفت که بگشای بر من تو راز از نهفت چه چاره سگالم چه رنگ آورم که آن نوش لب را به چنگ آورم اگر من فرارنگ را در کنار برآرم شوم در جهان شهریار فرع گفت کای شاه آ...
سر ماه برخاست آواز نای نخستین پشوتن روان شد ز جای درفش از پس پشت و پنجه هزار گزیده سواران خنجرگذار پس از وی جهاندیده سقلاب روم بشد با دلیران آن مرز و بوم پس از وی سپهدار خاقان چین ...
گرفتند آرام و آرامگاه برآسود دو هفته شاه و سپاه چو شاه از بر گاه آرام یافت از آن دختر نامور کام یافت یکی روز بنشست با تندبر سخن رفت هر گونه ای در بدر که سوگند دارم به پروردگار که ا...
همی زخم شد تا بر و گردنش به خاک اندر آمد به ناگه تنش بزد تیغ و زنجیر ببرید خوار برون رفت با نامور شهریار دلیران ز تیغش گریزان شدند چو گاه خزان برگ ریزان شدند چو بشکست دروازه و بند ...
جهان چون بپوشید دیبای زرد بدرید پیراهن لاژورد به برزین یکی نامه آمد ز شاه که کردم به کار اندر نگاه چو پروانه گردی به گرد چراغ همی تا چراغت کند دل به داغ فرامش کردی تو کار پدر به تو...
سه ماهش زمان داد دستور زود نوندی برافگند بر سان دود که شاه جهان گشت خشنو به باز تو از ساختن هرچه باید بساز از آن پس که خواهش نمودم بسی بسی خواستم یاری از هر کسی چو خواهی که دیدار ش...
فرع را فرستاد نزدیک شاه که کی راه یابم بدین پیشگاه مگر شاه امیدم به جای آورد به خوبی بدین بنده رای آورد فرستاد پاسخ که هرگه که رای کنی هر زمان شادمان اندر آی مرا آگهی ده ز یک هفته ...