شمارهٔ ۵۴۶
خون دلم چو از سر مژگان فرو چکید صاف نشاط از آن لب خندان فرو چکید آبی که خورده بود دل از دیدن تو دوش امروز اشک گشت و ز مژگان فرو چکید در گلشنی که سرو تو رنگ خرام ریخت خوناب ناله از ...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
خون دلم چو از سر مژگان فرو چکید صاف نشاط از آن لب خندان فرو چکید آبی که خورده بود دل از دیدن تو دوش امروز اشک گشت و ز مژگان فرو چکید در گلشنی که سرو تو رنگ خرام ریخت خوناب ناله از ...
رازها را لب خاموش نگهبان باشد غنچه را پرده در دل لب خندان باشد رشحه ای ریخته از خامه بی رنگی او هر قدر نقش که بر صفحه امکان باشد آتش افروز دلم آنکه به یک ساغر شد گر کشد جام دگر آفت...
خاکساری جوشن شمشیر آفت می شود کوتهی دیوار را حصن سلامت می شود رفتگان را طور رفتارش برانگیزد زخاک قامتش چون در خرام آید قیامت می شود هر مجازی را به درگاه حقیقت مسلکی است چون هوس برخ...
پیش رخت مراست دل داغ داغ بند پروانه را بس است فروغ چراغ بند از یاری نسیم سحر عطسه ریز شد تا صبح بود غنچه گل را دماغ بند از دست در چمن نگذارم پیاله را گویی چو نرگسم شده در کف ایاغ ب...
رنگین کنی زخون جگر گر خیال را شاید که دلنشین شود اهل کمال را در پیش قامت تو چو بید موله است سر بر زمین ز بار خجالت نهال را مایل به ابروی تو دم حیرتم که هست حاجت به همنشین ادافهم لا...
صاحب صورت تا بری از معنی بود چشم حقیقت سبک و رسوا بود اهل معنی شکوه دیگر دارند گر آینه می داشت تهی دریا بود
سرو نازم چون بی گلگشت در رفتار شد چار دیوار چمن از موج گل سرشار شد آه از غفلت که عمرم در سیه کاری گذشت این ره از لغزیدن پا قطع چون پرگار شد چون شرر در سنگ ابنای زمان در غفلتند مفت ...
ز فیض نور معنی شام اهل دل سحر باشد چراغ خلوتم از خویش روشن چون گهر باشد ز بس از خویشتن رفتند در بزم تو مشتاقان تکلم بر لب حیرت نصیبات خبر باشد اگر داری عزای فوت وقت ای دل خوشا حالت...
چو بیداد محبت بیش شد حاجت روا گردد که دل را رخنه های سینه محراب دعا گردد چو می از شیشه واژون نگار ناز پروردم گر آید سوی من از ناز در هر گام واگردد غبار غم زبس داریم بر رو گرد برخیز...
آنچه از بوسی بر آن لب های شیرین می رود کافرم هرگز به گلشن گر ز گلچین می رود بر دل بلبل ز بس بنشسته زین گلشن غبار بر هوا همچون پر افتاده سنگین می رود بسته بر خود هر طرف آیینه ها از ...
نونهال من ز طفلی آشنا بیگانه بود کوچه گرد شهره و بدمست و دشمن خانه بود کرد پیدا این زمان نام خدا تمکینکی ورنه وضعش پیش ازین بسیار بیباکانه بود همچو نرگس بال شوق از شش جهت چشمم گشاد...
با بار آن گل رو دل بی حجاب باشد زان روی با سرشکم بوی گلاب باشد گر شاهی از فقیری است دارد نمود بی بود پست و بلند دنیا موج سراب باشد در آینه ز شوق رخسار با صفایش جوهر چو موج دریا در ...
نه تنها غنچه را کیفیت چشمش سبو بخشد که گل را عارض زلفش شراب رنگ و بو بخشد اگر ساقی نگاه اوست مستان زندگانی کن خدا جرم سیه کاران به چشم مست او بخشد فلک جولان شوم در بیخودی از ساغر ل...
شب که یاد چشم مستش از غمم افزوده بود آسمان پردود و آهم چون سفال دوده بود پشت بر دیوار آهن داشتم از فیض صبر همچو جوهر تا دلم در پیچ و تاب آسوده بود در نقاب شرم از بس حسن مستوری نهان...
دولت کسی ز پهلوی حسنت هوس کند کاندیشه شکار هما با مگس کند با یاد عارض تو اسیری که دل خوش است پیوسته سیر گل ز شکاف قفس کند شاید تواندش قفس مرغ ناله شد دل را چو رخنه رخنه کسی چون جرس...
چون نگاهی سوی من زان چشم مخمور افکند دل تپیدن ها مرا از بزم او دور افکند بسکه در دل ناله را دزدیده ام از شرم غیر قطره اشکم به دریا گر فتد شور افکند دشت وسعت مشربی رنگ جهان تازه ای ...
امشب فزود دل ز طپش جوش دیده را گردیده دامن آتش خس پوش دیده را بالد طراوت از گل رخسار او به خویش پر کرده سیر غبغبش آغوش دیده را خودداری از نگاه من امشب مدار چشم حیرانیم ربوده زبس هو...
هر کس که ملایمت به او یار بود از خست پیشگان در آزار بود مانند مگس که از تمام اعضا با گوشه چشم بیشتر کار بود
هر که از شمشیر نازت نیم بسمل ماند ماند هر گره کز چین ابروی تو در دل ماند ماند نیست جولانگاه هر کس شاهراه بیخودی رفت از خود هر که دانست آنکه غافل ماند ماند دیده آیینه از حیرت نمی آی...
شب که دل اندیشه آن نشتر مژگان کند همچو طنبورم به تن هر رگ جدا افغان کند شوخ بیباکی مرا از بس به دل افکنده شور قطره اشکم به دریا گر فتد طوفان کند جوهر تیغت زقرب آن میان بر خویشتن آن...
هر سحر کز روزن آن رشک پری سر می کشد آفتاب از صبح سر در زیر چادر می کشد کفر و دین را امتیازی نیست در بازار عشق این ترازو خاک را با زر برابر می کشد در پی عرض هنر هرگز نباشد اهل دل هم...
از سینه دل جدا به تپیدن نمی شود مرغ قفس رها به رمیدن نمی شود بگذار لحظه ای لب خود را بکام ما آب عقیق کم به مکیدن نمی شود پای تعلق از سرمستی بکش که یار رام کسی به ناله کشیدن نمی شود...
مفت رندی است که کام از لب ساغر گیرد شمع سان ز آتش می مغز سرش درگیرد رهنما راهزن سالک تجرید بود دشمن است آنکه سر دست شناور گیرد در تمنای سر زلف بهم خورده او دست بیتابی دل دامن محشر ...
رخت آیینه را لبریز صاف نور می سازد شرر را در دل خارا چراغ طور می سازد دل اهل ریا از ترک دنیا تیره می گردد سحر را چشم پوشیدن شب دیجور می سازد ز دونان بیشتر اهل بصیرت در تعب باشند مگ...