شمارهٔ ۱۵۶
به جام می لبی کرد آشنا جانانه ام امشب خط یاقوت را ماند خط پیمانه ام امشب

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
به جام می لبی کرد آشنا جانانه ام امشب خط یاقوت را ماند خط پیمانه ام امشب
از تف آه من بسان حباب فرش و دیوار و سقف خانه شد آب شعله حسن او بسوزاند کز نقابش کنی ز چادر آب هر سحرگه زجام آیینه چشم مستش کشیده باده ناب دوش شرم نگه به آتش نرم از گل روی او گرفته ...
احمد مرسل که عالم جمله در تسخیر اوست ممکنات از حلقه های چرخ در زنجیر اوست قاضی باز و کبوتر غازی دلدل سوار تا قیامت برق در کار رم از شمشیر اوست بضعه خیرالبشر کدبانوی دنیا و دین آنکه...
زهر چشم آلوده بود این باده کاندر جام ریخت ساقی امشب لخت دل چون غنچه ام در کام ریخت بسکه لبریز طراوت در خرام آمد به باغ آبروی صد خیابان گل از آن اندام ریخت شکوه ای کردم رقم از اشک ر...
تو و بدمستی و رندی و می آشامی ها من و خون خوردن و رسوایی و ناکامی ها صبح نوروز خرام است مبارک باشد بر تنت جامه چسپان خوش اندامی ها نشیه ای نیست به غربت می رسوایی را به وطن می بردم ...
دنیاداری با علم به مردن عجب است فکر خواب و خیال خوردن عجب است چون هست یقینت که سفر باید کرد اندیشه زاد ره نکردن عجب است
کو طالع و بخت آنکه باشم در حضرت کربلا ز زوار چینم گل بوسه بالب شوق گاهی از درگهی ز دیوار مالم بر خاک آستانش هر دم روی نیاز صد بار آنکه به زبان عجز و زاری گویم رفیق ره که هشدار چون ...
ز همتم نبود احتیاج با گوهر که آبله است به کف چون صدف مرا گوهر ز کاوش مژه او فزود قدر دلم مگو که سفته چو شد افتد از بهار گوهر دلم ز عقده ابروی ناز بگشاید که هست هم گره و هم گره گشا ...
مست و بیخود شوخ من افتاده است بر زمین همچون چمن افتاده است هر که در تعریف خود کوشد مدام بر زبان خویشتن افتاده است گوهر معنی نمی جویند خلق ورنه بیرون از سخن افتاده است از صفای عارضش...
دل هجران زده از سیر گلستان سیر است دور از او موج هوابر سر ما شمشیر است نزند ال و پرش در دم حیرت رنگم این خزان جلوه تذرو چمن تصویر است ناله العطش آمد ز نگاهش چون شمع آتش عشق تو آنرا...
آبی ز دانه عنب ای دل چشیدنی است غافل مشو که این سر پستان مکیدنی است یک صبحدم چو پنجه خورشید جلوه کن پیراهن تحمل عاشق دریدنی است از آبیاری مژه ام چون گل چراغ بالیده است بسکه گل داغ ...
ترا کاری بجز جور و جفا نیست مرا هم شیوه ای غیر از وفا نیست مکرر سیر باغ حسن کردیم گلشن را رنگ و بویی از وفا نیست گزیدم بسکه شبها از ندامت چو مقراضم لب و دندان جدا نیست به جان شرمند...
رخ نمودی و جهانی به تماشا برخاست برقع افکندی و فریاد ز دلها برخاست تخم اشکی که ز درد تو فشاندیم به خاک نخل آهی شد و از سینه صحرا برخاست جز نکویی طمع از سلسله نیک مدار گوهر افشان بو...
خون خوردن اینقدر پی تحصیل مال چیست دانسته ای که زندگیت را مآل چیست بی بهره نیست هیچ کس از روشنی چو ماه جز فیض عام حاصل کسب کمال چیست بر روی خواب غفلت دلها زند گلاب آگه نگشته ای عرق...
زدل جز عجز و زاری خوشنما نیست به غیر از بیقراری خوشنما نیست تو شهبازی به کار خویش می باش ترحم از شکاری خوشنما نیست زما پیش تو هنگام جدایی بجز دل یادگاری خوشنما نیست ترحم کن که از ش...
با اشک تا ز دیده به رویم چکیده است دل عندلیب گلشن رنگ پریده است دور از خرام سرو تو ماتم سراست باغ هر لاله بسملی است که در خون تپیده است آن بیخودی که محرم بزم وصال اوست بوی گل است ی...
دارد حیات عالمی و جان پدید نیست دنیا ز آدمی پر و انسان پدید نیست در پرده ظهور نهان است جلوه اش از بسکه گشته است نمایان پدید نیست در خط نهان شده است تو را آب و رنگ حسن گل از وفور سن...
هر ناله دل من آواز دلگشایی است هر آه شعله سوزم مکتوب آشنایی است هر داغ سینه من مجنون خانه سوزی است هر قطره سرشکم طفل برهنه پایی است هر سبزه ای در این باغ آشفته ای است بی خود هر خار...
قانع شده ست دل به تمنای او مرا در سر بس است شورش سودای او مرا در عشق پای تا به سرم خون شد و چکید از بس فشرده پنجه گیرای او مرا کی در حریم کعبه مقصود ره دهد از خود برون نکرده تمنای ...
گویند خواجه را چو رسد قاشقی به لب تا چند ساعتش مکد از حرص بی شمار یا چون ندیده قاشق او روی گوشت را چسبد ز شوق گوشت به لب همچو کفچه مار
این سرو قد تو گلبن امید است خال سیهت مردم چشم دید است ابروی تو مصرع هلال عید است رخسار تو حسن مطلع خورشید است
ز ابروی تو تفاوت بسی است تا شمشیر کجا مهابت موج بلا کجا شمشیر چه کرده ام که به خونریزیم چو خار زگل نشد ز پنجه رنگین او جدا شمشیر شهید عشقم و مانند شمع درگیرد اگر دهند ز خاکسترم جلا...
نه همین رشک رخ و زلفش گل و سنبل گداخت خاک پای باغ را تا ریشه های گل گداخت از هوای گلستان صاف طراوت می چکد یا ز شرم بوی زلفش نکهت سنبل گداخت صد گلستان آرزو را آبیاری می کند در خزان ...
موسم جوش گل و نسترن است لاله تریاکی سیر چمن است شوخ چشم است ز بس نرگس باغ غنچه در پرده صد پیرهن است سوسن از قشقه زرین در باغ بت خنجر به کف برهمن است غنچه سرمست می رنگ گل است سنبل آ...