غزل شمارهٔ ۴۰۱
باز از نوای دلبری سازی دگرگون می زنی دیر است تا در پرده ای از پرده بیرون می زنی تا مهره وامالیده ای کژ باختن بگزیده ای نقشی که در کف دیده ای نه کم نه افزون می زنی آه از دل پرخون من
۴۰۱ شعر از خاقانی شروانی
باز از نوای دلبری سازی دگرگون می زنی دیر است تا در پرده ای از پرده بیرون می زنی تا مهره وامالیده ای کژ باختن بگزیده ای نقشی که در کف دیده ای نه کم نه افزون می زنی آه از دل پرخون من
ای قوی دل به رفیع الدرجات وز برایت به جهان داده برات پنجم چار صفی از ملکان هشتم هفت تنی از طبقات رای رخشان تو بر چشمه خضر رفته بی زحمت راه ظلمات خصم تو کور و تو آیینه شرع کور آیینه
عیسی لب است یار و دم از من دریغ داشت بیمار او شدم قدم از من دریغ داشت آخر چه معنی آرم از آن آفتاب روی کو بوی خود به صبح دم از من دریغ داشت بوس وداعی از لب او چون طلب کنم کز دور یک
دست قبا در جهان نافه گشای آمده است بر سر هر سنگ باد غالیه سای آمده است ابر مشعبد نهاد پیش طلسم بهار هر سحر از هر شجر سحرنمای آمده است لاله ز خون جگر در تپش آفتاب سوخته دامن شده است
ای باد صبح بین که کجا می فرستمت نزدیک آفتاب وفا می فرستمت این سر-به-مهر-نامه بدان مهربان رسان کس را خبر مکن که کجا می فرستمت تو پرتو صفایی از آن بارگاه انس هم سوی بارگاه صفا می فرس