شمارهٔ ۲۷۲
ز کام نهنگان برون آمدیم ز غرقاب دریای خون آمدیم نه از بادیه بل ز طوفان نوح به کشتی عصمت درون آمدیم سه ماه از تمنای جنات عدن به دست زبانی زبون آمدیم سه ماهه سفر هست چل ساله رنج که ا
۳۶۲ شعر از خاقانی شروانی
ز کام نهنگان برون آمدیم ز غرقاب دریای خون آمدیم نه از بادیه بل ز طوفان نوح به کشتی عصمت درون آمدیم سه ماه از تمنای جنات عدن به دست زبانی زبون آمدیم سه ماهه سفر هست چل ساله رنج که ا
وقت آن است کز این دار فنا درگذریم کاروان رفته و ما بر سر راه سفریم زاد ره هیچ ندانیم چه تدبیر کنیم سفری دور و دراز است ولی بی خبریم پدر و مادر و فرزند و عزیزان رفتند وه چه ما غافل
در دو عالم کار ما داریم کز غم فارغیم الصبوح ای دل که از کار دو عالم فارغیم کم زدیم و عالم خاکی به خاکی باختیم و آن دگر عالم گرو دادیم و از کم فارغیم عقل اگر در کشت زار خاک آدم ده ک
تا حضرت عشق را ندیمیم در کوی قلندران مقیمیم هم میکده را خدایگانیم هم درد پرست را ندیمیم کوشنده نه از پی بهشتیم جوشنده نه از تف جحیمیم ما بنده اختیار یاریم آزاد ز جنت و نعیمیم گر عا
هر که را من به مهر خواندم دوست چون دگر کس شناخت شد دشمن چه پی دشمنان شود به خلاب چه دم دوستان خورد به سخن خواه با دشمن است سر در جیب خواه با دوست پای در دامن آب و آتش یکی است بر تن