شمارهٔ ۷۶ - در مدح شروان شاه
شاها معظما ملک الشرق خسروا تو حیدری و حرز کیان ذوالفقار توست شروان که زنده کرده شمشیر توست و بس شمشیروار در کف دریا شعار توست بحری به تیغ و شخص نهنگان غریق توست کوهی به گرز و جان پ
۳۶۲ شعر از خاقانی شروانی
شاها معظما ملک الشرق خسروا تو حیدری و حرز کیان ذوالفقار توست شروان که زنده کرده شمشیر توست و بس شمشیروار در کف دریا شعار توست بحری به تیغ و شخص نهنگان غریق توست کوهی به گرز و جان پ
نه معن زایده دانم نه حاتم طایی نه آنکه از پی هجران میهمان بگریست نکرد با من ازین ناکسان کس احسانی کزان سپس نه به چشم هوان به من نگریست
خطی مجهول دیدم در مدینه بدانستم که آن خط آشنا نیست بر آن خط اولین سطری نبشته که جوزا نزد خورشید سما نیست به جان پادشا سوگند خوردم که نزد پادشاه جز پادشا نیست چو خاقانی نداند کاین چ
خاقانیا به دولت ایام دل منه کایام هفته ای است خود آن هفته نیز نیست روز و شب است سیم سیاه و زر سپید بیرون ازین دو عمر تو را یک پشیز نیست چرخ است خوشه ای به زکاتش مدار چشم کان صاع کو
ضمانش کرد به صد سال عمر و مهر نهاد قباله دار ازل نامه ضمانش را به حکم هدیه نوروزی آسمان هر سال تبرک از شرف آوردی آستانش را مگر که هرچه شرف داد پای پیش کشید کنون بقای ابد هدیه داد ج