رباعی شمارهٔ ۲۸۹
صد ساله ره است از طلب من تا تو در بادیه طلب من آیم یا تو جانی به سه بوسه شرط کردم با تو شرطی به غلط نرفت ها من ها تو

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
صد ساله ره است از طلب من تا تو در بادیه طلب من آیم یا تو جانی به سه بوسه شرط کردم با تو شرطی به غلط نرفت ها من ها تو
کرمی که چو زاهدان خورد برگ درخت نی درخور زهد سازد از دنیا رخت از ابرو و چشم ار به بتان ماند سخت چه سود که نیستش به معشوقی بخت
هر روز بود تو را جفایی نو نو تا جامه صبر من بدرد جو جو یک ذره ز نیکیت ندیدم همه عمر بیرحم کسی تو آزمودم رو رو
چشمم به گل است و مرغ دستان زن تو میلم به می است و رطل مرد افکن تو زین پس من و صحرای دل روشن تو من چون تو و تو چون من و من بی من تو
گفتی که تو را شوم مدار اندیشه دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه کو صبر و چه دل کانکه دلش می گویی یک قطره خون است و هزار اندیشه
صبح است شراب صبح پرتو درده زو هر جو جوهری است جو جو درده گر پیر کهن کهن خورد رو درده خاقانی نو رسیده را نو درده
خاقانی عمر گم شد آوازش ده دل هم به شکست می رود سازش ده جان را که تو راست از فلک عاریتی منت مپذیر عاریت بازش ده
خاقانی را خون دل رز درده دل سوخته را خام روان پز درده آن آب دل افروز دل رز درده صافی شده را درد زبان گز درده
ای کرده ز نور رای تو دریوزه از قرص منیر رای تو هر روزه در زیر نگین جودت آورده فلک هرچه آمده زیر خاتم فیروزه
خاقانی و روی دل به دیوار سیاه کز بام سپهر ملک بیرون شد ماه درگشت فلک چو بخت برگشت از شاه برگشت جهان چو شاه درگشت از گاه
خواهی که شود دل تو چون آیینه ده چیز برون کن از میان سینه حرص و دغل و بخل و حرام و غیبت بغض و حسد و کبر و ریا و کینه
خاقانی را بی قلم کاتب شاه انگشت شد انگشت و قلم ز آتش آه هم بی قلمش کاتب گردون صد راه بگریست قلم وار به خوناب سیاه
دل خاص تو و من تن تنها اینجا گوهر به کفت بماند و دریا اینجا در کار توام به صبر مفکن کارم کز صبر میان تهی ترم تا اینجا
چه آتش و چه خیانت از روی صفات خاین رهد از آتش دوزخ هیهات یک شعله از آتش و زمینی خرمن یک ذره خیانت و جهانی درکات
یاران جهان را همه از که تا مه دیدیم به تحقیق در این دیه از ده با همدگر اختلاط چون بند قبا دارند ولی نیند خالی ز گره
دیدم به ره آن مه خود و عید سپاه بر بسته نقاب و نو چنین باشد ماه در روزه مرا بیست و ششم بود از ماه دیدم رخ او روزه گشودم در راه
در تیرگی حال من روشن به می دوست به هر حال و خرد دشمن به اکنون که عنان عمر در دست تو نیست در دست تو آن رکاب مرد افکن به
ای از پری و ماه نکوتر صد ره دیوانه تو پری و گمراه تو مه از من چو پری هوش ربودی ناگه مردم به کسی چنین کند لا والله
دی صبح دمان چو رفت سیاره به راه سیاره اشک ریخت صد دلو آن ماه روز از دم گرگ تا برآمد ناگاه شد یوسف مشکین رسن سیمین چاه
گفتم پس از آن روز وصال ای دلخواه شب های فراقت چه دراز آمد آه گفتا شب را در این درازی چه گناه شب روز وصال است که گردیده سیاه
تا زلف تو بربست به رخ پیرایه بر عارض تو فکند مشکین سایه ای حور جنان تو پیش من راست بگو شیر تو که داده است که بودت دایه
ای گشته دلم در غم تو صد پاره عیش و طرب از نزد رهی آواره من خود که بوم کشته ای اندر غم تو شیران جهان چو روبهان بیچاره
ای با تو مرا دوستی سی روزه از خدمت تو وصل کنم دریوزه گفتی که چرا تو آب را نادیده ای جان جهان سبک کشیدی موزه
تا آتش عشق را برافروخته ای همچون دل من هزار دل سوخته ای این جور و جفا تو از که آموخته ای کز بهر دل آتشین قبا دوخته ای