شمارهٔ ۱۲۰ - مطلع چهارم
من صید آنکه کعبه جان هاست منظرش با من به پای پیل کند جنگ عبهرش صد پیل وار خواهدم از زر خشک از آنک مشک است پیل بالا در سنبل ترش دل تو سنی کجا کند آن را که طوق وار در گردن دل است کمن...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
من صید آنکه کعبه جان هاست منظرش با من به پای پیل کند جنگ عبهرش صد پیل وار خواهدم از زر خشک از آنک مشک است پیل بالا در سنبل ترش دل تو سنی کجا کند آن را که طوق وار در گردن دل است کمن...
رخسار صبح را نگر از برقع زرش کز دست شاه جامه عیدی است در برش گردون به شکل مجمر عیدی به بزم شاه صبح آتش ملمع و شب مشک اذفرش مشرق به عود سوخته دندان سپید کرد چون بوی عطر عید برآمد ز ...
ای شفیع صد هزار امت چو خاقانی به حشر بنده مرتد بود و بر دست تو ایمان تازه کرد گر زبان او جنابت داشت از هر جانبی آن جنابت برگرفت اشکی که طوفان تازه کرد چون زبان او به هفتاد آب خجلت ...
تو مار صورتی و همیشه شکرخوری خاقانی است طوطی و دایم جگر خورد این هم ز بخشش فلک و جود عالم است کان را که خاک باید خوردن شکر خورد
آمد دواسبه عید و خزان شد علم برش زرین عذار شد چمن از گر لشکرش عید است و آن عصیر عروسی است صرع دار کف بر لب آوریده و آلوده معجرش وینک خزان معزم عید است و بهر صرع بر برگ زر نوشته طلس...
شکست این دلم نادرست اعتقادی به سم خار در دیده آرزو زد خطا کرد پرگار غمزش همانا که زخمی بر آن سینه نیک خو زد شنیدی که زنبور کافر بمیرد هر آنگه که نیشی به مردم فرو زد نه کژدم سر نیش ...
عیدی است فتنه زا ز هلال معنبرش دل کان هلال دید نشیند برابرش آری چو فتنه عید کند شیفته شود دیوانه هوا ز هلال معنبرش من شیفته چو بحر و مسلسل چو ابر از آنک هم عید و هم هلال بدیدم بر ا...
امام ملت چارم که آسمان ششم سعود مشتری او را نثار می سازد غیاث ملت اقضی القضاة عز الدین که بحر دستش زرین بحار می سازد فضایلش ملک دست راست چندان دید کجا به دست چپ آن را شمار می سازد ...
صبح هزار عید وجود است جوهرش خضر است رایتش ملک الموت خنجرش اقلیم بخش و تاج ستان ملوک عصر شاهی که عید عصر ملوک است مخبرش نی نی به بزم عید و به روز وغاش هست کیخسرو آب دار و سکندر علم ...
در پرده دل آمد دامن کشان خیالش جان شد خیال بازی در پرده وصالش بود افتاب زردی کان روز رخ در آمد صبح دو عید بنمود از سایه هلالش چون صبح خوش بخندید از بیست و هشت لؤلؤ من هست نیست گشتم...
شاخ دولت به نزد خاقانی میوه افشاندنش نمی ارزد چرب و شیرین خوانچه دنیا به مگس راندنش نمی ارزد زر طلب کردن از در ملکان آفرین خواندنش نمی ارزد
خاقانیا به بغداد اهل وفا چه جویی کز شهر قلب کاران این کیمیا نخیزد گر خون اهل عالم ریزند دجله دجله یک قطره اشک رحمت از چشم کس نریزد
دل من پیر تعلیم است و من طفل زبان دانش دم تسلیم سر عشر و سر زانو دبستانش نه هر زانو دبستان است و هر دم لوح تسلیمش نه هر دریا صدف دار است و هر نم قطره نیسانش سر زانو دبستانی است چون...
ز عدل شاه که زد پنج نوبه در آفاق چهار طبع مخالف شدند جفت وفاق رسید وقت که پیک امان ز حضرت او رساند آیت رحمت به انفس و آفاق بسی نماند که یبروح در زمین ختن سخن سرای شود چون درخت در و...
آه و دردا که شبیخون اجل در زد آتش به شبستان اسد بدل نغمه عنقاست کنون نغمه جغد بر ایوان اسد اسدالله عجم خواند علیش که علی بود ز اقران رسد لاجرم خیبر خزران بگشاد ذوالفقار کف رخشان اس...
تا درد و محنت است در این تنگنای خاک محنت برای مردم و مردم برای خاک جز حادثات حاصل این تنگنای چیست ای تنگ حوصله چه کنی تنگنای خاک این عالمی است جافی و از جیفه موج زن صحرای جان طلب ک...
ولینعمتم کیست خاقان اعظم کز انعام حق دعاگو شناسد محمد خصال است و حسان او من من او را شناسم مرا او شناسد منم در سخن مالک الملک معنی ملک سر این نکته نیکو شناسد بلی هر زری را عیاری اس...
مرغ شد اندر هوا رقص کنان صبح دم بلبله را مرغ وار وقت سماع است هم برلب جام اوفتاد عکس شباهنگ بام خیز و درون پرده ساز پرده به آهنگ بم هدیه بر دل رسان تحفه سوی لب فرس قول سبک روح راست...
زخم بر دل رسید خاقانی تا خود آسیب بر خرد چه رسد نقب محنت به گنج عمر رسید تا به بنیاد کالبد چه رسد گویی از باغ جان رسد خبرت بویی ای مه نمی رسد چه رسد چرخ را ز آه من زیان چه بود پیل ...
شروان به باغ خلد برین ماند از نعیم کز باغ خلد نوبر نعما رسد مرا دارای دار ملکت او شاه مشرق است کانواع نعمت از در دارا رسد مرا دریاست شاه و من چو گیا تشنه امید کز دست شاه تحفه دریا ...
نافه آهو شده است ناف زمین از صبا عقد دو پیکر شده است پیکر باغ از هوا روح روان است آب بی عمل امتحان زر خلاص است خاک بی اثر کیمیا شاخ شکوفه فشان سنقر کانند خرد هر نفسی بال و پر ریخته...
تا تو ناز فروتران نکشی مرا تو را لاف برتری نرسد چون کسی زیر بار بر تو نیست بر سر اوت سروری نرسد ور عطا بخشی ور زنی بر سر هم تو را بر سران سری نرسد
ای لب و زلفین تو مهره و افعی بهم افعی تو دام دیو مهره تو مهر جم در ختنی روی تو حجله زنگی عروس در یمنی جزع تو حجره هندی صنم مریم آبستن است لعل تو از بوسه باش تا به خدایی شود عیسی تو...
فتنه تا اندکی بود صعب است سهلش انگار تا فراوان شد آبله تا یکی است درد کند چون همه تن گرفت آسان شد