غزل شمارهٔ ۱۸۷
عشقت آتش ز جان برانگیزد رستخیز از جهان برانگیزد باد سودات بگذرد بر دل زمهریر از روان برانگیزد خیل عشقت به جان فرود آید سیل خون از میان برانگیزد تا قیامت غلام آن عشقم که قیامت ز جان...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
عشقت آتش ز جان برانگیزد رستخیز از جهان برانگیزد باد سودات بگذرد بر دل زمهریر از روان برانگیزد خیل عشقت به جان فرود آید سیل خون از میان برانگیزد تا قیامت غلام آن عشقم که قیامت ز جان...
پیش لب تو حلقه به گوشم بنفشه وار لب ها بنفشه رنگ ز تب های بیقرار زان خط و لب که هر دو بنفشه به شکرند وقت بنفشه دارم سودای بی شمار من چون بنفشه بر سر زانو نهاده سر زانو بنفشه رنگ تر...
پیش صبا نثار کنم جان شکوفه وار کو عقد عنبرین که شکوفه کند نثار ای مرد با شکوفه چه سازم طریق انس این بس مرا که دیده من شد شکوفه بار جانم شکوفه وار شکافان شد از هوس چون حجله شکوفه بر...
کار عشق از وصل و هجران درگذشت درد ما از دست درمان درگذشت کار صعب آمد به همت برفزود گوی تیز آمد ز چوگان درگذشت در زمانه کار کار عشق توست از سر این کار نتوان درگذشت کی رسم در تو که ر...
دل پرده عشق توست برگیر جان تحفه وصل توست بپذیر تن هم سگ کوی توست دانی دانم که نیرزدت به زنجیر گفتی که بجوی تا بیابی جستیم و نیافتیم تدبیر در کار دلی که گمره توست تقصیر نمی کنی ز تق...
خون ریزی و نندیشی عیار چنین خوش تر دل دزدی و نگریزی طرار چنین خوشتر زان غمزه دود افکن آتش فکنی در من هم دل شکنی هم تن دل دار چنین خوش تر هر روز به هشیاری نو نو دلم آزاری مست آیی و ...
خیز و به ایام گل باده گلگون بیار نوبت دی فوت شد نوبت اکنون بیار دست مقامر ببوس نقش حریفان بخوان بزم صبوحی بساز نقل دگرگون بیار شاهد دل ناشتاست درد زبان گز بده مطرب جان خوش نواست نغ...
بر سر من نامده است از تو جفاجوی تر در همه عالم تویی از همه بدخوی تر گیر که من نیستم هم ز خود انصاف ده تا به جهان کس شنید از تو جفاجوی تر هستی خورشید حسن لاجرم از وصل تو هرکه به نزد...
رحم کن رحم نظر بازمگیر لطف کن لطف خبر بازمگیر گیرم آتش زده ای در جانم آخر آبم ز جگر بازمگیر گر به مستی سخنی گفتم رفت سخن رفته ز سر بازمگیر گنه کرده به ناکرده شمار عذر بپذیر و نظر ب...
حدیث توبه رها کن سبوی باده بیار سرم کدو چه کنی یک کدوی باده بیار دو قبله نیست روا یا صلاح یا باده سر صلاح ندارم سبوی باده بیار به صبح و شام که گلگونه ای و غالیه ای است مرا فریب مده...
آن خال جو سنگش ببین آن روی گندمگون نگر بر خاک راه او مرا جو جو دل پر خون نگر هست از پری رخساره ای در نسل آدم شورشی شور بنی آدم همه ز آن روی گندمگون نگر من تلخ گریم چون قدح او خوش ب...
سرهای سراندازان در پای تو اولی تر در سینه جان بازان سودای تو اولی تر ای جان همه عالم ریحان همه عالم سلطان همه عالم مولای تو اولی تر ای داور مهجوران جان داروی رنجوران صبر همه مستورا...
فتاده ام به طلسم کشاکش تقدیر نه گرد خانه به دوشم نه خاک دامن گیر دل رمیده و شوق بهانه خود دارم که دیده است دو دیوانه را به یک زنجیر چه طرف ها که نبستم ز رهنمایی دل دلیل رهزن من مست...
روز عمرم در شب افتاده است باز وز شبم روز عنا زاده است باز گویی اندر دامن آمد پای دل کز پی آن در سر افتاده است باز چون نشینم کژ که خورشید امید راست بالای سر استاده است باز قسم هرکس ...
طبع تو دم ساز نیست عاشق دل سوز را خوی تو یاری گر است یار بدآموز را دست خوش تو منم دست جفا برگشای بر دل من برگمار تیر جگردوز را از پی آن را که شب پرده راز من است خواهم کز دود دل پرد...
انصاف در جبلت عالم نیامده است راحت نصیب گوهر آدم نیامده است از مادر زمانه نزاده است هیچکس کو هم ز دهر نامزد غم نیامده است از موج غم نجات کسی راست کو هنوز بر شط کون و فرضه عالم نیام...
ای دل آن زنار نگسستی هنوز رشته پندار نگسستی هنوز خاک هر پی خون توست از کوی یار پی ز کوی یار نگسستی هنوز در سر کار هوا شد دین و دل هم نظر زان کار نگسستی هنوز تن چو جان از دیده نادید...
دهان شیشه گشا صبح شد شراب بریز میی به ساغر من همچو آفتاب بریز هلال عید بود بر سپهر پا به رکاب به جام ساقی گل چهره می شتاب بریز نقاب برفکن و آتشی به جانم زن ز دیده تر من همچو شمع آب...
از این ده رنگ تر یاری نپندارم که دارد کس از این بی نورتر کاری نپندارم که دارد کس نماند از رشته جانم بجز یک تار خون آلود ازین باریک تر تاری نپندارم که دارد کس مرا زلف گره گیرش گره ب...
بوی وفا ز گلبن عالم نیافت کس تا اوست اندر او دل خرم نیافت کس منسوخ کن حدیث جهان را که در جهان هرگز دو دوست یک دل و همدم نیافت کس آن حال کز وفای سگی باز گفته اند دیری است تا ز گوهر ...
مه نجویم مه مرا روی تو بس گل نبویم گل مرا بوی تو بس عقل من دیوانه عشق تو شد بندش از زنجیر گیسوی تو بس اشک من باران بی ابر است لیک ابر بی باران خم موی تو بس آینه از دست بفکن کز صفا ...
کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش به دل چون رنگ بر گل می دود زخم نمایانش همین بس در بهارستان محشر خون بهای من غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه ...
هر دل که غم تو داغ کردش خون جگر آمد آب کردش چون کوشم با غمت که گردون کوشید و نبود هم نبردش در درد فراق تو دل من جان داد و نکرد هیچ دردش دور از تو گذشت روز عمرم نزدیک شد آفتاب زردش ...
عقل ما سلطان جان می خواندش مجلس افروز جهان می خواندش نسر طایر تا لب خندانش دید طوطی شکرفشان می خواندش تا ملاحت را به حسن آمیخته است هر که این می بیند آن می خواندش تا لبش را لب نخوا...