غزل شمارهٔ ۳۳۸
چه کرده ام که مرا پایمال غم کردی چه اوفتاد که دست جفا برآوردی به نوک خار جفا خستیم نیازردم چو برگ گل سخنی گفتمت بیازردی مرا به نوک مژه غمزه تو دعوت کرد بخورد خونم و گفتا برو نه درخ...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
چه کرده ام که مرا پایمال غم کردی چه اوفتاد که دست جفا برآوردی به نوک خار جفا خستیم نیازردم چو برگ گل سخنی گفتمت بیازردی مرا به نوک مژه غمزه تو دعوت کرد بخورد خونم و گفتا برو نه درخ...
آن لعل شکر خنده گر از هم بگشایی حقا که به یک خنده دو عالم بگشایی ورچه نگشایی لب و در پوست بخندی از رشته جانم گره غم بگشایی مجروح توام شاید اگر زخم ببندی رحمی کنی ار حقه مرهم بگشایی...
طره مفشان که غرامت بر ماست طیره منشین که قیامت برخاست غمزه بر کشتن من تیز مکن کان نه غمزه است که شمشیر قضاست بس که از خصم توام بیم سر است بر سر این همه خشم تو چراست گر عتابی ز سر ن...
تا طرف کلاه برشکستی قدر کله قمر شکستی در حلق دلم فتاد زنجیر تا حلقه زلف برشکستی زان زلف شکسته عاشقان را صد کار به کار درشکستی درد دل ما به بوسه بردی وآوازه گل شکر شکستی حلقه ی در ا...
یا وصل تو را نشانه بایستی یا درد مرا کرانه بایستی می سوزم ازین غم و نمی بیند این آتش را زبانه بایستی گفتی به طلب رسی به کوی ما خود کوی تو را نشانه بایستی تا دل به وصال تو رسد روزی ...
بر دیده ره خیال بستی در سینه به جای جان نشستی وز غیرت آنکه دم برآرم در کام دلم نفس شکستی مرهم به قیامت است آن را که امروز به تیر غمزه خستی تا خون نگشادم از رگ جان تب های نیاز من نب...
عالم افروز بهارا که تویی لشکر آشوب سوارا که تویی هم شکوفه ی دل و هم میوه جان بوالعجب وار بهارا که تویی اژدها زلفی و جادو مژگان کافرا معجزه دارا که تویی تو شکار من و من کشته تو ناوک...
گر زیر زلف بند او باد صبا جا یافتی صد یوسف گم گشته را در هر خمی وایافتی گر تن مقیم ستی برش بی پرده دیدی پیکرش در آتش جان پرورش باد مسیحا یافتی گر دل خطی بنگاشتی زلف و لبش پنداشتی ه...
چه کردم کاستین بر من فشاندی مرا کشتی و پس دامن فشاندی جفا پل بود بر عاشق شکستی وفا گل بود بر دشمن فشاندی چو خورشید آمدی بر روزن دل برفتی خاک بر روزن فشاندی لبالب جام با دونان کشیدی...
جان از تنم برآید چون از درم درآیی لب را به جای جانی بنشان به کدخدایی جان خود چه زهره دارد ای نور آشنایی کز خود برون نیاید آنجا که تو درآیی جانی که یافت از خم زلفین تو رهایی از کار ...
هر زمان بر جان من باری نهی وین دل غم خواره را خاری نهی بس کم آزاری نپندارم که تو مهر بر چون من کم آزاری نهی هر کجا برداری انگشت جفا زود بر حرف وفاداری نهی هیچت افتد که این دل دیوان...
دیدی که هیچگونه مراعات من نکردی در کار من قدم ننهادی به پای مردی زنگار غم فشاندی بر جانم و ندیدی کز چرخ لاجوردی دل هست لاجوردی روزم سیاه کردی روزی ز روی حرمت در روی تو نگفتم آخر که...
ز بدخویی دمی خو وانکردی مراعاتی به جای ما نکردی بر آن خوی نخستینی که بودی از آن یک ذره کمتر وا نکردی به جای من که بر عهد تو ماندم ز بدعهدی چه ماندت تا نکردی مگر لطفی که از تو چشم د...
در جهان هیچ سینه بی غم نیست غمگساری ز کیمیا کم نیست خستگی های سینه را نونو خاک پر کن که جای مرهم نیست دم سرد از دهان بر آه جگر بازگردان که یار همدم نیست هیچ یک خوشه وفا امروز در هم...
کاشکی جز تو کسی داشتمی یا به تو دسترسی داشتمی یا در این غم که مرا هر دم هست هم دم خویش کسی داشتمی کی غمم بودی اگر در غم تو نفسی هم نفسی داشتمی گر لبت آن من استی ز جهان کافرم گر هوس...
درآ کز یک نظر جان تازه کردی بسا عشق کهن کان تازه کردی چو می در جان نشین تا غم نشانی که چون می مجلس جان تازه کردی می چون بوستان افروز ده زانک سفال دل چو ریحان تازه کردی خیالت در برم...
دوست داری که دوستدار کشی هر دلی را هزار بار کشی تو گرفتار عشق را ز نهان دم دهی پس به آشکار کشی رشته جان سیه کنی چون شمع عاشقی را که شمع وار کشی ما چراغ تو و تو آتش و باد گر یکی برک...
تا لوح جفا درست کردی سر کیسه عهد سست کردی ای من سگ تو تو بر سگ خویش بسیار جفای چست کردی گفتی سگ من چه داغ دارد آن داغ که از نخست کردی کشتیم درست و بر لب خویش خون دل من درست کردی گف...
ز دلت چه داد خواهم که نه داور منی ز غمت چه شاد باشم که نه غم خور منی همه عالم آگهی شد که جفاکش توام نیم از دل تو آگه که وفاگر منی دلم از میانه گم شد عوضش چه یافتم که نه حاصلم همین ...
خاک توام مرا چه خوری خون به دوستی جان منی مرا مکش اکنون به دوستی ای تازه گل که چون ملی از تلخی و خوشی چند از درون به خصمی و بیرون به دوستی مانی به ماه نو که بشیبم چو بینمت چون شیفت...
دل نداند تو را چنان که تویی جان نگنجد در آن میان که تویی با تو خورشید حسن چون سایه می دود پیش و پس چنان که تویی عقل جان بر میان به خدمت تو می شتابد به هر کران که تویی تو جهان دگر ش...
بانگ آمد از قنینه که آباد بر خرابی دریاب کار عشرت گر مرد کار آبی زان پیش کز دو رنگی عالم خراب گردد ساقی برات ما ران بر عالم خرابی گفتی من آفتابم بر رخنه بیش تابم بس رخنه کردیم دل د...
دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتی نه خاک تو شدم از من چه گام باز گرفتی مرا به نیم کرشمه تمام کشتی و آنگه نظر ز کام دل من تمام باز گرفتی سه بوسه خواستم از تو ز من دو اسبه برفتی چو ...
به خرد راه عشق می پویی به چراغ آفتاب می جویی تو هنوز ابجد خرد خوانی وز معمای عشق می گویی مرد کامی و عشق می ورزی در زکامی و مشک می پویی زلف جانان ترازوی عشق است رنگ خالش محک دل جویی...