غزل شمارهٔ ۳۶
مرا دانه دل بر آتش فتاده است از آن نعره من چنین خوش فتاده است به هفت آسمان هشتمین درفزایم ز دود دلی کآسمان وش فتاده است من آن آب نادیده نخل بلندم که از جان من در من آتش فتاده است غ...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
مرا دانه دل بر آتش فتاده است از آن نعره من چنین خوش فتاده است به هفت آسمان هشتمین درفزایم ز دود دلی کآسمان وش فتاده است من آن آب نادیده نخل بلندم که از جان من در من آتش فتاده است غ...
خود لطف بود چندان ای جان که تو داری دارند بتان لطف نه چندان که تو داری بر مرکب خوبی فکنی طوق ز غبغب دستارچه زان زلف پریشان که تو داری بالله که عجب نیست گر از تابش غبغب زرین شود آن ...
صید توام فکندی و در خون گذاشتی صیدی ز خون و خاک چرا برنداشتی وصلت چو دست سوخته می داشتی مرا در پای هجر سوخته دل چون گذاشتی می داشتی چو مهره مارم به دوستی دندان مار بر جگرم چون گماش...
به رخت چه چشم دارم که نظر دریغ داری به رهت چه گوش دارم که خبر دریغ داری نه منم که خاک راهم ز پی سگان کویت نه تو آفتابی از من چه نظر دریغ داری تو چه سرکشی که خاکم ز جفا به باد دادی ...
زین نیم جان که دارم جانان چه خواست گویی کرد آنچه خواست با دل از جان چه خواست گویی چشم کمان کش او ترکی است یاسج افکن چون صبر کرد غارت ز ایمان چه خواست گویی در وعده خورد خونم پس داد ...
مرا روزی نپرسی کآخر ای غم خوار من چونی دل بیمار تو چون است و تو در تیمار من چونی گرفتم درد دل بینی و جان دارو نفرمایی عفی الله پرسشی فرما که ای بیمار من چونی زبان عشق می دانی ز حال...
هرگز بود به شوخی چشم تو عبهری یا راست تر ز قد تو باشد صنوبری یا داشت خوبتر ز تو معشوق عاشقی یا زاد شوخ تر ز تو فرزند مادری گر بگذرم به کوی تو روزی هزار بار بینم نشسته بر سر کویت مج...
گر قصد جان نداری خونم چرا خوری انصاف ده که کار ز انصاف می بری خود نیست نیم ذره محابای کس تو را فریاد تا چه شوخی وه تا چه کافری هر صبح و شام عادت گردون گرفته ای هم پرده ای که دوزی ه...
خطی بر سوسن از عنبر کشیدی سر خورشید در چنبر کشیدی همه خط های خوبان جهان را به خط خود قلم بر سر کشیدی کنار نسترن پر سبزه کردی پر طوطی سوی شکر کشیدی مگر فهرست نیکویی است آن خط که بی ...
هدیه پای تو زر بایستی رشوه رای تو زر بایستی غم عشقت طرب افزای من است طرب افزای تو زر بایستی جان چه خاک است که پیش تو کشم پیشکش های تو زر بایستی دیده در پای تو گشتن هوس است کشته در ...
ناز جنگ آمیز جانان برنتابد هر دلی ساز وصل و سوز هجران برنتابد هر دلی دل که جویی هم بلا پرورد جانان جوی از آنک عافیت در عشق جانان برنتابد هر دلی نازنین مگذار دل را کز سر پروانگی ناز...
من ندانستم که عشق این رنگ داشت وز جهان با جان من آهنگ داشت دسته گل بود کز دورم نمود چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت عافیت را خانه همچون سیم رفت زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت صبر بیرون تاخ...
دشوار عشق بر دلم آسان نمی کنی درد مرا به بوسی درمان نمی کنی بسیار گفتمت که زیان دلم مخواه گفتن چه سود با تو که فرمان نمی کنی هجر توام ز خون جگر طعمه می دهد گر تو به خوان وصلش مهمان...
گر نه تو ای زود سیر تشنه خون منی با من دیرینه دوست چند کنی دشمنی هست یقینم که من مهر تو را نگسلم نیست درستم که تو عهد مرا نشکنی در طلب خون من قاعده ها می نهی در ره امید من قافله ها...
چه کرد این بنده جز آزادمردی که گرد خاطر او برنگردی به دل گفتی نخواهم جست جستی جفا گفتی نخواهم کرد کردی همه بر حرف هجران داری انگشت چه باشد این ورق را درنوردی دل من مست توست او را م...
مرا تا جان بود جانان تو باشی ز جان خوش تر چه باشد آن تو باشی دل دل هم تو بودی تا به امروز وزین پس نیز جان جان تو باشی به هر زخمی مرا مرهم تو سازی به هر دردی مرا درمان تو باشی بده ف...
گر بر در وصالت امید بار بودی بس دیده کز جمالت امیدوار بودی این فتنه ها نرفتی از روزگار بر ما گرنه جمال رویت در روزگار بودی ما را غم فراقت بحری است بی کرانه ای کاش با چنین غم دل در ...
با هیچ دوست دست به پیمان نمی دهی کار شکستگان را سامان نمی دهی آنجا که زخم کردی مرهم نمی کنی آنجا که درد دادی درمان نمی دهی هم چون فلک که بر سر خوان قبول ورد آن را همی که تره دهی نا...
دلم غارتیدی ز بس ترک تازی ز پایم فکندی ز بس دست یازی گل و مل تو را خادمانند از آن شد وفای گل و صحبت مل مجازی مرا جان درافکند در جام عشقت گمان برد که این عشق کاری است بازی هلاک تن ش...
خاک شدم در تو را آب رخم چرا بری داشتمت به خون دل خون دلم چرا خوری از سر غیرت هوا چشم ز خلق دوختم پرده روی تو شدم پرده من چرا دری وصل تو را به جان و دل می خرم و نمی دهی بیش مکن مضای...
هر روز به هر دستی رنگی دگر آمیزی هر لحظه به هر چشمی شور دگر انگیزی صد بزم بیارایی هر جا که تو بنشینی صد شهر بیاشوبی هر جا که تو برخیزی چون مار کنی زلفین وز پرده برون آیی ناگه بزنی ...
از بوالعجبی هردم رنگ دگر آمیزی عیسی نه ای و روزی صد رنگ برآمیزی ده رنگ دلی داری با هر که فراز آیی یک رنگ شوی حالی چون آب و درآمیزی هردم جگرم سوزی گر زلف به کار آری نه مشک خلل گیرد ...
چه نشینم که فتنه برپای است رایت عشق پای برجای است هرچه بایست داشتم الحق محنت عشق نیز می بایست صبر با این بلا ندارد پای بگریزد نه بند بر پای است راستی به که صبر معذور است بر سر تیغ ...
ای دیده ره ز ظلمت غم چون برون بری چون نور دل نماند برون راه چون بری اول چراغ برکن و آنگه چراغ جوی تا زآن چراغ راه ز ظلمت برون بری هجران یار بر جگرت زخم مار زد آن زخم مار نی که به ب...