غزل شمارهٔ ۳۸۱
عتاب رنگ به من نامه ای فرستادی مرا به پرده تشریف راه نو دادی صحیفه های معانی نوشتی و سر آن به دست مهر ببستی و مهر بنهادی چو نقش عارض و زلف تو نوک خامه تو نمود بر ورق روز از شب استا...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
عتاب رنگ به من نامه ای فرستادی مرا به پرده تشریف راه نو دادی صحیفه های معانی نوشتی و سر آن به دست مهر ببستی و مهر بنهادی چو نقش عارض و زلف تو نوک خامه تو نمود بر ورق روز از شب استا...
ز من گسستی و با دیگران بپیوستی مرا درست شد اکنون که عهد بشکستی به یاد مصطبه برخاستی معربدوار بر آتشم بنشاندی و دور بنشستی مرا به نیم کرشمه بکشتی ای کافر فغان ز کفر تو و آه ازین سبک...
یک زبان داری و صد عشوه گری من و صد جان ز پی عشوه خری از جگر خوردن تو بس نکنی زانکه پرورده به خون جگری زهره داری تو ز بیم دل خویش که به هر دم جگر ما بخوری گفته بودی که تمامم به وفا ...
تو را افتد که با ما سر برآری کنی افتادگان را خواستاری مکن فرمان دشمن سر درآور بدین گفتن چه حاجت خود درآری بهای بوسه جان خواهی و سهل است بها اینک بیاور هر چه داری به یک دل وقت را خر...
در عشق فتوح چیست دانی از دوست کرشمه نهانی بینی ز کمان کشان غمزه ترکان که کمین گشای خوانی گویی که ز عشق او نشان ده کس داد نشان ز بی نشانی سرنامه عشق کشتن آمد سرنامه خلق زندگانی گفتم...
گویم همه دل منی و جانی مانم به تو و به من نمانی آن سایه منم که خاک خاکم وآن نور تویی که جان جانی من خاک توام به جای اینم تو جان منی به جای آنی گفتم چه شود که من شوم تو گفتا که تو م...
خاکم که مرا منی نیابی بادم که مرا تنی نیابی هیچم به عیار تو دو جو کم گر بر محکم زنی نیابی دشمن کامم ز دوستداریت وز من دم دشمنی نیابی چون من تو شدم تو زی مغان شو کآنجا تویی و منی نی...
ماهی که مه از قفای او بینی خورشید ز روی و رای او بینی جوزا کمر کلاه او یابی گردون گره قبای او بینی عاشق تر و زارتر ز من یابی آن سایه که در قفای او بینی او خود نزید برای ما هرگز جان...
داور جانی پس این فریاد جان چون نشنوی یارب آخر یارب فریاد خوان چون نشنوی داد خواهم بر درت در خاک و خون افغان کنان گیر داد عاشقان ندهی فغان چون نشنوی آه سوزان کز ره دل می برم سوی دها...
آن کز می خواجگی است سرمست بر وی نزنند عاقلان دست بی آنکه کسی فکند او را از پایه خود فروفتد پست مرغی که تواش همای خوانی جغدی است کز آشیان ما جست از پنجره صلاح برخاست بر کنگره فساد ب...
ای رخ نورپاش تو پیشه گرفته دلبری رونق آفتاب شد زآن رخ همچو مشتری ماهی و چون عیان شوی شمع هزار مجلسی سروی و چون روان شوی شور هزار لشکری طره تو به رغم من چون شب من به تیرگی کیسه من ز...
دلم خاک تو شد گو باش من خون می خورم باری ز دست این دل خاکی به دست خون درم باری مرا مهره به کف ماند تو را داو روان حاصل تو نو نو کعبتین میزن که من در ششدرم باری گر از من رخ نهان کرد...
اذا ما الطیر غنت فی الصباح اجب داعی معاطاة الملاح هوا پر خنده شیرین صبح است بیار آن گریه تلخ صراحی ارق فضلاتها فالارض عطلی تحلیها بوشی او وشاح قبای صبح را مشکین زره زن به موی زلف ت...
تعاطی الکأس من شأن الصبوح فاسق الراح یا ریحان روحی ببین هم چون لبت خندان رخ صبح بده چون اشک من جام صبوحی هواک الکأس الذی لاتستفت فیها ولاتخفی الهوی خوف الفضوح لبت می در می است و نو...
ما انصف ندمانی لو انکر ادمانی فالقهوة من شرطی لاالتوبة من شانی ریحان به سفال اندر بسیار بود دانی آن جام سفالی کو و آن راوق ریحانی لو تمزجها بالدم من ادمع اجفانی یزدادلها صبغ فی احم...
یارب لیل مظلم قد قلت یارب ارحم حتی تجلی الصبح لی فی الساترین المعلم جام صبوحی ده قوی چون صبح بنمود از نوی بویی چو باد عیسوی رنگ چو اشک مریمی هات من الدن دما فاشرب هنیا فی الملا فال...
قم بکرة و خذها با کورة الحیات فالدیک قد ینادی هات السلاف هات در جام زیبقی کن گوگرد سرخ ذاتی آن کیمیای جان ها وان گوهر نباتی راحا کعین دیک اصفی من الفرات فالدیک فی اذان والکاس فی ال...
از روی تو فروزد شمع سرای عیسی وز عارض تو خیزد نور شب تجلی ای صید دام حسنت شیران روز میدان وی مست جام عشقت مردان راه معنی آتش پرست رویت جان هزار زردشت بسته ی صلیب زلفت عقل هزار عیسی...
چو عمر رفته تو کس را به هیچ کار نیایی چو عمر نامده هم اعتماد را نبشایی عزیز بودی چون عمر و همچو عمر برفتی چو عمر رفته ز دستم نداند آنکه کی آیی مرا چو عمر جوانی فریب و دادی رفتی تو ...
دیوانه شوم چون تو پری وار نمایی در سلسله زلف پری مار نمایی خورشیدی آن گه به شب آیی عجب این است شب روز نماید چو تو دیدار نمایی گرچه به شب آیینه نشاید نگریدن در تو نگرم کآینه دیدار ن...
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا چشم و چراغ مرا جایی شگرف و چه جا جایی که هست فزون از کل کون و مکان جایی که هست برون از وهم ما و شما صحن سراچه او صحرای عشق شده جان های خلق در او رست...
فرمان ملک چه ساحری ساخت کز سحر بهار آزری ساخت در هندسه دست موسوی داشت در شعبده صنع ساحری ساخت شکل فلک دوازده برج زین قصر دوازده دری ساخت از بس که به صنعتش طرازید نقاش طراز ساحری سا...
لاله رخا سمن برا سرو روان کیستی سنگ دلا ستم گرا آفت جان کیستی تیرقدی کمان کشی زهره رخی و مه وشی جانت فدا که بس خوشی جان و جهان کیستی از گل سرخ رسته ای نرگس دسته بسته ای نرخ شکر شکس...
باز از نوای دلبری سازی دگرگون می زنی دیر است تا در پرده ای از پرده بیرون می زنی تا مهره وامالیده ای کژ باختن بگزیده ای نقشی که در کف دیده ای نه کم نه افزون می زنی آه از دل پرخون من...